فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ظهور میکائیل

قسمت: 4

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
رابرت لورن با دستی سنگین، دسته شمشیرش را چنان می‌فشرد که انگار بخشی از وجودش بود؛ انگشتانش با قدرت دور چرم کهنه پیچیده شده بودند و رگ‌های دستش زیر پوست برآمده به نظر می‌آمدند. گام‌های سنگینش زمین خاکی میدان را می‌لرزاند و با هر قدم، گرد و غبار ریزی در هوا پخش می‌شد. او از میان توده‌ای از مردم بیرون آمد، جایی که هر یک نفسشان در سینه حبس شده بود، چشمانشان با ترکیبی از ترس و تحسین به حرکات او دوخته شده بود و سکوتی سنگین فضا را پر کرده بود.
میکائیل، با چشمانی تیز که هر جزئیاتی را می‌سنجید، پشت سر رابرت تا جلوی صف حرکت کرد. قدش بلند و هیکلش کشیده بود، اما حرکاتش نرم و بی‌صدا بودند، مثل سایه‌ای که دنبال شکارش می‌رود. او هر لحظه منتظر بود تا اشراف کامل بر ضربه‌ای که رابرت قرار بود بزند داشته باشد، و ذهنش مشغول تحلیل شمشیر و تکنیک او بود.
وقتی رابرت به گوی رسید، در یک حرکت آرام و حساب‌شده زانویش را خم کرد. دسته شمشیرش را با چنان قدرتی میان انگشتانش گرفت که ماهیچه‌های دستش مثل طناب‌های کشیده زیر پوست برجسته شدند. گوی معلق، که با نور کم‌رنگی در هوا می‌درخشید، در برابر او بی‌حرکت بود، گویی منتظر لحظه برخورد.
میکائیل حدس زد اگر آن شمشیر یکی از سلاح‌های باستانی باشد، شاید قدرت و جادوی نهفته در آن بتواند گوی را در هم بشکند و تکه‌تکه کند. سلاح‌های باستانی، تنها پنج عدد در کل جهان، افسانه‌هایی بودند که هر کدام با قدرتی عظیم و تاریک آمیخته شده بودند؛ چهار تای آن‌ها نماد ماهیت‌های نور، تاریکی، طبیعت و خون بودند، هر یک با داستان‌هایی پیچیده از جنگ‌های کهن و اثراتی که می‌توانستند دنیا را تغییر دهند.
رابرت با سرعتی که در چشم برهم زدنی رخ داد، شمشیرش را از غلاف بیرون کشید. تیغه با صدایی تیز و فلزی در هوا زوزه کشید. میکائیل، با نگاهی تیزبین، دید که این شمشیر نمی‌تواند تیغه تاریکی باشد؛ تیغه بیش از حد باریک بود، با درخششی نقره‌ای که نور خورشید را منعکس می‌کرد، در حالی که تیغه تاریکی، هرچند باریک، سنگین‌تر و تیره‌تر بود، با هاله‌ای از سایه که همیشه همراهش بود.
رابرت با تمام قدرتش شمشیر را بر تنه گوی معلق کشید، ضربه‌ای که صدای آن مثل رعد در میدان باز پیچید و موجی از باد را به سمت جمعیت فرستاد. او بلافاصله با قدم‌هایی محکم به جایگاه خود بازگشت. اکس، که تبلتی در دست داشت و کلاه لبه‌داری به سرش بود، نام رابرت را بلند خواند. صدایش از بلندگوهای اطراف میدان پخش شد و با طنینی خشک اعلام کرد: «159 تخته».
واحد "تخته" شاید برای تازه‌واردها گیج‌کننده بود، اما در واقع شبیه‌سازی پیشرفته‌ای بود که نشان می‌داد ضربه چه تعداد تخته چوبی فشرده را می‌توانست خرد کند. تخته‌هایی که با جادو و فناوری به هم متصل شده بودند و هرچه فشرده‌تر می‌شدند، مقاومتشان در برابر ضربه بیشتر می‌شد. اما این گوی فقط یک ابزار بود، یک شبیه‌ساز که با نور و اعداد، قدرت هر ضربه را اندازه می‌گرفت.
تشویق‌های پراکنده از میان جمعیت بلند شد، چند نفر دست زدند و چند نفر زمزمه کردند، اما میکائیل، که به نظر می‌رسید از تلف شدن وقتش برای چیزی که دنبالش نبود ناراحت است، به نتیجه رابرت اهمیت نداد و فقط نگاهش را به اطراف چرخاند.
رابرت با شانه‌هایی صاف به دل جمعیت بازگشت و اکس با صدایی بی‌تفاوت نام نفر بعدی را خواند. نفر به نفر، کسانی که نامشان اعلام می‌شد، از میان جمعیت بیرون می‌آمدند؛ برخی با جادو، برخی با سلاح‌های براق، و برخی با مشت و پای خالی به گوی ضربه می‌زدند. اما امتیازاتشان حتی به صد هم نمی‌رسید، و این باعث شد میکائیل کم‌کم بی‌حوصله شود.
تا اینکه نامی به گوشش خورد که توجهش را جلب کرد: «سونیا لایت بورن».
دختری جوان با موهای طلایی که مثل نور خورشید می‌درخشیدند، از میان جمعیت بیرون آمد. تگ شماره‌دارش با عدد "چهل" را بالا برد، و با چشمانی که در سکوت به گوی خیره شده بودند، به سمت آن حرکت کرد. گام‌هایش آرام اما مطمئن بودند، و لباس سپیدش در باد ملایم میدان موج می‌خورد. نام خاندان لایت بورن، نه تنها به خاطر ثروت و قدرتشان، بلکه به دلیل پیوند عمیقشان با ماهیت نور، چنان شهرتی داشت که حضور سونیا به تنهایی نگاه‌ها را به خود می‌کشاند و زمزمه‌هایی از میان جمعیت بلند شد.
سونیا وقتی به گوی رسید، دستش را پایین آورد و با حرکتی نرم و آرام، مچ‌بند نقره‌ای‌اش را دوباره دور مچش بست، انگار که بخشی از یک آیین شخصی بود. نور خورشید روی مچ‌بندش منعکس شد و جرقه‌ای کوچک در هوا ایجاد کرد.
میکائیل با شنیدن نام لایت بورن احساس کرد چیزی در گذشته‌اش به این نام گره خورده است، اما نمی‌توانست دقیقاً به خاطر بیاورد کجا یا چگونه. شاید یک داستان قدیمی، شاید یک دیدار فراموش‌شده. همین ابهام کنجکاوی‌اش را برانگیخت و نگاهش را به سونیا دوخت، در حالی که سعی می‌کرد این حس مرموز را رمزگشایی کند.
اکس با صدایی که بی‌توجه به اهمیت نام سونیا بود، دستور داد: «به گوی ضربه بزن».
سونیا چشمان درخشانش را که مثل دو ستاره در صورتش می‌درخشیدند، بست و گاردش را بالا گرفت. بدنش در وضعیتی متعادل قرار گرفت، مثل یک رقصنده که آماده حرکتی بزرگ است. میکائیل انگار دیگر بی‌خیال جستجوی شمشیرزنی از معابد باد شده بود و تمام حواسش به سونیا معطوف بود. دختری که زیبایی حیرت‌انگیزش همه را مبهوت کرده بود؛ اما میکائیل به خاطر زیبایی‌اش به او خیره نشده بود، بلکه چیزی درونی، یک حس عمیق و نامرئی، کنجکاوی‌اش را شعله‌ور کرده بود، مثل کلیدی که به قفل گم‌شده‌ای می‌خورد.
سونیا آرام‌آرام به پرواز درآمد و به هوا رفت، مثل پرنده‌ای که بال‌هایش را به نرمی باز می‌کند. همه سرها، از جمله سر اکس، با شگفتی تصویر او را در آسمان دنبال کردند. صدای نفس‌های حبس‌شده در سینه‌ها و زمزمه‌های متعجب در فضا پیچید. سونیا در فاصله‌ای مشخص صعودش را متوقف کرد، جایی که نور خورشید پوست روشن و بی‌نقصش را روشن‌تر کرد و لباس‌های سپیدش را مثل ابری بهشتی در آسمان نشان داد.
در حالی که چشمانش همچنان بسته بود، دستانش را به هم قفل کرد و حلقه‌ای کوچک با کف دستانش ساخت. انرژی نورانی از درونش جاری شد، مثل جریانی گرم و درخشان که هوا را پر کرد و بوی ملایمی از گل‌های بهاری را به همراه آورد. این جادوی مقدس نور بود، نیرویی که تنها خاندان لایت بورن می‌توانستند آن را به کار ببرند.
سپس، همزمان با باز کردن چشمانش، فریادی از اعماق وجودش سر داد، فریادی که مثل آواز یک ناقوس کریستالی در فضا طنین‌انداز شد. موج نورانی از میان دو دستش بیرون زد، مثل شهابی درخشان به سمت گوی سقوط کرد و در لحظه برخورد، صدایی مثل رعد نورانی شنیده شد، گویی نور خالص به ماده‌ای جامد تبدیل شده بود. گوی لرزید و موجی از نور سفید میدان را فرا گرفت.
جمعیت نفس‌هایشان را با آهی از تحسین بیرون دادند، برخی با شگفتی سر تکان دادند و برخی دست زدند. میکائیل احساس کرد چیزی در درونش بیدار شده است؛ حسی که او را به یاد چیزی از گذشته می‌انداخت، شاید یک خاطره محو از کودکی یا وعده‌ای که در گوشه ذهنش دفن شده بود.
سونیا آرام در مقابل چشمان همه پایین آمد، مثل برگی که به نرمی روی زمین می‌نشیند. اکس، که هنوز در حال هضم آن تکنیک باشکوه بود، پس از مکثی کوتاه و با صدایی که اندکی لرزان شده بود، گفت: «623 تخته».
سونیا در میان نگاه‌های مات و مبهوت به داخل جمعیت بازگشت، موهایش با هر قدم در باد می‌رقصید. می‌دانست اگر رازی درباره خودش وجود دارد، حالا وقت کندوکاو آن نیست. نفس عمیقی کشید و تصمیم گرفت به جای آن، تک‌تک شرکت‌کنندگان را هنگام ضربه زدن تماشا کند؛ شاید اینطور می‌توانست هدفش را پیدا کند، چیزی که هنوز در ذهنش مثل سایه‌ای گنگ بود.
اکس نام نفر بعدی را خواند: «رز فیلیک».
با شنیدن این نام، خاطراتی در ذهن میکائیل جرقه زد؛ دختری گریان در کوپه قطار، با دستانی لرزان و چشمانی پر از اشک که او مجبور شده بود از پدرش جدا کند. قلبش برای لحظه‌ای تنگ شد، اما کنجکاوی‌اش درباره قدرت این دختر بر آن غلبه کرد. هرچند واحد "تخته" برایش مبهم بود، اما می‌دانست هرچه عدد بالاتر باشد، بهتر است.
رز، همان رز گریان قطار، این بار با چهره‌ای جدی و مصمم از میان جمعیت بیرون آمد. تگش را به اکس نشان داد و روبروی گوی ایستاد. قدش کوتاه‌تر از سونیا بود، اما چیزی در نگاهش تغییر کرده بود؛ دیگر آن ضعف و شکنندگی نبود، بلکه شعله‌ای از قدرت در چشمانش می‌سوخت که میکائیل برای اولین بار آن را حس کرد.
رز دستانش را بالا برد و با حرکتی سریع، گوی آتشینی بالای سرش ساخت. شعله‌ها با صدای خش‌خش زبانه کشیدند و بزرگ و بزرگ‌تر شدند تا جایی که از قد خودش هم فراتر رفتند. گرمای آن صورتش را سرخ کرد و موهای تیره‌اش را در باد رقصاند. میکائیل به گذشته فکر کرد؛ اگر با پدر رز مجبور به مبارزه می‌شد و او این قدرت را داشت، چه می‌شد؟ آیا نتیجه فرق می‌کرد؟
رز فریاد زد: «آتش خشم!» و گوی آتشین را با تمام وجود به سمت گوی معلق پرتاب کرد. برخورد شعله‌ها صدایی مهیب ایجاد کرد، مثل انفجاری که زمین را لرزاند و موجی از دود و جرقه را در هوا پخش کرد.
اکس این بار بدون معطلی به تبلتش نگاه کرد و گفت: «205 تخته».
انگار بعد از امتیاز خیره‌کننده سونیا، اعداد دیگر برای کسی شگفت‌انگیز نبودند. رز در راه بازگشت به جمعیت، ناگهان میکائیل را دید و برای لحظه‌ای مکث کرد. نگاهش، پر از خشم و انتقام، به چشمان سرد و بی‌تفاوت میکائیل گره خورد. با صدایی آرام اما تیز مثل تیغ گفت: «تقاصشو پس میدی.»
