فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سپند: دشمن درون

قسمت: 8

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
 چشمان آریان از تعجب گرد شد: 
"مشکل چیه؟!" 
ناگهان چندین گابلین از دل بوته ها به بیرون پریدند! بی درنگ درحالی که فریاد میکشیدند به سوی آن ها حمله کردند. 
دسته ارسلان بر قبضه خنجرش حرکت میکرد اما پیش از آن که ارسلان تکان بخورد آریان و آرمان به سمت گابلین ها حجوم بردند. ارسلان از حرکت ناگهانی آن ها گیج شده بود تا اینکه آرمیتا دستی بر شانه اش گذاشت و با یک لبخند گرم به تعجب او پاسخ داد. 
ناگهان آریان در میان آن ها پرید، روی زمین زانو زد و گازی سبز رنگ از منافذ پوستش به محیط اطراف درز کرد. هیولا های اطراف گاز، گیج و حرکاتشان دچار تاخیر و بی نظمی شد. آریان فورا از آن مهلکه خارج و به سمت آرمان دوید، پشت او قرار گرفت، نفس نفس میزد و روی زمین نشست. ارسلان متعجب از حرکت بعدیشان به آن دو نگاه میکرد. ناگهان چهره بی احساس آرمان با یک پوزخند جایگزین شد، دستش را بالا آورد و بشکن زد! ارسلان برای لحظه جرقه کوچکی در بشکن آرمان مشاهده کرد و فورا متوجه اتفاق پیش رو شد. با بشکن آرمان تمام گاز خارج شده از بدن آریان به سرعت منفجر و هیولا ها را در آتش انفجار غرق کرد! 
شدت نور ارسلان را مجبور کرد جلو صورتش را بگیرد. پس ازآن با چشمان گرد و متعجب به منظره مقابلش نگاه میکرد. قدرت های متفاوتشان از یک سو، هماهنگیشان از سمتی دیگر ارسلان را شیفته خود کرده بود. 
آریان با لبخند سمت ارسلان آمد و به کمرش کوبید: 
"خوشت اومد؟ به این میگن کار گروهی." 
ارسلان لحظه ای سرش را پایین انداخت و لبخند زد. سپس سرش را بالا گرفت و به چشمان او که از هیجان و غرور میدرخشید نگاه کرد پاسخ داد: 
"منظره چشم نوا..." 
پیش از آنکه حرفش را تمام کند چیزی را در آن اطراف احساس کرد. فورا سرش را چرخواند و به دور دست خیره شد. 
آریان پرسید: 
"مشکل چیه؟" سرش را چرخواند و به مسیری که ارسلان خیره شده نگاه کرد اما ارسلان دستش را به نشان سکوت بالا آورد. به آرامی زمزمه کرد: 
"یه چیزی اونجاست!" 
چشمانش ریز شد، با حواس تقویت شده اش موجودی عظیم را در آن سو نشان میداد. غرایز ارسلان فریاد میزدند که فرار کند و تا میتواند از آن مکان دور شود. ارسلان، به آرامی یک قدم به عقب برداشت، سپس یک قدم دیگر. به محض اینکه متوجه حرکت موجود شد، برگشت و شروع به دویدن کرد. فریاد زد: 
"فرار کنید، فرار کنید!" 
ناگهان زمین شروع به لرزیدن کرد و به دنبال آن یک میناتور* از اعماق جنگل به سمت آن ها دوید! 
آریان و آرمان به دنبال ارسلان دویدند، میناتور وحشیانه فریاد میکشید و باعث شد آرمیتا در همان جا خشکش بزند. از وحشت نفس در سینه اش حبس، پاهایش شل و روی زمین افتاد. وقتی آن سه متوجه اوضاع شدند فورا توقف کردند. اما خیلی دیر شده بود، میناتور تقریبا مقابل آرمیتا ایستاده، مشتش بالا و آماده ضربه بود. هر سه میدانستند اگر اون ضربه به آرمیتا برخورد کند کارش تمام است. آریان وحشت کرده بود، آرمان دیوانه وار به سمت او میدوید، اما امکان نداشت به موقع برای نجات اش برسد. ارسلان چشمانش را بست، میدانست هنوز یک راه برای نجاتش وجود دارد. دستش را بالا آورد، تنفسش را کنترل و تمرکز کرد. با خودش زمزمه کرد: 
"زودباش، تمرکز کن، انجامش بده." 
