بذر کتان
قسمت: 246
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 246
واکو
«یامازو؟»
یامازو با شنیدن صدای تائو شان به خودش میاد. پزشک جوان، یه سرنگ توی دستش داره که با ماده ی آبی روشنی پر شده. یامازو خیلی سریع، گارد خودشو بالا میاره و کاناتای خودشو از غلاف، بیرون میکشه.
«نه، اینطوری که فکر میکنی نیست.»
تائو شان با این حرف، آستین لباس خودشو بالا میزنه و دستبندی که روی دست داره، از حالت مخفی خارج میشه. «فکر کنم بدونی معنی این چیه.»
یامازو که احساس ناامنی پیدا کرده و هنوز قادر به تفکر منطقی نیست، سرشو با عصبانیت تکون میده. «نمی دونم از چی حرف میزنی. من باید برم.»
تائو شان در حالی که سعی داره جلوی یامازو رو بگیره میگه: «ببینم مگه تو با ژو چوان صحبت نداشتی؟ مگه جزوی از خودمون نیستی؟»
چشمای یامازو باریک میشه و نگاهی به سر تا پای تائو شان میندازه. توی این لحظه است که ذهن یامازو به گذشته معطوف میشه. نه به گفت و گوش با ژو چوان بلکه به خاطراتی که مدتی پیش به یاد آورد. «من تو رو میشناسم، تو توی یکی از تناسخای قبلیم کمکم کردی تا شالوده ی قلبم کمی بهبود پیدا کنه.»
برقی از امید، توی چشمای تائو شان ظاهر میشه. «چه حافظه ی خوبی داری پسر...»
قبل از اینکه حرف تائو شان تموم بشه، صدای انفجار مهیبی از بیرون به گوش میرسه. زمین میلرزه و اون دو، خود به خود، سر خودشونو خم میکنن.
تائو شان در حالی که آستین یامازو رو میکشه، سعی میکنه تا اونو به جای دیگه ای منتقل کنه. «باید زودتر از اینجا بریم.»
یامازو در حالی که پشت سر تائو شان میدوئه میگه: «کالبدامون می تونن راه خروجو پیدا کنن ولی چه لزومی داره که ما خارج بشیم؟»
تائو شان پوزخندی میزنه و همینطور که یه سری خرت و پرت رو کنار میزنه تا یکی از پورتال ها رو باز کنه میگه: «می تونم بهت بگم که کالبدامون حتی اگه از ساختمون خارج نشن هم اتفاقی براشون نمی افته. این جنگ، بیشتر ما رو هدف قرار داده، یا بهتره بگم که افراد توی این ساختمون رو.»
...
کتابهای تصادفی