میکائیل انگار نشنید، چون درست همان لحظه اکس فریاد زد: «میکائیل، شماره 42. مثل اینکه یک نفر بدون نام خانوادگی ثبت‌نام کرده!»
میکائیل که در جلوی صف بود، با قدم‌هایی آرام و مطمئن به سمت گوی رفت. اکس با دیدنش اخم کرد و گفت: «صبر کن، باید تگتو ببینم!» لحنش تند و هشداردهنده بود، انگار که از چیزی مطمئن نبود. میکائیل دستش را بالا برد و تگ شماره 42 را نشان داد. اکس سری تکان داد و در حالی که انگشتانش روی تبلتش می‌رقصید، پرسید: «فامیلیت چیه؟»
میکائیل لحظه‌ای درنگ کرد، اما فکر کرد گفتنش مشکلی ندارد. با لحنی آرام اما رسا گفت: «دارکلنس، میکائیل دارکلنس.»
اکس با شدت سرش را بالا آورد، چشمانش تا حد ممکن گشاد شدند و با صدایی که از بهت می‌لرزید، گفت: «چی؟» واکنشش آنقدر غیرطبیعی بود که حتی میکائیل را هم برای لحظه‌ای متعجب کرد. اکس سریع سرفه‌ای کرد، خودش را جمع‌وجور کرد و گفت: «عذر می‌خوام. به گوی ضربه بزن.»
میکائیل می‌دانست استفاده از تمام قدرتش عاقلانه نیست. حدودا نمیدانست چند نفر به گوی ضربه زده بودند چون درست است شماره ها به ترتیب خوانده میشود اما این بین قطعا چند نفر در قطار حذف شده بودند و نام شان خوانده نشده بود. برای همین میدانست کمتر چهل نفر به گوی ضربه زده اند.
 او نمی‌خواست ضعیف به نظر برسد، اما قدرت‌نمایی بیش از حد هم به نفعش نبود. میکائیل گارد گرفت، مشت‌هایش را بالا برد، مثل مبارزی که آماده استفاده از هنرهای رزمی است. عضلاتش کشیده شدند و نفس عمیقی کشید، مثل کمانی که آماده رها شدن است.
سپس مشتش را مثل پیکانی که از کمان پرتاب شده باشد، به سمت گوی رها کرد. در کسری از ثانیه، مشت به گوی برخورد کرد و صدایی بوم‌مانند، مثل انفجار صاعقه، فضا را پر کرد. گوی لرزید و موجی از گرد و غبار اطرافش را فرا گرفت.
اکس، که با کنجکاوی به او خیره شده بود، به تبلتش نگاه کرد و اعلام کرد: «206 تخته.»
صدای تحسین از چند نفر بلند شد. برخی با ناباوری سر تکان می‌دادند، برخی با حسادت زمزمه می‌کردند. چنین امتیازی فقط با یک مشت ساده چیزی نبود که هر روز ببینند، دویست شش تخته یعنی نابود کرد یک تخته سنگ بزرگ به ارتفاع شش متر .
میکائیل حالا نفر دوم بود و حضورش در مرحله بعدی آزمون تقریباً قطعی به نظر می‌رسید.
میکائیل به جای خود بازگشت و این بار با دقت بیشتری مشغول تماشای تک‌تک کسانی شد که با شمشیر به گوی نزدیک می‌شدند، انگار که دنبال چیزی خاص بود. اما کمی قبل‌تر، در بلندترین نقطه جزیره، در اتاق فرمان، سام و لیانا با چشمانی تیز در حال تماشای آزمون بودند. اتاقی وسیع با دیوارهای شیشه‌ای که میدان را از بالا نشان می‌داد، پر از مانیتورهای بزرگ و نور آبی کم‌رنگی که از صفحه‌ها ساطع می‌شد. صدای وزوز دستگاه‌ها و تیک‌تیک انگشتان روی صفحه‌های لمسی، فضای اتاق را پر کرده بود.
سام، با موهای مشکی که تا شانه‌هایش می‌رسید و لباس تیره‌ای که نشان خاندان دارکلنس رویش حک شده بود، کنار لیانا ایستاده بود. هر دو به مانیتور بزرگی خیره بودند که محل گوی و هر کسی را که روبروی آن قرار می‌گرفت، با وضوح نشان می‌داد.
