فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سپند: دشمن درون

قسمت: 7

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
  حضور کاوه بر سکوی داوری تمام حاضرین را متعجب کرده بود! از تماشاگران گرفته تا شرکت کنندگان، هیچکس انتظار دیدن او را نداشت. 
پیرو حضور کاوه ارسلان محوطه اطراف را به دنبال ردی از رامونا جست و جو کرد اما خبری از حضور او نبود. ارسلان کمی سرخورده شد اما با شنیدن صدای کاوه به سرعت خودش را جمع و جور کرد و درحالی که هیجان و اضطراب درونش درحال رشد بود نگاهش بر روی او قفل شد. 
کاوه با صدایی رسا اعلام کرد: 
"درود بر حضار محترم. ورودتون رو به دوازدهمین آزمون ورودی دراگان خوشامد میگم. بنظر میرسه برخلاف سال های گذشته اینبار داوطلبین کمی برای شرکت در آزمون حضور دارند و این روند آزمون رو سرعت خواهد بخشید." 
همه شرکت کنندگان از جمله ارسلان به اطراف نگاه کردند. حق با کاوه بود، ارسلان انتظار حضور بیش از پنجاه شرکت کننده را داشت اما تعداد آن ها حتی به سی نفر هم نمیرسید! 
کاوه ادامه داد: 
"بهتره از تشریفات غیر ضروری دوری کنیم _ با چشمانی سرد و مصمم _ آزمون طی هشت ساعت برگذار میشه. ماموریت شما ورود به محل آزمون، پیدا کردن یکی از سه قربانی و خروج از محوطه هست." 
پچ پچ میان شرکت کنندگان شروع شد: 
"فقط سه قربانی حضور داره!؟" 
"یعنی فقط سه نفر میتونن قبول بشن!؟" 
"این منصفانه نیست!" 
 اما پس از چند لحظه کاوه در ادامه گفت: 
"برای شروع، به گروه های سه و یا چهار نفره تقسیم بشید. ده دقیقه زمان دارید تا هم تیمی های خودتون رو انتخاب کنید." 
شرکت کنندگان به سمت یکدیگر رفتند و صدای زمزمه هاشون محیط آزمون را فرا گرفت. افرادی که از پیش با دوستانشان شرکت کرده بودند به سادگی تیم خود را تکمیل کردند. تعدادی از اشراف زادگان و افراد رده بالا با یک دیگر گروه شدند و در آخر ارسلان تنها در مرکز آن ها ایستاده بود. برای لحظه ای احساس خفگی در گلویش تنفس را از او سلب نمود تا اینکه گرمایی را بر شانه اش احساس کرد. سرش را چرخواند، پسری با چشم و مو های قهوه ای درحالی که لبخند میزد به ارسلان گفت: 
"پسر، گروهی نداری؟ دوست داری به ما ملحق بشی؟" 
پشت سر او یک پسر قد بلند و لاغر اندام با چشمانی نافذ به ارسلان نگاه میکرد و در کنارش دختری قد کوتاه و ریز نقش حضور داشت. هر سه با چشمان و موهای قهوه ای و چهره هایی تقریبا مشابه آنجا ایستاده بودند. ارسلان حدس میزد این ها خواهر و برادر باشد. برادر قد بلند قدمی به سوی او برداشت و با صدایی بی احساس گفت: 
"من تو رو میشناسم، تو پسر وزیر ارشد هستی، درسته؟ _ سرش را چرخواند اما نگاهش از ارسلان خارج نشد _ بیاید بریم، جذب این پسر وقت حروم کردنه. اون هیچ توانایی نداره!" 
چشمان خواهرش برای لحظه ای گرد شد و سپس با اخم پاسخ داد:
 "اگر حرفت درست باشه که ما نمیتونیم همینطوری ولش کنیم. تنهایی دووم نمیاره!" 
صدای برادرش کمی بالا رفت: 
"این یه آزمون هست، تنها کسانی که لایق باشن پذیرفته خواهند شد و نه یه مشت بی استعداد!" 
پیش از اینکه خواهرش پاسخی بدهد برادر کوچکتر گفت: 
"هی پسر اینقدر سخت نگیر. ما که در نهایت پیروز میشیم، اشکالی نداره اگر به این دوستمون هم یه دستی برسونیم." 
بردار بزرگتر با بی علاقگی رویش را برگرداند و به آن ها پشت کرد: 
"هرکاری میخواید بکنید." 
برادر کوچکتر با لبخند رو به ارسلان گفت: 
"عالیه، من آریان هستم، اون پسره بد اخلاق هم برادرم آرمان هست، این دختر کوچولو هم..." 
پیش از آنکه آریان حرف اش را تمام کند، خواهر کوچکتر قدمی به جلو انداخت و با صدای بلند گفت: 
"منم آرمیتا هستم." 
