فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

مسیر جاودانگان

قسمت: 2

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
[قسمت: 2 تاکاشی اریان]

چرخش، چرخش، چرخش، چرخش، چرخش، چرخ عظیم پنج بار چرخید. 9 ستاره همزمان منفجر شدن؛ نور ستارگان به درون تاریکی کشیده شد.

دستان عظیم با هم برخورد کردن. ولی بجای انفجار، همه چیز به درون دو دست کشیده شد. ″یین (تاریکی)″ و ″یانگ (نور)″ شکل گرفتن.

به ترتیب ″قرمز (آتش)″ ″آبی (آب)″ ″قهوه‌ای (خاک)″ ″زرد (طلا)″ ″سفید (رعد برق)″ ″سیاه (آهن)″ ″سبز (گیاه)″ شکل گرفتن، اونها با هم همتراز شدن و جهانی خلق شد.

[سیاره زمین.]
[قاره: ؟؟؟]
[شهر جی یان.]

– بیدار شو!... بیدار شو!... گفتم بیدار شو!

– هی‌هی‌هی.(خنده.)

– بیدار شو!!(فریاد.)

با صدای فریاد بیدار شدم: «ها! چه خبر شده؟ چرا داد میزنی.» انگار یکی با چوب زده بود توی سرم. وقتی چشمام رو باز کردم و به بالا نگاه کردم. صورت جدی و مسخره معلم تاریخ رو دیدم. آه! الان یادم اومد! من توی مدرسه ام.

– آقای آریان! حتما باید خیلی جرعت داشته باشی، که سر کلاس من بخوابی! یا نکنه، کلاس من برات بیش از حد کسل کننده‌ اس؟

این آقای خوشگل نیمه کچل عصبانی! معلم تاریخ ماست. و کلاسش رو نیازی به گفتن نیست؛ خواب آورده!‌ اون از اون آدماست که حاضر شاگرداش رو عذاب بده تا از عذاب کشیدن شون لذت ببره. شرط می بندم زنش شبا باهاش نمی خوابه، برای همین تمام خشمش و روی دانش آموزا خالی می کنه.

موندم اصلا فایده ای داره جوابش و بدم: «ببخشید دیگه تکرار نمیشه.» به آرومی با صدا معمولی جواب دادم و خواب رو از روی صورتم پاک کردم.

– فقط خفه شو و مثل آدم بشین سر جات.(خشم.)

معلم اون حرف ها رو با صورت جدی زد، و بدونه گفتن هیچ حرف اضافه ای برگشت به درس دادنش. خوب حالا چیکار کنم؟ احتمالا نمی تونم دوباره بخوابم. و هیچ کار دیگه ای هم برای انجام دادن نیست.

با بی حوصلگی به اطرافم نگاه کردم، بقیه داشتن به کار های خودشون می رسیدن. معلم هم داشت درس می‌داد. می خوام برم خونه و دیابلو 5 بازی کنم.

– گفته شده، از ظهور پیامبران شروع شده و تا به امروز ادامه داشته. تکامل نژاد انسان چیزی بود که، هیچکس هیچ توضیحی درستی براش نداشت. خیلی ها اون رو نشونه ***، و بعضی ها هم نشونه آخرالزمان خوندن. با اینکه هنوز مشخص نیست، از چه زمان و به چه دلیلی شروع شد، اما بشریت هیچ وقت از تلاش برای بقا دست بر نداشت. و با استفاده از چیزی که ما امروزه ″قدرت″ صدا می کنیم، اجتماعی جدید ساخت. در این اجتماع که اتحادیه دولت جهانی خونده میشه، همه‌ی کشور ها در صلح زندگی می کنند. و توی 200 سال اخیر، هیچ جنگی بین کشورها شکل نگرفته.

– دقیقا 157 سال قبل بود، یعنی سال 1879. اتحادیه دولت جهانی شکل گرفت و دقیقا 3 سال بعد، یه دستور برای سطح بندی همه‌ی مردم منتشر کرد. مردم به 5 سطح یعنی 1.″عادی″ 2.″غیر عادی″ 3.″جهش یافته″ 4.″ویژه (خاص)″ 5.″فرا طبیعی (قانون شکن)″ تقسیم شدن. در اوایل اعلام این دستور، خیلی از مردم از انجام این کار ناراضی بودند. چون مردم رو به طبقاتی مختلف تقسیم می کردم. و بر خلاف قانون برابری بود. اما با گذر زمان همه چیز تغییر کرد. و امروزه این یه چیز عادی شده.

