این بار من ازت محافظت میکنم
قسمت: 6
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
هر دو در سکوت از میان راه سنگ فرش شده باغ گذشتن. عطر گل ها فضا رو پر کرده و بیشتر مسیر را نور ماه روشن می کرد.
دیزی یک دفعه ایستاد: راجب چی میخواستید حرف بزنید؟)
الیاس با دقت جمله هایش رو انتخاب کرد: همونطور که میدونی بعد از امپراطور پنج خاندان برتر هستن که قدرت دارن؛ همیلتون، وارن،فوستر، داویس و بلک. در ظاهر این امپراطوره که قدرت بیشتری داره. اما هم من و هم تو میدونیم که دروغه.)
دیزی دست هاشو بغل کرد: خوب ادامه بدید.)
_ امپراطور فقط یه عروسک خیمه شب بازیه که نخ هاش دست هرکدوم از این خانواده ست.)
دیزی جمله اش رو کامل کرد: درسته. همه خانواده ها یک نفر رو تو قصر دارن.)
_ فقط این نیست. اگه یکی تو خطر بیفته، بقیه به کمکش میان. اونا بهترین متحد هستن.)
دیزی یک قدم بهش نزدیک شد: میشه بپرسم، چرا شما دارید راجب این موضوع با من صحبت میکنید؟)
الیاس با دیدن چهره اش بیاد روزی هایی افتاد که تلاش میکردن هرکدام از پنج خاندان رو که میتونن از سر راه بر دارن. هر بار کهاحساس میکردن پیروز شدن ، مجبور میشدن عقب نشینی کنن. الیاس باید متحد های خودش را جمع می کرد: دوشیزه، من حتی الان همتو دام این نخ ها افتادم. بهترین دوستم و کسی که قراره همسرم بشه، تو پنج خانواده ست.)
_ اون وقت ، من چه کمکی می تونم بکنم؟)
دیزی همچنان دست به سینه ایستاده بود. نسیم شبگاهی از میان هردو شان رد شد.الیاس گفت: من میدونم که شما هم از سمت شونصدمه دیدی. وقتی که خودت رو نشون ندادی . داشتی مخفیانه آماده میشدی تا انتقام بگیری.)
الیاس فکر کرد که، معامله کردن باهاش بهتر از اینکه خودش رو عاشق پیشه نشون بده. تنها معامله ای که میشد کرد سر همین کمک بهانتقام در عوض همراهی بود.
چشمان دیزی تنگ شد: متوجه منظورتون نمیشم.)
_ من میدونم که تو مشغول جمع کردن مدارک برای از بین بردنشون هستی. اما این کافی نیست.)
دستان دیزی شل شدن. آنقدر تعجب کرد که چند لحظه سکوت بینشان قرار گرفت.دیزی با لحن تندی گفت: خوب، باشه. حالا بگذریم ازاینکه چطوری راجبش میدونید. میخواید چیکار کنید؟ مدارک رو ازم میخواید درسته؟)
الیاس نزدیک شد و سرش رو تکون داد: نه. من میخوام که بهت کمک کنم. چون این خواسته هردو ماست. در عوض لطفا تو هم به من کمککن تا این کشور رو از نو بسازم.)
روی یه زانو نشست و دستش رو بالا آورد : دوشیزه دیزی والکر. آیا قبول میکنید همسر من بشید؟)
دیزی اولش خشکش زد بعد یک دفعه خنده بلندی سر داد: هاهاهاهاها........... دارید شوخی میکنید. نه؟)
آنقدر خندید که اشک تو چشم هایش جمع شدن. چند نفس عمیق کشید و دوباره به الیاس که در همان حالت مانده بود نگاه کرد: راستشرو بگید. چی میخواید؟)
الیاس باز هم پافشاری کرد . اما دیزی قانع نشد. کمی به سمتش خم شد : فکر میکنید، اونا ساکت میشینن و تماشا میکنن؟ اگه کسی غیراز خودشون تو این جایگاه باشه، یه مزاحم بیشتر نیست که سریع حذفش میکنن.)
البته الیاس به این قسمتش هم فکر کرده و راه حلی هم برایش داشت. اما اول میخواست تایید دیزی رو بگیرد. حالا هم دیزی میخواستبداند که میتواند بهش اعتماد کند یا نه. وقتش رسیده که یکم گرد و خاک به پا بکند. چیزی که مطمعا خوشش می آمد.
از جایش بلند شد: دوشیزه. من با بقیه فرق دارم. فکر کنم باید نشونتون بدم تو تصمیمی که میگیرم چقدر جدی هستم.)
سپس برگشت و با قدم های سریع به سمت سالن مهمانی رفت.
کتابهای تصادفی
