فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

پادشاه شیاطین بی‌حوصله

قسمت: 3

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر سوم: بی شرم...

دخترک با شنیدن همچین سخنی از مرد، در ذهنش به او خندید، البته عجیب نبود، زیرا از زمانی که ویکتور برای نجاتش ظاهر شده بود هزاران بار از اعمال خام او خندیده بود... سپس دست نرم و صافش را بر صورتش حرکت داد تا بخشی از موهای نقره ای براق و لطیفش را که روی صورتش افتاده بودند را به پشت صورتش حرکت دهد، در همان لحظه دستش را مشت کرد و با خشم خالص دندان هایش را به یکدیگر فشرد، سپس با خود زمزمه کرد " مرگ پایان برای یک شیطانه، به هر حال همون اولشم قرار بود این شیطان کشته بشه... پس چه فرقی داره؟ الان بهترین موقعیت برای کشتنشه، توی مبارزه یک به یک بعید میدونم حتی بتونم روش یه خراش بندازم اما... الان بهترین موقعیته، اون واقعا فکر کرده من یه انسان معمولی هستم پس جلوی من گاردش پایینه... "

دخترک از تکیه دادن به تنه درخت دست کشید و با جلو بردن پای راستش ایستاد، هنگامی که توانست بایستد دهانش گشوده شد تا پوزخندی از دهانش بجهد، در حالی که بوی غلیض خون در ریه هایش او را از خشم دیوانه می‌کرد، موجب این شد که این پوزخند تبدیل به خنده های بلند و غیر قابل کنترل بشود.

ویکتور از قدم برداشتن دست برداشت و هنگامی که هاله کشتار را در پشت سرش احساس کرد بدنش منجمد شد، او با تعجب جزئی که در صورتش نقش بسته بود سرش را به به سمت مکانی که دخترک بود برگرداند، ولی زمانی که رویش را کاملا برگرداند متوجه دایره جادویی ای شد که دقیقا رو به روی کمرش به وجود آمده بود، او داشت جرقه زدن برای اجرای یک جادوی قدرتمند را تماشا می‌کرد، او توان مقابله یا جاخالی دادن از همچین ضربه ای را از نزدیک نداشت، پس آتش قدرتمند مانند لیزر از درون دایره جادویی قرمز گذشت و بر کمرش فرود آمد، هرچند این آتش لیزر مانند هنوز ضربه زدنش استمرار داشت و گویی قرار نیست قطع بشود.

با شروع برخورد آتش بر کمرش، بدنش کاملا بی حس شد، بدنش دیگر کنترلی از خود نداشت، قدرت شعله به قدری بالا بود که باد بر اثر ضربه، درون شن ها فرو رفت و چندین گردباد عظیم در صحرا ایجاد کرد که در حال گشت گذار در صحرا بودند دقیقا مانند باقی گردباد های صحرا.

ویکتور بر اثر ضربه مستقیم، تقریبا در حال از دست دادن تعادل بدنش بود ولی در لحظه آخر توانست پای چپش را عقب ببرد و نیم خیز خود را بر زمین بچسباند تا پرتاب نشود، این حرکت تا حدودی موفقیت آمیز بود، هرچند با استمرار لیزر آتشین، ویکتور هنوز آسیب میدید.

ویکتور خون سرفه شده را از روی لبش با دست راست پاک کرد، سپس با خشمی خفیف به دختری نگاه کرد که تا چند دقیقه پیش کاملا معصوم و بی گناه به نظر می‌رسید ولی هم اکنون تماشا می‌کرد که هم قدرتی فرای تصور اشخاص عادی دارد و هم دلی همچون سنگ دارد، گرچه به وجود دایره جادویی ای که مانند شعله افکن آتش پخش میکرد نمی‌توانست صورت خندان دخترک را ببیند.

دخترک که نامش " آستین " بود خنده بلند و فاقد کنترلش بالاخره قطع شد و با استشمام بی اراده‌ی خون در اطرافش شروع به سرفه کردن کرد، با همان حال فریاد زد " اوه، از هر شخصی بتونی این رو پنهان کنی از من نمیتونی پنهانش کنی! پادشاه شیاطین! فکر کردی فقط با تغییر چهره ای به این سادگی میتونی از ما فرار کنی؟ "

ویکتور با مهارت های خارق العاده اش عجیب بود که در تغییر چهره فقط دو شاخ کوچکش را پنهان کرده باشد و اصل ظاهر خودش را دارا باشد، شاید این موضوع مقدار غرور یک فرد را نشان می‌داد، شخصی که دوست نداشت با ظاهر یک فانی قدم بردارد.

او برای اولین بار در دویست سال گذشته خون بالا آورده بود، ویکتور دست راستش را به پشت کمرش حرکت داد، آتش قدرتمند به کف دستش برخورد می‌کرد سپس با لحنی سرد که در تضاد با دردش بود زمزمه کرد " جذب جادو" زمانی که این طلسم اجرا شد دایره جادویی تبدیل به نوری طلایی شد و وارد دهان او شد، شعله ی بی محاوای آتش نیز پس از از بین رفتن دایره جادویی ناپدید شد.

سپس ویکتور دستی بر کمرش کشید تا وضعیت را بسنجد، فقط پشت لباسش سوخته بود و بدنش بدون هیچ آسیب جدی ای سر جایش ایستاده بود، او با اشاره به بدن آستین که حال بدون شعله قدرتمند کاملا واضح بود گفت " پس تو قهرمان جدید بشریت هستی از نسل کلینبرگ..."

