فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

بذر کتان

قسمت: 249

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
چپتر 249 یامازو و ساکورا   «نباید تو رو میاوردم، ببخشید، اینطوری تو رو هم به دردسر انداختم.» یامازو این حرفو با احساس ناراحتی و شرم میگه و در حالی که طعم دهنش شیرین شده، دستشو توی کیفش میبره و نقشه ای رو بیرون میاره. کمی روی خطوط نقشه جست و جو میکنه. اونا قصد دارن تا کاوشی رو درون اقیانوس اطلس شروع کنن. «ما الان اینجاییم، قصد ندارم زیاد شنا کنیم، اینطوری انرژی زیادی از دست میدیم. اونا توی عمقای مختلفی تاسیسات دارن. سیستمای دفاعیشون قوی نیست چون کسی جز خودی هاشون به فکر سر زدن بهشون نیست. از بیرون، خیلی هاشون فراموش شدن، من اینطور فکر میکنم.» ساکورا حرف یامازو رو تکمیل میکنه: «ما قبلا هم اینجا بودیم یامازو. من هنوز خرت و پرتایی که ازشون دزدیدم رو توی بند و بساطم دارم.» یامازو لبخندی میزنه. «به نظر میرسه که من مثل اون جونورایی هستم که خوراکی هایی که خودشون دفن کردن رو نمی تونن پیدا کنن. حتی چیزایی که این مدت جمع کردیمو نمی تونم پیدا کنم.» این حرف، باعث خندیدن ساکورا هم میشه. ولی کمی بعد جدی میشه و میگه: «این موضوع مهمیه یامازو، اگه ندونی چه وسایلی داری و کجان، چطور میخوای ازشون استفاده کنی؟» «هان؟ نمیدونم واقعا. تا الان که کار خاصی انجام ندادم اما خب حافظه ام که دست خودم نیست.» ساکورا بلافاصله میپرسه: «پنجاه تا سکه داری؟» یامازو دستشو روی پیشونیش میذاره و با یک اشاره، پنجاه سکه از توی هاله اش بیرون میریزن. اونا سکه های طلا هستن. ساکورا اونا رو برمیداره و توی یه پاکت میریزه و به همراهش، یه نامه مینویسه. «اینو برای سایسون نوشتم. اون میتونه...
برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب بذر کتان را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی