فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ظهور میکائیل

قسمت: 6

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
بلأخره پس از یک ساعت، ادامه آزمون دور اول آن به اتمام رسید. همه نود و هشت نفر شرکت‌کننده قدرتشان را بر روی گوی آزمایش کردند.
 اکس خط حذف شدنش را مشخص کرده بود؛ چهل نفر از نود و هشت نفر باید حذف می‌شدند تا باقی اعضا به مرحله بعد بروند.
 اکس با فعال کردن چیزی در تبلتش، باعث شد مانیتوری متحرک از زیر زمین بیرون بیاید و در فاصله‌ای از زمین که همه به آن دید داشتند، متوقف شود.
 مانیتور پس از رسیدن به ارتفاع دلخواه روشن شد و جدول رده‌بندی آزمون را روی صفحه نشان داد.
 نفر اول که با اختلاف زیاد مشخصاً سونیا لایت‌بورن بود. دختری با چشمانی همچون ستاره درخشان و موهایی استخوانی که زیبایی را در کنار قدرتش حفظ کرده بودند.
 نفر دوم رایان بود، مردی که نمایش وحشتناک قدرتش نفس را در سینه حبس می‌کرد. احتمالاً او مرموزترین فرد آزمون بود که علاقه خاصی به میکائیل داشت.
 نفر سوم لین بود، صاحب احتمالی تیغه تاریکی، کسی که شکار میکائیل بود.
 نفر چهارم میکائیل بود. مردی پیرو معامله حساسی که با پدرش بسته بود و در حال حاضر دنبال تیغه تاریکی بود.
 نفر پنجم رز بود. کینه او از میکائیل آتشی را به دلش انداخته بود که یا خودش را می‌سوزاند یا میکائیل را.
 نفر ششم هم رابرت بود. شمشیرزنی با آرمان‌هایی والا که برای محافظت از بشریت می‌خواست عضو سازمان محافظان بشود.
 و به ترتیب کسانی که بعد از رابرت بودند، با قدرت او فاصله زیادی داشتند. کسانی که احتمال حذف شدنشان در آزمون بعدی بسیار بالاتر از شش نفر اول بود.
اکس پس از خواندن اسامی قبولی‌ها دستور داد تا دستیارانش حذف‌شدگان را از سالن بیرون کنند. چند نفری مقاومت کردند، اما دستیاران اکس قوی‌تر از آن بودند که بگذارند کسی از دست آن‌ها فرار کند.
 وقتی آن‌ها از سالن خارج شدند، اکس به همراه گلدانی پر از کاغذ تا‌شده از سکو پایین آمد و در سمتی از سالن ایستاد.
 اکس صدایش را بلند کرد: «همتون خوش‌شانس هستین که وارد مرحله بعدی آزمون شدین. آزمون اول یک جورایی دست‌گرمی بود، آزمون واقعی از الان شروع می‌شه.»
سپس گلدان را بر روی میز پایه‌بلندی که یکی از دستیارانش آورد گذاشت و گفت: «آزمون دوم بلافاصله پس از آزمون اول برگزار می‌شه. این آزمون بر اساس یک‌سری ماموریت‌هاییه که داخل این گلدان ریختم. ماموریت‌هایی که روی برگه نوشته شدن، از آسون به سخت رتبه‌بندی شدن و بستگی به شانس‌تون داره که ماموریتی که از گلدان برمی‌دارین چی باشه.»
هرکسی در جمعیت نظر خودش را راجع به آزمون داد. بعضی‌ها از اینکه پس از یک آزمون خسته‌کننده قرار بود اوضاع کمی سخت بشه، هیجان‌زده بودند.
 میکائیل اما براش مهم نبود. او می‌خواست در حین آزمون بعدی لین را گیر بیندازه. او تنها کسی بود که احتمال می‌رفت تیغه تاریکی را داره.
 او می‌خواست پس از گرفتن تیغه، فوری جزیره را ترک کنه و به ادامه معامله با پدرش بپردازه.
 سونیا و رز هم که حالا تبدیل به دو دوست شده بودند، اکنون داشتند درباره اتحادشان در مرحله بعدی حرف می‌زدند.
اکس ادامه داد:
 «هرکدومتون به ترتیب اسم‌هایی که می‌خونم می‌آین، یک برگه برمی‌دارین و از سالن می‌رین بیرون. هرکی یک ماموریت خاصی دریافت می‌کنه که ممکنه از کشتن یا حذف یک شرکت‌کننده خاص باشه. شما فقط با انجامش می‌تونین به مرحله بعد آزمون برین و در صورت عدم موفقیت انجامش تو پنج روز آینده، از آزمون حذف می‌شین. از اینجا به بعد مرگ برای هرکسی می‌تونه اتفاق بیفته، پس مراقب خودتون باشین.»
