ظهور میکائیل
قسمت: 5
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
آزمون گوی زیر آسمانی خاکستری که ابرهای سنگین آن گویی بار یک راز قدیمی را به دوش میکشیدند، در حال برگزاری بود. جزیره با تب و تاب خاصی نفس میکشید و باد شور و خنک دریا با بوی تند عرق و خاک درآمیخته بود و گرد و غبار زیر پاها با هر گام برمیخاست و مانند مهای نازک دور گوی میچرخید. گوی خود یک کره سنگی سیاه و غولپیکر معلق بود که رگههای نقرهای آن زیر نور کمجان خورشید، که از میان ابرها سرک میکشید، برق میزد. زمین هنوز داغ بود و گویی از گرمای جادوی گوی بخار برمیخاست و صدای همهمه جمعیت مانند موجهای شکسته ساحل در هوا میپیچید. جمعیت از همان آغاز شایعهپراکنی را شروع کرده بودند و هر کس با صدایی که از هیجان یا ترس میلرزید، سخنی بر زبان میراند. مرد چاقی با پیراهنی گلدار که عرق از پیشانیاش بر گونههای سرخرنگش چکه میکرد، انگشت پهن و ستبرش را به سوی سونیا نشانه رفت و با صدایی خشدار فریاد زد که «اون لایتبورنه! چشماشو ببینین، مشخصه که اون برای قبولی هممون تهدیده!» اما سونیا چهرهاش مغرورتر از آن بود که بخواهد برای حرف آن مرد برگردد.
زنی لاغر با موهای ژولیده و سیاه که تا شانههایش ریخته بود، زیر لب زمزمه کرد که «دارکلنس اسم آشناییه.» صدایش در باد محو شد، نگاهها چرخیدند، اما کسی نام دارکلنس را نمیشناخت و گویی نامی کهن بود که در غبار تاریخ دفن شده بود.
با این حال، آزمون مانند یک هیولای زنده ادامه داشت و صدای چکمهها بر خاک و زمزمههای ترسآلود و نفسهای سنگین با باد در هوا همراه شده بودند. اکس چهرهای مانند سنگ داشت، سرد و بیروح. خطوط عمیق دور چشمانش گویی با چاقو حکاکی شده بودند. موهای کوتاه و مشکی او زیر کلاه پارچهایاش پنهان بود و دستان استخوانیاش تبلت فلزی را استوار نگاه داشته بودند. با صدایی که مانند رعد در جزیره طنین میافکند و هر مزاحمی را خاموش میساخت، فریاد برآورد که «رایان براهام!»
رایان از میان جمعیت پدیدار شد، مردی با کمری خمیده که گویی سالها باری نامرئی را بر دوش خود تحمل کرده بود. موهای سیاه با رگههای سفیدش حالتی خاص به چهره او بخشیده بودند و چشمانش، دو گودال تیره که انگار نور را میبلعیدند، برقی شیطانی داشتند. لبخند پنهانش زیر نور کمرنگ مانند چاقویی در سایه بود. او همان کسی بود که پیش از سوار شدن به قطار کوشیده بود به میکائیل نزدیک شود.
رایان سرانجام در برابر گوی ایستاد و با یک تعظیم خشک و تشریفاتی تگ فلزیاش را که شماره 75 بر آن حک شده بود، پیش روی اکس گرفت. اکس با چشمانی تنگ و بیحوصله به تبلتش نگاهی گذرا انداخت و با صدایی غرغرمانند گفت که «اوهوم. میتونی به گوی ضربه بزنی، شماره 75.»
رایان کمر خمیدهاش را راست کرد و صدای استخوانهایش مانند ترکیدن چوب خشک در سکوت فضا طنین انداخت. او گردن درازش را بلند کرد و انگشت اشاره دست راستش را گاز گرفت، دندانهای زرد و کجش در گوشتش فرو رفت و خون قرمز تیره مانند جوهر غلیظ از گوشه لبش چکید و بر زمین خاکی پاشید. لکهای که گویی زنده بود و بر خاک پخش شد. جمعیت نفسهایشان را حبس کرده بودند و چشمانشان از شدت شگفتی گشاد شده بود. رایان با دهانی که از خون خودش رنگ گرفته بود، زیر لب کلماتی غریب زمزمه کرد. صدای او مانند خشخش برگهای زرد زیر پا بود. دستش شروع به دگرگونی کرد و پوستش مانند پارچهای کش آمد و رگهایش مانند طنابهای سیاه و پیچدرپیچ بیرون زدند. آستین کهنه و سفیدش با صدای ریزی پاره شد و تکههایش مانند پر پرنده بر زمین پخش شدند. مشتش بزرگ و به اندازه جثه خودش شد، یک غول گوشتی که بخار داغ از پوست دستش برمیخاست و رگهایش زیر پوست نازکش میلرزیدند. با یک جهش، خاک زیر پایش را به عقب پرتاب کرد و مشت غولپیکرش را به گوی کوبید. صدای برخورد مانند انفجاری مهیب پخش شد و موج ضربه در هوا پیچید.
اکس با لحنی سرد و بیتفاوت تبلتش را بالا گرفت و عدد نشاندادهشده روی تبلت را خواند که «300 تخته.» صدایش در باد محو شد، گویی این مرد برایش اهمیتی نداشت. رایان نفسنفسزنان خود را جمع کرد. عضلات دست او به آرامی کوچک شدند و مانند بادکنکی که از هوا خالی میشود، دستش به حالت نخست بازگشت. جمعیت برای لحظهای به جادوی عجیب او همهمه کردند و صدای پچپچ و نفسهای تند بلند شد، اما بهسرعت خاموش شد، گویی هیچگاه چنین چیزی رخ نداده بود. میکائیل که میدانست رایان همان مرد مرموز پیش از قطار است، از جیب کاپشن مشکیرنگش سیگاری بیرون آورد و آن را با کمک فندکی که به همراه داشت در گوشه لبش روشن کرد. او به رایان علاقه نداشت و برایش یک سایه گنگ یا مزاحمی در راه تیغه بود.
رایان با دستانی که اکنون در حال لرزش بود، نفسهای سنگینش را جمع کرد و به سوی جمعیت بازگشت. او درست کنار میکائیل ایستاد، گویی از ابتدا میدانست میکائیل کجاست، مانند شکارچیای که بوی طعمهاش را با باد حس کرده باشد. میکائیل با دیدن او نگاهی معنادار انداخت و چشمانش تنگ شد و دود سیگار را از گوشه لبش بیرون داد. به مردی که آستینش را برای این دگرگونی عجیب فدا کرده بود، گفت «مثل اینکه فقط یک آدم مرموز نیستی.» صدایش آرام بود، اما تیزی پنهانی در آن نهفته داشت، مانند چاقویی که در غلاف منتظر مانده است.
رایان کت و پیراهن سفیدش را که اکنون خاکی و عرقآلود بود از تن درآورد، عضلات سفت و خیسش زیر نور کمرنگ برق زد و رگهای برجستهاش مانند نقشهای بر پوست سفیدش کشیده شده بود. با حرکتی سریع از ناکجاآباد یک دست کت و پیراهن نو فراهم کرد که پارچهاش تمیز و سفید بود و گویی از جادو بیرون کشیده شده بود. دکمههایش را بهآرامی بست و گفت «چرا قبل قطار از من دوری کردی؟» صدایش نرم بود، اما زهری در آن پنهان داشت، مانند عسلی که سم در آن آمیخته شده باشد.
در این لحظه، اکس با همان لحن خشن و بیتفاوتش اسامی را میخواند و صدایش مانند چکش آهنی در هوا کوبیده میشد و گفت «شماره 76، بزن!» نفر به نفر جلو میرفتند و صدای ضربهها و نفسهای تند در پسزمینه میپیچید، اما میکائیل تنها به رایان خیره شده بود.
میکائیل پاسخ داد که «من قرار نیست هرکی که نزدیکم میشه رو قبول کنم.» صدایش سرد بود، مانند باد شب در دشتهای یخزده. سیگارش را میان انگشتانش فشار داد و دودش روی صورتش پیچید. میکائیل میتوانست با دیدن رفتار و بو و نگاه هر فرد تشخیص دهد که شکار است یا شکارچی، حس غریزیای که در وجودش ریشه دوانده بود. هنگامی که برای اولینبار رایان را پیش از قطار دیده بود، بوی تند و عجیبش مانند خاک سوخته و خون خشک به مشامش رسیده بود. چشمانش دو گودال تیره بود که گویی ته نداشت، نه شکار بود و نه شکارچی، چیزی دیگر، سایهای که میکائیل نمیتوانست نامی برایش برگزیند. همان موقع دریافته بود که نباید به او نزدیک شود.