از روی خستگی، شروع به خط خطی کردن کتابم کردم. خیلی آروم خودکارم رو روی کتاب حرکت دادم، و عکس های مسخره کتاب رو به شاهکار هنری تبدیل کردم.

– ببخشید آقای معلم میشه بپرسم! چرا تکامل حیوانات و گیاهان انقدر از انسان ها متفاوته؟

کسی که سوال کرد چاپلوس و رئیس کلاس بود. یه دختر خوشگل با موی بلوند روشن و چشمای دو رنگ سبز و آبی. حتی با لباس مزخرف مدرسه، شبیه یه مدل بنظر می‌رسید.

– سوال خوبی بود، خانوم ویلسون. با تکامل نژاد انسان، بقیه موجودات و گیاهان هم شروع به تکامل کردن. اتحادیه دولت جهانی، برای هر کدوم از اونا سطح مختلف مشخص کرده. برای حیوانات سطح های 1.″موش(کم خطر)″ 2.″گربه(خطرناک)″ 3.″سگ(خطر جدی)″ 4.″بربر(مرگبار)″. و برای گیاهان 1.″سمی(کشنده)″ 2.″اسرارآمیز(جادوی)″ 3.″معجزه(افسانه ای)″ حتی با وجود سطح بندی ها، هیچ کس نمی تونه دقیقا مشخص کنه؛ یه حیوان یا گیاه، چقدر می تونه خطرناک یا مفید و ارزشمند باشه.

– از اونجایی که همه‌ی ما، توی شهر های محافظت شده زندگی می کنیم. حیوانات و گیاهان وحشی، هیچ خطری برای ما نیستن. شهر های محافظت شده امروزی، توسط دانش نوابغ اتحادیه دولت جهانی، ساخته شده تا از ما در برابر هیولا های که، اون بیرون وجود دارن محافظت کنه. اولین شهر محافظتی 36 سال قبل، بعد از نابود شدن آمریکای بزرگ ساخته شد. برای آخرین بخش درس امروز، زمان ساخت شهری که ما توش زندگی می کنیم. موجی از هیولا ها به شهر حمله کردن و گروهی از مردم با هم متحد شدن. اونا با فدا کردن خودشون، جلوی نفوذ هیولا ها و نابود شدن شهر رو گرفتن. ما اون ها رو شهدای شهر جی یان می خوانیم.

فایده درس دادن اینا چیه، وقتی همه اینا رو می دونن. می تونم حرکت کردن ساعت رو حس کنم، هر ثانیه داشت مثل یه سال طول می کشید. این جهنم کی تموم میشه؟ برای آخرین بار به ساعت توی گوشیم نگاه کردم.

[سال؛ 2036/9/7 ساعت؛ 13:28]

چند دقیقه گذشت و زنگ مدرسه به صدا دراومد. همه با سرعت از کلاس خارج شدن و من هم به آرومی کیفم رو برداشتم، و از کلاس خارج شدم. راهرو از صدای دویدن بچه ها پر شده بود.

از دروازه مدرسه خارج شدم، و به فضای بیرون قدم گذاشتم. بدونه نگاه کردن به بقیه به راهم ادامه دادم. کمی از مدرسه دور شدم، ولی زیاد طول نکشید که، سر و کله سه کله پوک پیدا شد.

– کجا با این همه عجله تاکاشی.

– اره چرا انقدر عجله داری، ما که هنوز چیزی نگفتیم.

– می دونی چیه تاکاشی، یه خواهشی ازت دارم.

نیاز نبود حتی یه حرف دیگه ازشون بشنوم، همین حالاش هم می دونستم، چیزی که می خوان ″پولم″ بود. پس بدونه گفتن چیزی، یه اسکناس 5 لیلی از جیبم بیرون آوردم و به سمت اونا گرفتم.

– اینجارو، تاکاشی می خواد من و بخره...

– مرد بازم خیلی خوب مارو میفهمی.

– ولی متاسفانه، فرار کردن از مجازات هات به این آسونی ها نیست.

قبل از اینکه متوجه بشم، مشت اون به شکمم بخورد کرد: «اه!» از درد با زانوهام روی زمین افتادم. با تعجب بهشون نگاه کردم: «چرا!؟» چرا اینکار می‌کنید! پولی که می خواستید رو بهتون دادم. دیگه از جونم چی می خواید.

– می دونی امروز ما به پولت نیازی نداریم، امروز یکم تفریح می خوایم. و چه تفریحی بهتر از زدن تو.

اشغال های دیونه!... مگه چیکار کردم که لیاقتم این باشه؟ هیچی. مشت و لگد های اونا یکی یکی به ″صورت، شکم، کمر، پا و دستم″ می خورد. درد داشت، به اندازه‌ای که می خواستم با فریادم کل دنیا رو نابود کنم. من فقط می خوام، یه زندگی آروم داشته باشم.

– لعنتی! عجیب حالی میده.

– آره، کتک زدن اشغالا همیشه حال میده.

چرا من؟ چرا من؟ چرا من؟ چرا من؟ چرا من؟مگه چیکار کردم، مگه چه اشتباهی کردم.

– این و بگیر! اینم بگیر! مردتیکه لاشی چرا نمیشه مثل آدم، بدونه سرو صدا کتکت و بخوری.

یه بار معلم ازم پرسید، چرا انقدر دشمن داری، و چرا تلاش نمی کنی، باهاشون دوست بشی. جوابم ساده بود... فایده دوست شدن، با این حرومی ها چیه؟ پس بهش گفتم: «برگرد به همون جهنم دره‌ای که ازش اومدی.» بدونه اینکه بدونم قدرتم رو فعال کردم.

[قدرت > حلقه زمانی.]

– این و بگیر! اینم بگیر! مردتیکه لاشی چرا نمیشه مثل آدم، بدونه سرو صدا کتکت رو بخوری.

«عااا!» حتی این قدرت مسخره هم دشمن منه. فایده برگردوندن زمان چیه، وقتی هیچی تغییر نمی کنه.

آرزو می کنم انقدر بی مصرف نبودم.

– تاکاشی! اون و ولش کنید.

– چی!

مشت و لگد ها متوقف شدن، صدای شبیه چند تا انفجار کوچیک شنیدم. وقتی چشمام رو باز کردم، هیچ چیزی جلوم نبود. برای یه ثانیه فکر کردم، مردم و توی بهشتم. ولی بعد با صورت هیولای و ترسناک خواهر شوکه شدم. و تقریباً بخاطر ترس بی هوش شدم.

[چند دقیقه بعد.]

وقتی تقریباً داشتم از کتک خوردن میمردم(شاید؟). خواهر بزرگتر و قهرمانم اومد و نجاتم داد. از اونجایی که اون ازم بزرگتره و همینطور قوی تر، خوشگل تر، بهتر، باهوش تر‌... 

اون یه جهش یافته است و قدرتش خیلی از مال من بهتره، پس معلومه که همه چیز براش آسون تره. توی این دنیای مسخره هوش و تجربه و دانش و آی کیو هیچ معنی نداره. همه چیز برای پایه قدرته، شغل همه مربوط به قدرت شونه نه علاقه یا استعداد. پس قدرت مشخص می کنه، یه نفر چقدر توی یه کار خوبه و چقدر می تونه، درونش پیشرفت کنه.

ولی من با یه قدرت مسخره‌ای، متولد شدم که نه فقط هیچ کمکی بهم نمی کنه، فقط همه چیز رو بدتر می کنه برام. اگه فقط یه قدرت درست حسابی داشتم، این زندگی انقدر سخت نمی بود. اگه یه قدرت خوب داشتم، هیچ کس برام قلدری نمی کرد. اگه یه قدرت خوب داشتم، پدر و مادر هنوز زنده می بودن. اگه یه قدرت خوب داشتم، این دنیا انقدر بد نمی بود.

[خاطرات تاکاشی.]

– سلام من دکتر گورو هستم. الان قرار همه چیزی رو در مورد قدرت تاکاشی بهتون بگم، از فایده ها تا بی فایده ها ولی قبل از شروع، تاکاشی توی سطح عادی قرار میگره، و قدرتش می تونه زمان رو برای 5 ثانیه به عقب برگردونه. دقیقا 5 ثانیه، نمی تونه به جلو ببره، فقط عقب. این قدرت تاکاشی رو به عقب نمی بره، بلکه زمان رو به عقب می بره.