آستین دست چپش را روی صورتش قرار داد تا پوزخند روی صورتش را پنهان کند، در حالی که چشمان طلایی اش بر بدن ویکتور پرسه میزد دوباره صوتی مانند برخورد دو فلز به یکدیگر در گوشش شروع به گسترش کرد که نامفهوم بود... آستین دست راستش را در حالت آماده باش رو به روی بدن خود گرفت و با لحنی سرد گفت " درست حدس زدی، من صد و دومین قهرمان دنیا هستم، از نسل اولین قهرمان، و برترین قهرمان تاریخ، کسی که تو و تمام ارتشت رو به کمک تمامی نژاد های دنیا شکست داد! کسی که تو رو تا قاره ای کوچک که اکنون نام قاره شیاطین دارد راند! بله، من در مورد بانو کلینبرگ افسانه ای حرف میزنم! "

ویکتور با دقت به حرف های آستین گوش داد و با شنیدن اسم شخص، حالت سردش به حالت خشم و اندوه فراوان تغییر کرد، او دستش را جوری مشت کرد که خون از آن شروع به چکیدن کرد، اما با دودی رقیق زخم ها در کمتر از یک ثانیه درمان می‌شدند، او در حالی که مغزش به گوشه کشیده میشد با خشمی فزاینده زمزمه کرد " بله... کلینبرگ به شما کمک کرد تا بتونین ما رو عقب برونید! "

ویکتور با سردی کف دستش را از روی کمرش برداشت، و با هاله ای تاریک که خشمی عظیم را در خود پنهان میکرد زمزمه کرد " جادوی تو خیلی ضعیفه، فقط چون من رو غافل گیر کردی جادوت مؤثّر بود، ولی تازه دارم متوجه میشم که چرا اینقدر از صدای کمک خواستنش برای نجات دادنش ترغیب شدم... "

آستین چهره خندان و تحقیر آمیزش یکباره چند برابر شد و با سردی اظهار نظر ویکتور را نادیده گرفت، در حالی که هنوز دستش راستش آماده مبارزه رو به رویش قرار گرفته بود بحث را عوض کرد " اوه، به هر حال احمق! بگو چرا الان درون خاک امپراتوری انسان ها هستی؟ دوست داری بجنگی؟ "

ویکتور آهی از حسرت کشید و با بالا بردن دو دستش با لحنی مطیع فریاد زد " من تسلیمم، به هر حال تمام مردمم هزار سال پیش کشته شدن و خودم به تنهایی توی قاره شیاطین زندگی میکنم، پس حوصله ام سر رفته بود گفتم شاید خوب باشه برای سرگرمی وارد آکادمی ای بشم که مختص آموزش قهرمان هاست، منظورم یکی از پنج آکادمی آیه که و از اونجا میشه وارد برج خدایان شد..."

آستین از گفته ویکتور تعجب در چهره اش موج زد، از گفته او نمی‌توانست تعجب را در چهره اش مخفی کند، چرا همچین موجود قدرتمندی دوست داشت وارد یک آکادمی بشود؟ موجودی که می‌توانست خودش به تنهایی هر 5 آکادمی اصلی را به چالش بکشد و هنوز دست برتر را در جنگ داشته باشد...

در ذهن آستین جرقه ای روشن شد و با تعجبی مصنوعی چند قدم به سمت ویکتور قدم برداشت و با لحن سرد فریاد زد " نه... یعنی ممکنه دلیلت برای اومدن به این آکادمی این باشه... این باشه که اونجا آکادمی ایه که چند نفرشون تناسخ بانو کلینبرگ افسانه ای هستن؟ "

تناسخ از یک شخص، یک مهارت سطح بالا که می‌تواند پس از مرگ تو را دوباره به زندگی بعدی در همان دنیا برگرداند، برای اجرای چنین جادویی باید مانای زیادی در بدن وجود داشته باشد، حتی برای اشخاص قدرتمندی مثل بانو کلینبرگ این جادو یک چالش به حساب می آمد، و گاهی اوقات کمتر جسمی توان تحمل قدرت روح شخص مورد نظر را دارد پس روحش به طور همزمان در چند جسم پخش میشود.

ویکتور زمانی که قدم برداشتن آستین را تماشا می‌کرد با پوزخندی بی حوصله موضوع را تغییر داد " خب قهرمان، من رو اگه به آکادمی ببری در اونجا آشوبی به پا نمیکنم، و اما اگه موافقت نکنی... ساده است، فقط با زور وارد آکادمی میشم."

آستین به عمق جملات ویکتور تفکر کرد، او می‌خواست در یکی از بزگترین آکادمی های جهان به تحصیل مشغول شود و احتمالا بزرگترین دلیلش دیدن تناسخ های کلینبرگ است، و این چیزی جز واقعیت نبود که اگر ویکتور وارد پایتخت میشد در خطر بزرگی قرار میگرفت، او میخواست درون آکادمی هلموس که درون آن برترین اساتید و دانشجویان وجود داشتند برود، تقریبا این تنها شانس بشر برای تنها گیر آوردن پادشاه شیاطین برا کشتنش بود.

آستین با لبخندی حیله گر سرش را به تایید تکان داد و با سردی زیر لب زمزمه کرد " اگه اینقدر اصرار میکنی من کی باشم که جلوت رو بگیرم."

این داستان ادامه دارد...

کتاب‌های تصادفی