اما اینبار دور نشد و یک وسوسه عجیب مانند خاری در قلبش او را نگه داشت. رایان لباسش را کامل پوشید. پارچه سفیدش در نور کمرنگ برق میزد و گفت «پدرتو میشناسم، کالاوان دارکلنس، اون تو رو اینجا فرستاده درسته؟» صدایش آرامتر شده بود و گویی میخواست میکائیل را در تارهای کلماتش به دام اندازد.
میکائیل با شنیدن نام پدرش به او خیره شد و چشمانش تنگتر شد، مانند خطی باریک که جرقهای از کنجکاوی در آن بود. گفت «پدرمو از کجا میشناسی؟» صدایش اندکی بلندتر شد، اما هنوز سرد بود.
رایان شانهای بالا انداخت و با حرکتی آرام و بیخیال گفت «این چیزی نیست که کمکت کنه دارکلنس و تو برای چیزی اینجایی مگه نه؟» لبخندش عمیقتر شد و دندانهای زردش زیر نور برق زدند.
میکائیل میدانست که نباید چیزی از تیغه تاریکی بگوید و ذهنش بهسرعت چرخید و معامله با کالاوان مانند سایهای در سرش پیچید. لبهایش را محکم بست و سیگارش را بر زمین انداخت و با پایش خاموش کرد و دودش در خاک محو شد. رایان با دیدن سکوتش گفت «من میتونم کمکت کنم.» صدایش نرم بود و مانند صدای ماری که در علف میخزد.
میکائیل اخم کرد و گفت «من کمکتو نمیخوام.» صدایش تیزی داشت و گویی چاقویش را از غلاف کشیده بود.
رایان گفت «دنبال هر چی هستی من میانبر رسیدن بهشم.» چشمانش برق زدند و نگاهی داشت که گویی میتوانست در روح میکائیل نفوذ کند. میکائیل حس بدی گرفت و رایان مانند شیطانی بود که با زبان شیرینش میخواست او را به دام اندازد، حسی غریب که قلبش را تندتر میزد.
میکائیل گفت «میانبر زدن همیشه خوب نیست.» صدایش محکم بود، درست همانطور که همیشه در برابر هر تهدیدی بود. رایان خندهای شیطانی کرد و صدایش مانند خشخش برگهای خشک در باد بود. او در جمعیت محو شد و گویی سایهاش در خاک فرو رفت و بوی تندش در هوا باقی ماند.
اکس با همان صدای خشنش فریاد زد که «لین کوان، شماره 83!» جوانی از دل جمعیت بیرون آمد و ردایی کهنه و خاکآلود بر تن داشت که بر زمین کشیده میشد و لبههایش پاره و پر از گرد بود. موهای سیاه بلندش روی صورتش ریخته بود و مانند پردهای چشمانش را پنهان میکرد. شمشیر سادهاش درون غلاف به کمرش بسته شده بود. پشتش پارچهای زخمشده با طنابی قهوهای محکم بسته شده بود و برجستگی عجیبی داشت که انگار چیزی سنگین را درون خود نگه داشته بود و پارچه با هر گامش تکان میخورد. میکائیل با دیدن شمشیر لحظهای چشمانش تنگ شد، اما هنگامی که نگاهش به پارچه افتاد، قلبش تندتر زد.
لین با گامهایی آرام پیش آمد و پاهایش در خاک فرو میرفت و گویی زمین را حس میکرد. تگ فلزیاش را که شماره 83 روی آن حک شده بود، پیش روی اکس گرفت و انگشتان لاغر و استخوانیاش اندکی لرزیدند. اکس سر تکان داد و با حرکتی سریع و بیحوصله پاسخ داد. لین نفس عمیقی کشید و سینهاش بالا آمد و ردایش با باد تکان خورد و شمشیرش را با صدای بلند فلز از غلاف کشید. تیغهاش در نور کمرنگ گوی برق زد و گویی خطی نقرهای در هوا کشیده بود. مانند بادی روان به سوی گوی جهید و پاهایش زمین را ترک کردند و ردایش مانند پرچمی در باد پیچید و شمشیرش را با حرکتی تیز به گوی تاب داد. صدای برخورد مانند زنگ کلیسا در هوا پیچید و گرد و خاک برانگیخته شد و گوی تکانی ریز خورد.
اکس تبلتش را بالا گرفت و نور سبز از صفحهاش روی صورتش افتاد و گفت «256 تخته.» صدایش بیتفاوت بود و گویی برایش فرقی نداشت. لین با نفسهایی تند فرود آمد و شمشیرش را با حرکتی نرم در غلاف بازگرداند و صدای فلز در سکوت پیچید. به سوی اکس تعظیمی کرد و با حرکتی آرام و با احترام سرش را پایین آورد و موهایش روی صورتش ریخت. سپس چرخید و به سوی جمعیت بازگشت و گامهایش آرام بود، اما اطمینانی پنهان در آن نهفته داشت.
میکائیل شکی نداشت که چیزی در آن پارچه پنهان است و شمشیر ساده لین با تیغه تاریکی تفاوت داشت، اما آن برجستگی پشتش و آن پارچه کهنه که گویی رازی را در خود قفل کرده بود، ذهنش را به خود مشغول میساخت. چرا یک شمشیرزن باید سلاحی دیگر را اینگونه پنهان کند؟ میکائیل سیگار تازهای گوشه لبش روشن کرد. او وابسته به سیگار بود، درست مانند عاشقی که وابسته به معشوقش است. او با گامهایی آرام و حسابشده در میان جمعیت پیش رفت و چشمانش مانند شکارچی به لین قفل شده بود.
لین به جمع دوستانش رسید و چند نفر با لباسهای کهنه و خاکآلود مانند خودش و رداهایشان پاره در باد تکان میخوردند. با خندههایی آرام و دستهایی بر شانه یکدیگر به خوش و بش پرداختند و لین لبخندی کمرنگ زد و موهایش را با انگشت به عقب برد. آگاه نبود که یک جفت چشم تیز مانند گرگی در سایه از دور حرکاتش را نظاره میکند و میکائیل در میان جمعیت پنهان شده بود و دود سیگارش هنوز در مشامش بود و قلبش با هر نگاه به آن پارچه تندتر میتپید.
اما در چند متری میکائیل، سونیا قرار داشت که دست به سینه منتظر اتمام آزمون بود. آزمونی که از نظرش بیهوده و یک وقتکشی به تمام معنا بود. سونیا هیچکس را لایق مبارزه نمیدید، از نظر او، قدرتی که در اختیار داشت برای این آزمون بیش از حد بزرگ بود. رز که حالا اخمها جای گریه را در صورت او پر کرده بودند، آرامآرام به سونیا نزدیک شد. سونیا متوجه او شد و در همان حالت، بدون ذرهای تغییر در حالت ایستادنش گفت «اگه میخوای منو بکشی باید بگم، راه بدی رو انتخاب کردی.»
رز سریعاً فرضیه او را رد کرد و گفت «نه من نمیخوام تورو بکشم.»
سونیا به سوی او برگشت که موهای کوتاه تغییربافتش جلوی صورتش ریخت، او با یک دستش موهای استخوانیاش را کنار زد و گفت «چرا مثل یک دزد نزدیک من شدی؟»
رز کمی از لحن سونیا ترسید، انگار که انتظار این رفتار تهاجمی را از یک همجنسش نداشت، برای همین فقط گفت «ببخشید من قصد ترسوندنتو نداشتم.»
سونیا در ذهن خودش صداقت رفتاری رز را تحلیل کرد. سونیا دستش را دراز کرد و گفت «اسم من سونیاست، سونیا لایتبورن.»
رز از این تواضع سونیا شگفتزده شد، اینکه چنین کسی با این قدرت ابتدا دستش را دراز میکرد برای دست دادن و همچنین خودش را نفر اول معرفی میکرد، از شخصیت بالغش سرچشمه میگرفت. رز با سونیا دست داد و گفت «منم رزم، خیلی خوشحالم که با من...»
سونیا سر تکان داد و گفت «نگرانش نباش رز، همه فکر میکنن چون من یک لایتبورنم پس یک مغرور بیخاصیتم، اما من جواب محبت رو میدونم باید با محبت بدم.»
رز از اینکه پس از میکائیل با چنین شخصی روبهرو شده بود، کاملاً خوشحال بود و در پوست خود نمیگنجید. سونیا سپس دوباره حواسش را به گوی داد، اینکه کسانی را در حد مبارزه با خودش پیدا میکرد یا نه.
رز کنار او قرار گرفت، او با تمام عذاب وجدانی که درونش شکل گرفت اما قصد داشت از سونیا یک متحد یا حداقل یک پشتوانه برای خودش بسازد تا میکائیل را در آزمون حذف کند.
یک سو استفاده واقعی از قدرت!
زنی لاغر با موهای ژولیده و سیاه که تا شانههایش ریخته بود، زیر لب زمزمه کرد که «دارکلنس اسم آشناییه.» صدایش در باد محو شد، نگاهها چرخیدند، اما کسی نام دارکلنس را نمیشناخت و گویی نامی کهن بود که در غبار تاریخ دفن شده بود.
با این حال، آزمون مانند یک هیولای زنده ادامه داشت و صدای چکمهها بر خاک و زمزمههای ترسآلود و نفسهای سنگین با باد در هوا همراه شده بودند. اکس چهرهای مانند سنگ داشت، سرد و بیروح. خطوط عمیق دور چشمانش گویی با چاقو حکاکی شده بودند. موهای کوتاه و مشکی او زیر کلاه پارچهایاش پنهان بود و دستان استخوانیاش تبلت فلزی را استوار نگاه داشته بودند. با صدایی که مانند رعد در جزیره طنین میافکند و هر مزاحمی را خاموش میساخت، فریاد برآورد که «رایان براهام!»
رایان از میان جمعیت پدیدار شد، مردی با کمری خمیده که گویی سالها باری نامرئی را بر دوش خود تحمل کرده بود. موهای سیاه با رگههای سفیدش حالتی خاص به چهره او بخشیده بودند و چشمانش، دو گودال تیره که انگار نور را میبلعیدند، برقی شیطانی داشتند. لبخند پنهانش زیر نور کمرنگ مانند چاقویی در سایه بود. او همان کسی بود که پیش از سوار شدن به قطار کوشیده بود به میکائیل نزدیک شود.
رایان سرانجام در برابر گوی ایستاد و با یک تعظیم خشک و تشریفاتی تگ فلزیاش را که شماره 75 بر آن حک شده بود، پیش روی اکس گرفت. اکس با چشمانی تنگ و بیحوصله به تبلتش نگاهی گذرا انداخت و با صدایی غرغرمانند گفت که «اوهوم. میتونی به گوی ضربه بزنی، شماره 75.»
رایان کمر خمیدهاش را راست کرد و صدای استخوانهایش مانند ترکیدن چوب خشک در سکوت فضا طنین انداخت. او گردن درازش را بلند کرد و انگشت اشاره دست راستش را گاز گرفت، دندانهای زرد و کجش در گوشتش فرو رفت و خون قرمز تیره مانند جوهر غلیظ از گوشه لبش چکید و بر زمین خاکی پاشید. لکهای که گویی زنده بود و بر خاک پخش شد. جمعیت نفسهایشان را حبس کرده بودند و چشمانشان از شدت شگفتی گشاد شده بود. رایان با دهانی که از خون خودش رنگ گرفته بود، زیر لب کلماتی غریب زمزمه کرد. صدای او مانند خشخش برگهای زرد زیر پا بود. دستش شروع به دگرگونی کرد و پوستش مانند پارچهای کش آمد و رگهایش مانند طنابهای سیاه و پیچدرپیچ بیرون زدند. آستین کهنه و سفیدش با صدای ریزی پاره شد و تکههایش مانند پر پرنده بر زمین پخش شدند. مشتش بزرگ و به اندازه جثه خودش شد، یک غول گوشتی که بخار داغ از پوست دستش برمیخاست و رگهایش زیر پوست نازکش میلرزیدند. با یک جهش، خاک زیر پایش را به عقب پرتاب کرد و مشت غولپیکرش را به گوی کوبید. صدای برخورد مانند انفجاری مهیب پخش شد و موج ضربه در هوا پیچید.