چشمان ارسلان با زکر نام آرمیتا لحظه ای گرد شد. این دختر هم اسم مادر ارسلان هست و این کمی برای او عجیب بود. به طور معمول کم میتوان دو شخص هم نام را پیدا کرد. 
ارسلان پس از لحظه ای درنگ با صدایی آرام اعلام کرد: 
"من هم ارسلان هستم، فرزند اوژن." 
آریان پاسخ داد: 
"میدونیم، میشناسیمت. داخل مراسم حسابی با پرنسس شیاطین جولان دادی." 
گونه های ارسلان با اشاره آریان به رامونا اندکی سرخ شد اما با صدای کاوه تمام توجهات فورا به سمت او بازگشت: 
"زمان تشکیل تیم به پایان رسید. آماده انتقال به محل آزمون بشید." 
کاوه شمشیرش را از قلاف خارج کرد و با چند حرکت شکاف هایی در هوا به وجود آورد، فورا چندین نگهبان مقابل شکاف ها ایستادند و کاوه ادامه داد: 
"این پورتال ها شمارو به محل آزمون هدایت خواهند کرد. برای آخرین بار اعلام میکنم، مسئولیت شما یافتن یکی از سه قربانی، بازگشت به نقطه شروع و استفاده از همین پورتال ها برای رسیدن به اینجا هست. قوانین ساده هستند، درصورتی که نتونید در زمان تعیین شده یک قربانی را نجات و به اینجا برسید حذف خواهید شد. درصورتی که کوچکترین آسیبی به قربانی برسه حذف خواهید شد. درصورتی که وارد پورتالی به غیر از پورتال ورود خودتون بشید حذف خواهید شد. موفق باشید." 
با پایان سخنان کاوه، هر گروه به سمت یکی از ده پورتال موجود حرکت کرد. سربازان مقابل آن ها نام اعضای گروه را یادداشت میکردند و سپس به آن ها اجازه ورود میدادند. 
 آرمان بدون نگاه به ارسلان یا برادر و خواهرش وارد پورتال، و پشت سر او آریان و آرمیتا درحالی که چشمانشان از شور و اشتیاق میدرخشید وارد شدند. ارسلان پیش از ورود لحظه ای مقابل پورتال ایستاد. ذهنش پر از احتمالات بود، اما ترس و اضطرابش به سرعت جای خود را به ایمان دادند و با یک نگاه نهایی به خانواده اش، ارسلان وارد پورتال شد. 
در تمام مدت کاوه ارسلان را مشاهده میکرد و حالا، انتظار نتایج مثبتی از او داشت. 
گروه ارسلان با عبور از پورتال وارد یک محوطه جنگلی شکل شد. انبوه درختان به قدری زیاد و سر به فلک کشیده بود که راه عبور نور خورشید را سد میکرد. برخی درختان به قدری بزرگ بودند که ریشه هایشان از دل خاک بیرون زده و قابل مشاهده بود. آن ها نگاهی به اطراف انداختند. ارسلان به دقت تمام محیط اطراف را بررسی کرد تا از ایمنی محیط اطمینان حاصل کند. سپس گروهشان درحالی که آرمان جلوتر از بقیه پیش میرفت شروع به حرکت کرد. آریان و آرمیتا کمی سرعت خود را کم کردند تا درکنار ارسلان راه برن، آرمیتا با لبخندی حیله گرانه پرسید: 
"خب؟ پس بین تو و پرنسس شیاطین چیزی وجود داره؟" 
ارسلان از سوال ناگهانی آرمیتا شوکه شد، ناخدآگاه کمی صدای بلندتر از حد معمول شد: 
"این دیگه از کجا اومد؟ چرا پرسیدی؟" 
آریان گفت: 
"اوه اوه، انگاری بعضیا مجنون شدن!" 
ارسلان تلاش کرد تا آرامش همیشگی اش را حفظ کند. دقایقی با بحث و خنده آن سه گذشت تا اینکه آرمان متوقف شد. هر سه آن ها پشت سر او توقف کردند و به دقت محیط اطراف را تحت نظر گرفتند. ناگهان موجودی به سرعت از روی درخت به سمت آرمیتا پرید. پیش آن که آرمیتا واکنشی نشان دهد پنجه های هیولا مقابل صورت او قرار گرفت که ناگهان ارسلان با زانو داخل سینه او پرید به عقب پرتش کرد. هیچکس متوجه نشد اما در تمام این مدت نگاه آتشین ارسلان فعال شده بود! او هر لحظه ای حرکاتشان اطراف را اسکن میکرد و دنبال کوچک ترین نشانی جنبش بود. 
آریان به سمت هیولا پرید و پیش از بلند شدن شمشیرش را درون گردن او فرو کرد. آرمیتا نفس عمیقی کشید و با لبخند از ارسلان تشکر کرد. 
ارسلان به آرمیتا پشت کرد، نگاهش به داخل بوته ها قفل شد و خنجرش را از قلاف بیرون کشید: 
"برای تشکر زوده!" 

کتاب‌های تصادفی