 ناگهان، احساس کرد آتشی در درونش شعله ور گشت. چشمانش باز شد، نگاهش مصمم و آتشین، ناگهان آتشی بنفش رنگ همچون یک توپ مقابل دستش شکل گرفت و در چشم برهم زدنی با سرعت سرسام آور به سوی میناتور شلیک شد! 
برای لحظه ای سکوت قابل لمس بود و پس از آن، جسم میناتور که سرش ناپدید شده بر زمین افتاد. 
آرمیتا در شوک اتفاق اسیر شده، آرمان و آریان مات و مبهوت به جسد میناتور خیره شدند. 
ارسلان به سمت آرمیتا دوید، بازو اش را گرفت و به آرامی بلندش کرد: 
"حالت خوبه، صدمه دیدی؟" 
زبانش از شوک بند آمده بود! 
آرمان با صدای متعجب پرسید: 
"اون دیگه چه کوفتی بود؟ چطور اون کارو کردی؟!" 
نگاه ارسلان هنوز روی آرمیتا قفل شده بود، پاسخ داد: 
"به وقتش توضیح میدم، فعلا باید ادامه بدیم." 
سوالات بدون پاسخ درحال سوراخ کردن ذهن آن سه بودند. اما حق با ارسلان بود، آن ها وقتی برای تلف کردن نداشتن. آریان به سمت آرمیتا رفت، خواست پهلو اش را بگیرد اما آریمتا کنار کشید. با صدایی لرزان اعلام کرد: 
"مشکلی نیست، خودم میتونم بیام." اما پاهایش می لرزیدند. 
برای دقایق پیش رو، هر سه نفر بدون حتی یک کلمه به سوی اعماق جنگل حرکت کردند تا اینکه آریان صدای سکوت را شکست: 
"فکر میکردم تو بدون قدرت متولد شده باشی." 
ناگهان نگاه هر سه نفر بر ارسلان قفل شد. او نمیتوانست حقیقت را بگوید، امکان نداشت کسی او را باور کند. با دستش پشت سرش را خواراند و پاسخ داد: 
"آره. خب، راستش یکم توضیحش پیچیده هست." 
اما آریان منتظر پاسخ او نماند. درحالی که شوق در صدایش حس میشد به بازوی او کوبید: 
"خیلی عالی بود! برای یه لحظه فکر کردم دیگه آرمیتا رو از دست دادیم، ولی بعدش بوم، کله میناتور منفجر شد!" لبخند زد. 
آرمیتا با لبخند و صدایی آرام گفت: 
_"همینطوره، واقعا ازت ممنونم، اگر اونجا نبودی..." 
+"نیاز نیست از من تشکر کنی. خوشحالم سالمی." ارسلان لبخند زد. 
و در آن لحظه حتی آرمان لبخند زد. آریان ادامه داد: 
"خب... الان دقیقا برنامه چیه؟ قراره فقط بگردیم تا شاید یکی رو پیدا کنیم؟ اگر قبل از ما هر سه قربانی پیدا شده باشه چی؟" 
ارسلان پاسخ داد: 
"نگران نباش. داریم مسیر درست رو میریم." 
آرمان با تعجب پرسید: 
"از کجا مطمعنی؟" 
ارسلان برای لحظه ای توقف کرد، چرخید و با لبخند به آرمان نگاه کرد. سپس برگشت و به مسیرش ادامه داد. 
گروه آن ها در طی این مسیر با هیولا های مختلفی رو به شده و بر آن ها غلبه کردند. اما ارسلان در تمام مدت از آتشش استفاده نکرد. نیازی به استفاده نبود، هربار آرمان و آریان هیولا ها را گوشه ای جمع و منفجر میکردند. حتی اگر آسیب می دیدند آرمیتا به سرعت درمانشان میکرد. در آن میان تنها وظیفه ارسلان حفاظت از درمانگر بود. گاهی تعدادی از گابلین یا کوبولد* به سمت آرمیتا حمله میکردند اما به سرعت توسط ارسلان مغلوب میشدند. 
آن ها در طی مسیر از لانه عنکبوت ها عبور کردند. دشمنانی با ظاهر عظیم و سرعتی بالا. آرمیتا بشدت از عنکبوت ها وحشت داشت و مدام جیغ میکشید. آریان میخندید و اورا مسخره میکرد. آرمان صرفا لبخند میزد و ارسلان نمی توانست خنده اش را متوقف کند. 
پس از گذشت چندین ساعت، خورشید در آسمان ایستاده، نیمی از زمان آزمون سپری شده. 
 تا اینکه پس از مدتی بالاخره ارسلان ایستاد: 
"رسیدیم!" 