اکس با لحنی سرد و بیتفاوت تبلتش را بالا گرفت و عدد نشاندادهشده روی تبلت را خواند که «300 تخته.» صدایش در باد محو شد، گویی این مرد برایش اهمیتی نداشت. رایان نفسنفسزنان خود را جمع کرد. عضلات دست او به آرامی کوچک شدند و مانند بادکنکی که از هوا خالی میشود، دستش به حالت نخست بازگشت. جمعیت برای لحظهای به جادوی عجیب او همهمه کردند و صدای پچپچ و نفسهای تند بلند شد، اما بهسرعت خاموش شد، گویی هیچگاه چنین چیزی رخ نداده بود. میکائیل که میدانست رایان همان مرد مرموز پیش از قطار است، از جیب کاپشن مشکیرنگش سیگاری بیرون آورد و آن را با کمک فندکی که به همراه داشت در گوشه لبش روشن کرد. او به رایان علاقه نداشت و برایش یک سایه گنگ یا مزاحمی در راه تیغه بود.
رایان با دستانی که اکنون در حال لرزش بود، نفسهای سنگینش را جمع کرد و به سوی جمعیت بازگشت. او درست کنار میکائیل ایستاد، گویی از ابتدا میدانست میکائیل کجاست، مانند شکارچیای که بوی طعمهاش را با باد حس کرده باشد. میکائیل با دیدن او نگاهی معنادار انداخت و چشمانش تنگ شد و دود سیگار را از گوشه لبش بیرون داد. به مردی که آستینش را برای این دگرگونی عجیب فدا کرده بود، گفت «مثل اینکه فقط یک آدم مرموز نیستی.» صدایش آرام بود، اما تیزی پنهانی در آن نهفته داشت، مانند چاقویی که در غلاف منتظر مانده است.
رایان کت و پیراهن سفیدش را که اکنون خاکی و عرقآلود بود از تن درآورد، عضلات سفت و خیسش زیر نور کمرنگ برق زد و رگهای برجستهاش مانند نقشهای بر پوست سفیدش کشیده شده بود. با حرکتی سریع از ناکجاآباد یک دست کت و پیراهن نو فراهم کرد که پارچهاش تمیز و سفید بود و گویی از جادو بیرون کشیده شده بود. دکمههایش را بهآرامی بست و گفت «چرا قبل قطار از من دوری کردی؟» صدایش نرم بود، اما زهری در آن پنهان داشت، مانند عسلی که سم در آن آمیخته شده باشد.
در این لحظه، اکس با همان لحن خشن و بیتفاوتش اسامی را میخواند و صدایش مانند چکش آهنی در هوا کوبیده میشد و گفت «شماره 76، بزن!» نفر به نفر جلو میرفتند و صدای ضربهها و نفسهای تند در پسزمینه میپیچید، اما میکائیل تنها به رایان خیره شده بود.
میکائیل پاسخ داد که «من قرار نیست هرکی که نزدیکم میشه رو قبول کنم.» صدایش سرد بود، مانند باد شب در دشتهای یخزده. سیگارش را میان انگشتانش فشار داد و دودش روی صورتش پیچید. میکائیل میتوانست با دیدن رفتار و بو و نگاه هر فرد تشخیص دهد که شکار است یا شکارچی، حس غریزیای که در وجودش ریشه دوانده بود. هنگامی که برای اولینبار رایان را پیش از قطار دیده بود، بوی تند و عجیبش مانند خاک سوخته و خون خشک به مشامش رسیده بود. چشمانش دو گودال تیره بود که گویی ته نداشت، نه شکار بود و نه شکارچی، چیزی دیگر، سایهای که میکائیل نمیتوانست نامی برایش برگزیند. همان موقع دریافته بود که نباید به او نزدیک شود.
اما اینبار دور نشد و یک وسوسه عجیب مانند خاری در قلبش او را نگه داشت. رایان لباسش را کامل پوشید. پارچه سفیدش در نور کمرنگ برق میزد و گفت «پدرتو میشناسم، کالاوان دارکلنس، اون تو رو اینجا فرستاده درسته؟» صدایش آرامتر شده بود و گویی میخواست میکائیل را در تارهای کلماتش به دام اندازد.