– با اینکه این قدرت محدودیت های زیادی داره، ولی هیچ محدودیتی توی استفاده از این قدرت وجود نداره. و تاکاشی باید بتونه هر چقدر که می خواد از این قدرت استفاده کنه. ولی استفاده از این قدرت اثرات منفی کوچیکی داره، که تا وقتی زیاد ازش استفاده نکنه، فکر نکنم مشکل خاصی براش پیش بیاد.

– خوب! این تمام اطلاعاتی بود که می تونم در اختیارتون بزارم. ممنون بابت اینکه بیمارستان ما رو انتخاب کردید، ***حافظی.

– آه تقریباً فراموش کردم، اسم قدرت تاکاشی ″حلقه زمانی″...

بعد از این همه سال هنوز نفهمیدم، چرا از بین این همه اسم خفن، همچین اسم مزخرفی به قدرتم داد. احتمالا می دونست چقدر مزخرفه.

[بازگشت به زمان حال.]

برگردیم به زمان حال، بعد از این تا حد مرگ کتک خوردم، خواهرم میا اومد و نجاتم داد. و دهن اون سه کله پوک هم سرویس کرد. ما به آرومی شروع به راه رفتن، به سمت خونه کردیم.

– برادر حالت خوبه؟

خواهرم به آرومی و با صورت ترسناکش ولی مهربون پرسید. من به آرومی جواب دادم: «هیچی نشده خوبم(100% دروغ).» می تونستم نامیده شدن خواهرم رو از درون چشمامش ببینم. یعنی اینقدر ازم نامیده شده؟

– متاسفم!

خواهرم ناگهان من و بغل کرد: «خواهر!!» چرا؟

– ببخشید که انقدر خواهر بزرگتر بدی هستم، که حتی نمی تونم ازت محافظت کنم. حتماً خیلی درد داره، لطفاً بزار کمکت کنم.

نمی دونم چرا، ولی خیلی وقت بود همچین چیزی رو حس نکرده بودم. انگار از همه چیز رها و آزاد شده بودم، بدونه اینکه بدونم شروع به اشک ریختن کردم. اون لحظه به قدری خوب بود، که انگار می خواستم تا ابدیت ادامه داشته باشه.

– دیگه نیاز نیست چیزی رو ازم مخفی کنی. همه چیز قرار درست بشه، شاید سخت باشه، ولی با هم می تونیم ازش رد بشیم.

حرف های اون حرف های بود که خیلی وقته می خواستم بشنوم؛ ولی هیچ وقت نشنیدمش. نور ضعیفی داشت از آسمون بهم می خورد، حسش مثل این بود که انگار دوباره زنده شده بودم.

– بیا بریم خونه.

خواهرم بغل کردنم رو تموم کرد: «باشه.» اون دستم رو گرفت و با هم به سمت خونه رفتیم. همه چیز قرار بهتر بشه، فقط باید باور داشته باشم. باید به خودم و خواهرم باور داشته باشم.

برای چند ثانیه راه رفتیم، و به جاده بزرگ وسط شهر رسیدیم. برای رد شدن از از جاده منتظر چراغ ابر پیاده شدیم. داشتم به آرومی به زمین نگاه میکردم، ماشین ها به سرعت از جلوم رد می شدن. چراغ بعد از چند ثانیه سبز شد و همه به آرومی شروع به رد شدن از خط ابر کردن.

وقتی درحال رد شدن بودیم به چهره خواهرم نگاه کردم. چرا هنوز ناراحته؟ متوقف شدم و به خواهرم نگاه کردم و گفتم: «حالت خوبه؟»

– البته که خوبم، بیا بریم.

می تونستم حس کنم یه چیزی درست نیست، پس پرسیدم: «بگو چی شده؟ من می خوام کم...» قبل از اینکه بتونم حرفم رو تموم کنم، خواهرم گفت.

– همه چیز خوبه، پس نگران نباش.

می خواستم بیشتر بپرسم، ولی ناگهان زمین شروع به لرزیدن کرد. آسمون شروع ترک برداشتن کرد. کل دنیا در 1 ثانیه به درون تاریکی مطلق کشید شد، خواهرم جلوی چشمام ناپدید شد.

«برگرد.»
‌‌
[قدرت > حلقه زمانی.]
‌‌
– همه چیز خوبه، پس نگران نباش.
‌‌
دوباره همون اتفاق افتاد، انگار جهان داشت نابود می شد، همه چیز در چند ثانیه ناپدید می شد. نمی دونم باید چیکار کنم. اصلا چیکار می تونم بکنم: «برگرد. برگرد.» حتی با برگردوندن زمان، همه چیز دوباره اتفاق می افته. نمی تونم جلوش و بگیرم..

