بذر کتان
قسمت: 234
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
مینسکی وقتی میبینه که هه کوئی ساکته ادامه میده: «اگر سرمایه شو بهمون بدی، من مشکلی با شروع این ماموریت ندارم، دیگه نمی خوام روی لان بائو شی و زیر دستایی که ازم گرفت، سرمایه گذاری کنم و می تونی برای خودتون برش داری؛ ولی یامازو و اون چند تا بچه رو میخوام. اونا تا حالا توی سازمان من نبودن، می خوام یه بار، برام کار کنن و ببینم چی تو چنته دارن.»
هه کوئی با تردید میپرسه: «ین شی هم مال خودمه؟»
مینسکی سری به نشونه ی تایید تکون میده. «اون لکاته قبلا یکی از زندانی های منو فراری داده، به تو هم توصیه میکنم روش حساب نکنی، اون از هر خائنی که تا الان دیدی بدتره. امروز یه چیز میگه، فردا یه چیز دیگه. امروز جلوت لباس عروس سفید میپوشه و میرقصه و فردا لباس جادوگرا رو میپوشه و خونه تو آتیش میزنه.»
هه کوئی توی دلش پوزخندی میزنه. اون حتی بهتر از مینسکی ین شی رو میشناسه ولی اینو هم خوب میدونه که ین شی به درد سازمان تمساح بزرگ نمیخوره بلکه واقعا طبع یه موجود انزوا طلب و تاریک زیر زمینی رو داره. اون به درد کارای مردونه نمیخوره بلکه خیلی هم زنه.
.
.
.
زن جوانی، در حالی که کیمونوی یکدست سرخ عمیقی رو پوشیده و کاتانهی تیغه باریکی رو به دست داره، به اتاقک چوبی به شدت معمولی ای نزدیک میشه. اون برای دیدن مردی که این روزها در دنیای موجودات فراتر از بعد سوم هم معروف شده به اینجا اومده، یعنی برای دیدن کالبد ف...
کتابهای تصادفی