به بالای سرش نگاه کرد، شخصی روی شاخه درخت نشسته و ناگهان پایین پرید. پسری لاغر اندام با موهای بور و چشمان آبی رنگ. یک لباس پارچه ای سبز به تن داشت. اعلام کرد: 
"بالاخره یکی منو پیدا کرد. کم کم داشتم فکر میکردم هیچکس پیدام نمیکنه." 
آرمان در یک نگاه تمام ویژگی های ظاهری و رفتاری پسر رو بررسی کرد و پاسخ داد: 
"بالاخره یکی پیدا کردیم. بیشتر زمان رو از دست دادیم، باید سریعتر برگردیم." به مسیر طی شده نگاه کرد. 
آرمیتا پرسید: 
"مسیر برگشت رو علامت گذاری کردی؟" 
آرمان پاسخ داد: 
"البته، تمام طول مسیر روی درخت ها خط کشیدم." 
پسر خندید. بقیه از خنده او متعجب شدند. آریان با تعجب و کمی اضطراب پرسید: 
"به چی میخندی؟" 
پسر پاسخ داد: 
"اگر به همین راحتی بود که دیگه روش اسم آزمون نمیزاشتن. محیط این جنگل هر چند دقیقه دچار تغییر میشه. یعنی مسیری که شما از اون اومدید دیگه وجود نداره!" 
آرمان،آریان و آرمیتا شوکه و کمی مضطرب به یکدیگر نگاه کردند. 
آریان پرسید: 
"پس چطور باید راه خروج رو پیدا کنیم؟ تو هم یکی از افراد دراگانی درسته؟ حتما قبل این آزمون رو دادی و میدونی چطور میتونیم برگردیم." 
پسر پاسخ داد: 
"شرمنده ولی هیچ ایده ای ندارم. آزمون من این شکلی نبود." 
ناامیدی بین آن سه نفر قابل لمس بود تا اینکه ارسلان گفت: 
"اگر صحبتتون تموم شد بیاید برگردیم." 
آرمان با چهره ای خشمگین پرسید: 
"نکنه کری؟ نمیتونیم راه برگشت رو پیدا کنیم!_  ناگهان جرقه ای در ذهنش روشن شد _ صبر کن ببینم... اگر مسیر ها هر چند دقیقه تغییر میکردند پس تو چطور یه خط صاف رو دنبال کردی و به اینجا رسیدی؟!" 
با سوال آرمان، همه متعجب به ارسلان نگاه کردند. 
ارسلان ابرویی بالا انداخت و پاسخ داد: 
"من راه برگشتو بلدم." اما این حرف او صرفا تعجب و نگرانی آن ها را افزایش داد. "فقط بهم اعتماد کن و دنبالم بیا." 
ارسلان درست میگفت، حواس تویت شده اش حتی مسیر های تغییر کرده را هم به درستی نشان میداد. او تمام این مدت آثار حرکت این قربانی را دنبال میکرد. و حالا بازگشت کار سختی نخواهد بود. حتی اگر مسیر ها تغییر کرده باشند، رد طی شده تغییر نمیکند. 
بقیه با اعتماد به حرف او، دنبلش کردند. اما چیزی عجیب بود. در تمام طول مسیر هیچ خبری از هیولا ها نبود و عجیب تر از اون، چطور ممکنه در تمام این مسیر هیچ شرکت کننده دیگری پیدا نشه؟ جنگل درختان سر به فلک کشیده مانع از رسیدن نور خورشید به داخل جنگل میشد. صدای زوزه باد تنها موسیقی آنجا بود. 
اما ناگهان ارسلان ایستاد. کمی سرش را چرخواند و فریاد زد: 
"میاید بیرون یا خودم بیارمتون؟" 
باقی اعضای تیم متعجب به ارسلان خیره شدند. آرمیتا پرسید: 
"داری با کی صحبت میکنی؟ کسی جز ما اینجا..." 
پیش از آن که حرفش تمام شود پسر لبخند زد. ناگهان یک گروه دیگر از روی شاخه ها به پایین پرید. لباس هایشان پر زرق و برق و اشرافی بود که بنظر میرسید فردی که رهبرشان است، با لبخندی بر صورت خود از آن گروه بیرون آمد و پاسخ داد: 
"اوه، انگار یه بچه زرنگ اینجا داریم!" 
 
 
میناتور: موجودی عظیم الجثه با بدن انسان و سر گاو. 
کوبولد: هیولایی مشابه گرگینه با ظاهری کوچکتر. 

کتاب‌های تصادفی