نفرات به نوبت به گوی ضربه می‌زدند تا اینکه اکس نام «سونیا لایت بورن» را خواند و او از میان جمعیت بیرون آمد. سام با شنیدن نام خانوادگی «لایت بورن» ابروهایش را بالا برد و کنجکاوی در چشمانش جرقه زد. نگاهش به پرواز سونیا دوخته شد، در حالی که با لحنی آرام اما کنجکاو به لیانا گفت: «اون خواهرته؟»
لیانا، که موهای بلند و روشن‌ش که دم اسبی بسته شده بود و چشمانش درخشانش که حالا مثل یخ سرد بودند، فقط سری تکان داد و لب‌هایش را به هم فشرد. سام نمی‌دانست انگیزه لیانا از حضور در اینجا چیست؛ آیا برای کمک به قبولی خواهرش آمده یا فقط ناظر است؟ اما یک چیز را مطمئن بود: اجازه هیچ دخالت نابجایی را به او نمی‌داد.
سونیا در هوا معلق شد و با آن ضربه نورانی باشکوهش، موجی از روشنایی را به سمت گوی فرستاد. نور آنقدر شدید بود که برای لحظه‌ای تصویر مانیتور سفید شد. لیانا با دیدن این صحنه، اخم کرد و زیر لب زمزمه کرد: «اون همیشه احمقه.»
سام با نگاهی متعجب و سوالی به او چشم دوخت. لیانا با صدایی خشک توضیح داد: «این‌طور قدرت‌نمایی کردن فقط قبولیش تو آزمون رو سخت‌تر می‌کنه. حالا همه اون رو یه تهدید می‌بینن.»
سام لبخندی طعنه‌آمیز زد و گفت: «و تو اینجایی که نذاری حذف بشه.»
لیانا نگاه جدی‌اش را به چشمان سام دوخت و با صدایی محکم گفت: «اون یه لایت بورنه. اگه نتونه تنهایی از پسش بربیاد، پس از ما نیست.» کلماتش مثل تیغ برنده بودند و هیچ جایی برای بحث باقی نمی‌گذاشتند.
نفرات بعدی آمدند و رفتند، ضربه‌هایشان روی مانیتور ثبت می‌شد و اعدادشان روی صفحه چشمک می‌زدند. تا اینکه اکس نام «میکائیل» را خواند. سام و لیانا بدون هیچ واکنشی به مانیتور خیره ماندند، اما وقتی اکس از میکائیل نام خانوادگی‌اش را پرسید و او با صدای آرام گفت: «دارکلنس، میکائیل دارکلنس»، نفس سام برای لحظه‌ای در سینه‌اش حبس شد.
کارکنان اتاق فرمان سوالی به هم نگاه کردن و همهمه ای میان آنان شروع شد
 سام چشمانش را با ناباوری بست، اما چیزی نگفت. لیانا با لحنی خشک و کمی تمسخرآمیز لحن سام را جبران کرد:«مثل اینکه تو برادرتو به آزمون آوردی.»
سام به لیانا نگاه کرد و زیر لب زمزمه کرد: «روحمم خبر نداره.» صدایش پر از بهت بود، انگار لیانا درحال صحبت با یک قربانی حادثه تلخ بود.
سام و میکائیل رابطه نزدیکی نداشتند. در تمام زندگی‌شان، فقط پنج بار همدیگر را دیده بودند؛ دیدارهایی کوتاه و پر از سکوت، زیر سایه سنگین سخت‌گیری‌های پدرشان. سام حدس می‌زد میکائیل تمرینات سخت در انزوا را که خودش از آن‌ها سر باز زده بود، به پایان رسانده باشد. او سال‌ها پیش خانه را زیر فشارهای پدر ترک کرده بود، اما حالا از پشت مانیتور هم می‌توانست قدرت نهفته در برادر کوچکش را حس کند؛ قدرتی که مثل طوفانی خاموش در وجودش پنهان بود.
وقتی میکائیل با آن مشت ساده اما مهیب 206 تخته گرفت، سام ناخودآگاه دستش را مشت کرد و انگشتانش روی لبه میز فشار آوردند. باید فوری با برادرش ملاقات می‌کرد.
باید از آزمون محافظت میکرد

کتاب‌های تصادفی