قبل از اینکه بفهمم، همه چیز دوباره و دوباره اتفاق افتاد: «برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. ‌برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد. برگرد.» 

خواهرم داشت جلوی چشمام میمیرد و من نمی تونم هیچ کاری بکنم. چرا انقدر بی مصرفم. چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟

– متوقف شو انسان، چرا که من خالق تو... خواهان توقف تو هستم.

در درون تاریکی هیچی قابل دیدن یا شنیدن نبود، ولی بعدش صدای اون رو شنیدم: «این کار توئه؟ از دنیایه من چی می خوای؟» خیلی سوال ها برام پیش اومده بود. ولی هیچ جوابی براشون نداشتم.

– دنیایه تو... این جهان به دست من ساخته و قرار به دست من نابود بشه. سرنوشتت رو قبول کن.
‌‌
می خوای دنیا رو نابود کنی، فقط چون خودت ساختیش. این دیگه چه جوک مسخره ایه. واقعا فکر کردی می تونی همچین کاری بکنی: «برگرد به همون جهنم دره‌ای که ازش اومدی.» عمرا بزارم همه چیزم رو ازم بگیری.
‌‌
[قدرت > حلقه زمانی + بینهایت.]
‌‌
– انسان نادون... حدت رو بدون و متوقف شو... تو نمی تونی تا ابد این کارو ادامه بدی. متوقف شو.(خشم.)
‌‌
صدا با خشم بهم دستور میداد، ولی دیگه هیچی برام مهم نبود: «کی گفته نمی تونم.» حلقه زمانی من تا وقتی زنده باشم ادامه پیدا می کنه. و تا وقتی حلقه زمانی وجود داشته باشه، نمی تونم بمیرم.
‌‌
– تمومش کن.(فریاد.)
‌‌
من هیچی بجز خواهرم ندارم، امکان نداره بزارم آخرین عضو خانواده ام رو اینجوری ازم بگیری. اگه لازم باشه این کارو تا ابدیت ادامه میدم. حداقل اون نمیمیره.
‌‌
وقتی در درون تاریکی بودم چیزی دیدم. شاید یه راهی برای نجات خواهرم باشه. ولی من نمی تونم از اینجا خارج بشم، بدونه من این حلقه زمانی نابود میشه. و همه چیز دوباره اتفاق می افته.
‌‌
وقتی به دور دست ها نگاه کردم روحی که به تازگی مرده بود دیدم، به سمتش رفتم: «خواهش می کنم، ازش محافظت کن، اون همه چیز منه.»
‌‌
– تو کی هستی؟
‌‌
تنها راهش همینه، با جدا کردن خودم و حلقه زمانی از دنیا، می تونم دنیا رو به شکل قبلیش برگردونم: «برگرد.» ولی خودم نمی تونم برگردم، پس به کسی نیاز دارم تا جام رو پر کنه. تا مطمئن بشه جای خواهرم امنه.
‌‌
[قدرت > حلقه زمانی بینهایت.]
‌‌
دلم می خواد برای آخرین بار خواهرم رو ببینم. و بهش بگم ممنون. ممنون که بهم باور داشتی. ممنون که بهم کمک کردی. ممنون که تنها نور درون زندگیم بودی. ممنون بابت همه چیز.
‌‌
– انسان نادون! وقتی از اینجا خارج بشم با دستای خودم می کشمت.
‌‌
تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که بخندم: «هاهاهاها.» درحالی که در تاریکی منتظر بودم، به آرومی همه چیز رو فراموش کردم، یکی یکی ″اسمم″... ″خاطرم″... ″ذهنم″... ″بدنم″... ″روحم″... ″هدفم″... ″خانوادم″... در فضای که، زمان فقط برای 5 ثانیه وجود داره. همه چیز در 5 ثانیه اتفاقی می افته. من میلیارد ها بار خلقت و نابودی جهان رو دیدم. از آغاز جهان تا پایانش، همه چیز خیلی سریع ولی آهسته اتفاق می افتاد، برام سوال شده...
‌‌
من کی هستم؟...
‌‌
[این داستان ادامه دارد.]

لینک کانال تلگرام.
@KING_FO_DRAGON

کتاب‌های تصادفی