میکائیل با شنیدن نام پدرش به او خیره شد و چشمانش تنگتر شد، مانند خطی باریک که جرقهای از کنجکاوی در آن بود. گفت «پدرمو از کجا میشناسی؟» صدایش اندکی بلندتر شد، اما هنوز سرد بود.
رایان شانهای بالا انداخت و با حرکتی آرام و بیخیال گفت «این چیزی نیست که کمکت کنه دارکلنس و تو برای چیزی اینجایی مگه نه؟» لبخندش عمیقتر شد و دندانهای زردش زیر نور برق زدند.
میکائیل میدانست که نباید چیزی از تیغه تاریکی بگوید و ذهنش بهسرعت چرخید و معامله با کالاوان مانند سایهای در سرش پیچید. لبهایش را محکم بست و سیگارش را بر زمین انداخت و با پایش خاموش کرد و دودش در خاک محو شد. رایان با دیدن سکوتش گفت «من میتونم کمکت کنم.» صدایش نرم بود و مانند صدای ماری که در علف میخزد.
میکائیل اخم کرد و گفت «من کمکتو نمیخوام.» صدایش تیزی داشت و گویی چاقویش را از غلاف کشیده بود.
رایان گفت «دنبال هر چی هستی من میانبر رسیدن بهشم.» چشمانش برق زدند و نگاهی داشت که گویی میتوانست در روح میکائیل نفوذ کند. میکائیل حس بدی گرفت و رایان مانند شیطانی بود که با زبان شیرینش میخواست او را به دام اندازد، حسی غریب که قلبش را تندتر میزد.
میکائیل گفت «میانبر زدن همیشه خوب نیست.» صدایش محکم بود، درست همانطور که همیشه در برابر هر تهدیدی بود. رایان خندهای شیطانی کرد و صدایش مانند خشخش برگهای خشک در باد بود. او در جمعیت محو شد و گویی سایهاش در خاک فرو رفت و بوی تندش در هوا باقی ماند.
اکس با همان صدای خشنش فریاد زد که «لین کوان، شماره 83!» جوانی از دل جمعیت بیرون آمد و ردایی کهنه و خاکآلود بر تن داشت که بر زمین کشیده میشد و لبههایش پاره و پر از گرد بود. موهای سیاه بلندش روی صورتش ریخته بود و مانند پردهای چشمانش را پنهان میکرد. شمشیر سادهاش درون غلاف به کمرش بسته شده بود. پشتش پارچهای زخمشده با طنابی قهوهای محکم بسته شده بود و برجستگی عجیبی داشت که انگار چیزی سنگین را درون خود نگه داشته بود و پارچه با هر گامش تکان میخورد. میکائیل با دیدن شمشیر لحظهای چشمانش تنگ شد، اما هنگامی که نگاهش به پارچه افتاد، قلبش تندتر زد.
لین با گامهایی آرام پیش آمد و پاهایش در خاک فرو میرفت و گویی زمین را حس میکرد. تگ فلزیاش را که شماره 83 روی آن حک شده بود، پیش روی اکس گرفت و انگشتان لاغر و استخوانیاش اندکی لرزیدند. اکس سر تکان داد و با حرکتی سریع و بیحوصله پاسخ داد. لین نفس عمیقی کشید و سینهاش بالا آمد و ردایش با باد تکان خورد و شمشیرش را با صدای بلند فلز از غلاف کشید. تیغهاش در نور کمرنگ گوی برق زد و گویی خطی نقرهای در هوا کشیده بود. مانند بادی روان به سوی گوی جهید و پاهایش زمین را ترک کردند و ردایش مانند پرچمی در باد پیچید و شمشیرش را با حرکتی تیز به گوی تاب داد. صدای برخورد مانند زنگ کلیسا در هوا پیچید و گرد و خاک برانگیخته شد و گوی تکانی ریز خورد.
اکس تبلتش را بالا گرفت و نور سبز از صفحهاش روی صورتش افتاد و گفت «256 تخته.» صدایش بیتفاوت بود و گویی برایش فرقی نداشت. لین با نفسهایی تند فرود آمد و شمشیرش را با حرکتی نرم در غلاف بازگرداند و صدای فلز در سکوت پیچید. به سوی اکس تعظیمی کرد و با حرکتی آرام و با احترام سرش را پایین آورد و موهایش روی صورتش ریخت. سپس چرخید و به سوی جمعیت بازگشت و گامهایش آرام بود، اما اطمینانی پنهان در آن نهفته داشت.
