این بار من ازت محافظت میکنم
قسمت: 7
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
به محض ورود به سالن، آرتور خودش را بهش رسوند: به به ، خوش برگشتی. زود باش بگو چطور پیش رفت جناب رومئو ؟)
الیاس فکرش درگیر جای دیگری بود، برای همین شوخیش را نگرفت: منظورت چیه؟)
آرتور بیخیال شوخی شد و سوالی را که تو ذهنش بود مطرح کرد: تو چرا اینطوری حرف میزنی؟)
_ مگه چطوری حرف میزنم؟)
آرتور با انگشتش بهش اشاره کرد: همین. همینطوری! مطمئنم دو روز پیش که دیدمت جواب هایی مثل؛ چی میگی! یا مگه چشه! میدادی. شبیه آدم های پیر حرف میزنی.)
الیاس نمیتوانست بهش بگوید که: اگه توهم چهار سال مجبور باشی فقط تو مجالس رسمی باشی به این روز می افتی! داشت تو ذهنشدنبال جواب میگشت که دوباره آرتور اظهار نظر کرد: ببین! اینم هست. قبلا اصلا فکر نمیکردی....
آرتور جوابش را با یک مشت به پهلو دریافت کرد.
_ امپراطریس مادر وارد می شوند.
الیاس، آرتور را به همان حال گذاشت و به استقبال مادرش رفت. زمانی که پدر الیاس فوت کرد او شانزده سال داشت. طبق قوانین حداقلاسن امپراتور باید هجده باشد. برای همین این دو سال مادرش به کار های حکومت رسید.
امپراطریس با دیدن الیاس تعظیم کرد: تبریک میگم عالیجناب.)
الیاس جلو رفت و مادرش رو بغل کرد. کاری که حسرتش در دلش مانده بود: بخاطر همه چی ازت ممنونم مادر.)
مادر هم دستاش را بلند کرد و پسرش را در آغوش کشید: ای کاش پدرت زنده بود و این روز رو میدید.)
برای اینکه فضا را غمگین نکند سریع موضوع را عوض کرد: حالا دیگه میتونم با خیال راحت استراحت کنم.)
امپراطریس مادر قصد داشت باقی عمرش را در شهری که به دنیا آمده بود بگذروند. الیاس چه در گذشته، چه حالا با این تصمیم موافقبود. دلش نمیخواست مادرش را بیشتر از این درگیر سیاست های مسخره ببیند.
بعد از اینکه مادرش را تا صندلی همراهی کرد. برگشت و رو به جمعیت ایستاد. منتظر شد تا توجه همه به سمتش جلب بشود. کم کم همهدر سکوت منتظر شروع سخنرانی شدن. الیاس از گوشه چشمش دیزی را میدید که مانند بقیه بهش خیره شده.
نفس عمیقی کشید و با صدای بلند و محکم شروع کرد: اجازه بدید یک باره دیگه از حضورتون در این مجلس تشکر کنم. حالا که منامپراطور شدم، یک جایگاه در این قصر خالیه. امپراطریس. و میدونید که من نامزدی ندارم ولی کم و بیش شایعاتی رو شنیدید.)
پچ پچ مردم بلند شد.
_ جایگاه امپراطریس چیز معمولی نیست. اهمیتش به اندازه امپراطوره به همین خاطر قصد دارم به فردی لایق بسپرمش. رسوم میگه کهباید از بین اشراف زاده هایی با قدرت و نفوذ زیاد انتخاب بشه.)
میتوانست بالا رفتن هیجان سالن را احساس کند: ولی من قصد ندارم از اون رسوم پیروی کنم.)
فریاد های کوتاه و سر و صدا های ناشی از صحبت سالن را پر کرد. الیاس اهمیتی نداد: پدر و مادرم میخواستن که من خودم همسرم روانتخاب کنم. به همین دلیل مسابقه ای رو برگزار میکنم که هرکسی توش برنده بشه. امپراطریس خواهد بود.)
فریاد های تعجب حتی از قبل هم بیشتر بلند شد. امپراطریس مادر از جاش بلند شد و با عصبانیت گفت: الیاس، باید صحبت کنیم.)
الیاس برگشت و سرش رو به نشانه تایید تکون داد. دوباره رو به جمعیت کرد: جزعیات بعدا اعلام میشه. امیدوارم از جشن لذت ببرید .)
دنبال مادرش به راه افتاد. وارد یکی از اتاق ها شدن. مادر سریع خدمتکار رو مرخص کرد بعد خیلی جدی ازش پرسید: توضیح بده.)
الیاس لبخند ملایمی زد: باور کنید این بهترین تصمیمی که گرفتم.....
وسط حرفش پرید: چرا به من هیچی نگفتی؟)
حتی اگر میخواست هم نمیتوانست زودتر بهش بگوید چون صبح همان روز زنده شده بود!: چون همین چند دقیقه پیش تصمیم گرفتم.)
مادر تندی گفت: چی؟ میخوای با یه مسابقه امپراطریس رو انتخاب کنی؟ دقیقا چی تو فکرته پسر ؟)
_ مادر. پیشگویی منو بخاطر دارید؟)
مادر از اینکه یک دفعه صحبت عوض شد تعجب کرد: پیشگویی؟..... خوب نه دقیقا، ولی یه چیزی درباره....
چشمانش با به یاد آوردن بزرگ شد: نگو که....
الیاس سرش رو تکون داد: درسته. درباره همسر بود. من باید بیشتر از هرکسی دیگه ای دقت کنم.)
مادر قانع شد اما این چیزی از نگرانیش کم نکرد: ولی از کجا معلوم اون کسی که برنده میشه همون فرده؟)
لبخندی زد: نگران نباشید، من اون فرد رو پیدا کردم.)
_ پس چرا انقدر جار و جنجال به پا کردی؟
جوابی که شنید اصلا قانعش نکرد: آخه اون از جنجال خوشش میاد!)
کتابهای تصادفی