میکائیل شکی نداشت که چیزی در آن پارچه پنهان است و شمشیر ساده لین با تیغه تاریکی تفاوت داشت، اما آن برجستگی پشتش و آن پارچه کهنه که گویی رازی را در خود قفل کرده بود، ذهنش را به خود مشغول میساخت. چرا یک شمشیرزن باید سلاحی دیگر را اینگونه پنهان کند؟ میکائیل سیگار تازهای گوشه لبش روشن کرد. او وابسته به سیگار بود، درست مانند عاشقی که وابسته به معشوقش است. او با گامهایی آرام و حسابشده در میان جمعیت پیش رفت و چشمانش مانند شکارچی به لین قفل شده بود.
لین به جمع دوستانش رسید و چند نفر با لباسهای کهنه و خاکآلود مانند خودش و رداهایشان پاره در باد تکان میخوردند. با خندههایی آرام و دستهایی بر شانه یکدیگر به خوش و بش پرداختند و لین لبخندی کمرنگ زد و موهایش را با انگشت به عقب برد. آگاه نبود که یک جفت چشم تیز مانند گرگی در سایه از دور حرکاتش را نظاره میکند و میکائیل در میان جمعیت پنهان شده بود و دود سیگارش هنوز در مشامش بود و قلبش با هر نگاه به آن پارچه تندتر میتپید.
اما در چند متری میکائیل، سونیا قرار داشت که دست به سینه منتظر اتمام آزمون بود. آزمونی که از نظرش بیهوده و یک وقتکشی به تمام معنا بود. سونیا هیچکس را لایق مبارزه نمیدید، از نظر او، قدرتی که در اختیار داشت برای این آزمون بیش از حد بزرگ بود. رز که حالا اخمها جای گریه را در صورت او پر کرده بودند، آرامآرام به سونیا نزدیک شد. سونیا متوجه او شد و در همان حالت، بدون ذرهای تغییر در حالت ایستادنش گفت «اگه میخوای منو بکشی باید بگم، راه بدی رو انتخاب کردی.»
رز سریعاً فرضیه او را رد کرد و گفت «نه من نمیخوام تورو بکشم.»
سونیا به سوی او برگشت که موهای کوتاه تغییربافتش جلوی صورتش ریخت، او با یک دستش موهای استخوانیاش را کنار زد و گفت «چرا مثل یک دزد نزدیک من شدی؟»
رز کمی از لحن سونیا ترسید، انگار که انتظار این رفتار تهاجمی را از یک همجنسش نداشت، برای همین فقط گفت «ببخشید من قصد ترسوندنتو نداشتم.»
سونیا در ذهن خودش صداقت رفتاری رز را تحلیل کرد. سونیا دستش را دراز کرد و گفت «اسم من سونیاست، سونیا لایتبورن.»
رز از این تواضع سونیا شگفتزده شد، اینکه چنین کسی با این قدرت ابتدا دستش را دراز میکرد برای دست دادن و همچنین خودش را نفر اول معرفی میکرد، از شخصیت بالغش سرچشمه میگرفت. رز با سونیا دست داد و گفت «منم رزم، خیلی خوشحالم که با من...»
سونیا سر تکان داد و گفت «نگرانش نباش رز، همه فکر میکنن چون من یک لایتبورنم پس یک مغرور بیخاصیتم، اما من جواب محبت رو میدونم باید با محبت بدم.»
رز از اینکه پس از میکائیل با چنین شخصی روبهرو شده بود، کاملاً خوشحال بود و در پوست خود نمیگنجید. سونیا سپس دوباره حواسش را به گوی داد، اینکه کسانی را در حد مبارزه با خودش پیدا میکرد یا نه.
رز کنار او قرار گرفت، او با تمام عذاب وجدانی که درونش شکل گرفت اما قصد داشت از سونیا یک متحد یا حداقل یک پشتوانه برای خودش بسازد تا میکائیل را در آزمون حذف کند.
یک سو استفاده واقعی از قدرت!
کتابهای تصادفی