سپس اکس شروع کرد به خواندن اسامی شرکت‌کننده‌ها به ترتیب رتبه‌بندی آزمون.
 اول از همه اسم سونیا را خوند. سونیا با اعتمادبه‌نفس تمام جلو رفت و یک کاغذ از گلدان برداشت. اکس هم با دیدن کاغذ او چیزی در تبلتش یادداشت کرد و به او گفت: «برو.»
 و سونیا از سالن خارج شد.
 همین‌طور به ترتیب برای همه این کار را تکرار کرد، اما وقتی نوبت میکائیل شد، نام او را نخوند. طوری که سالن خالی از جمعیت شد و دیگه کسی جز اکس و میکائیل در سالن نموند.
 میکائیل بدون اینکه نامش خونده بشه، به سمت اکس و گلدان رفت، اما صدایی متوقفش کرد:
 «خیلی وقته که همو ندیدیم، برادر.»
 میکائیل صاحب صدا را شناخت. او برگشت و به مردی که در حال بیرون اومدن از سایه بود خیره شد.
 سام با همون لباسی که در اتاق فرمان داشت، به ملاقات برادرش اومد.
 میکائیل لحظه‌ای آخرین ملاقاتشان را از جلوی چشمانش رد شد. اون روزی که سام به او قول داد که حتماً او را همراه خودش می‌بره، ولی همه اون حرف‌ها فقط وعده توخالی بود.
 میکائیل گفت: «اینجا چی‌کار می‌کنی؟»
 سام جواب داد: «من اینو باید بپرسم، برادر. تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟»
 میکائیل چشمانش را ریز کرد و چیزی نگفت. سام با دیدن سکوت برادر گفت: «واقعاً می‌خوای عضو سازمان بشی؟»
 میکائیل گفت: «مهم نیست!»
 سام صدایش را بالا برد و گفت: «پس چرا تو آزمونی که من ناظرشم شرکت کردی؟»
 میکائیل حالا فهمید چرا سام اینجا بود. او ناظر آزمون بود، نه یک شرکت‌کننده عادی. براش اهمیت نداشت، نه آزمون و نه سامی که فقط نام برادر را به دوش می‌کشید.
 میکائیل عقب‌گرد کرد که با صدای سام متوقف شد: «صبر کن.»
 سام دستی به صورتش کشید و با نفس عمیقی آرامش را به صدایش برگرداند: «از خونه فرار کردی؟ فکر نکنم پدرم دوست داشته باشه تو را اینجا ببینه.»
 میکائیل چیزی نگفت. او فکر می‌کرد هرگونه اعتماد یا مکالمه دوباره با سام به معنای شانس مجدد به یک خائن بود که زمانی او را رها کرده بود.
 تعطل و سکوت میکائیل، سام را کلافه کرد: «می‌دونم چرا باهام صحبت نمی‌کنی. حق داری، ولی لطفاً آزمون منو نابود نکن.» سام ناامیدانه این حرف را زد. او می‌دونست که می‌تونست میکائیل را بدون هیچ بهانه‌ای حذف کنه، اما این کار باعث می‌شد مقامات سازمان تصویر بدی از او در مقام نظارت ببینن.
 میکائیل سری ت*** داد و به سمت گلدان رفت و تنها تکه کاغذ داخل گلدان را برداشت.
 «کسی را نکش»
 ماموریت او داخل برگه بود.
 ماموریت را به اکس نشون داد و پس از گرفتن فرصت، از او، سام و اکس را رها کرد و سالن را ترک کرد.
خورشید در حال غروب بود. آرام‌آرام تاریکی کل جزیره را فرا می‌گرفت و شرکت‌کننده‌ها باید سرپناهی برای شب اول خودشون مهیا می‌کردن.
 اما میکائیل به فکر سرپناه یا آتش نبود. او در تاریکی شب که به مانند روشنایی روز براش روشن بود، به دنبال لین بود، تنها مظنون میکائیل.
 پس از ساعتی گشت‌وگذار در جزیره، میکائیل متوجه شد شخصی در حال تعقیب اوست.
 او حرکتش را متوقف کرد و به عقب برگشت، و بلافاصله رز با جادوی آتش به سمت او حمله‌ور شد.
 میکائیل به کنار پرید و جادوی رز را جاخالی داد. سپس سونیا هم دوباره با موج نورانی، میکائیل را هدف گرفت تا میکائیل کاملاً به فاز دفاع برود و از حملات او جاخالی بده.
 رز و سونیا مثل دو متحد به میکائیل حمله می‌کردن، اما میکائیل آروم و خونسرد حملاتشان را جاخالی می‌داد.
 او از اینکه رز تونسته بود او را در تاریکی شب بیابه شوکه شد. شاید سونیا جادویی داشت که به رز کمک می‌کرد.
 رز پس از حملات پی‌درپی، عقب کشید و شروع به ساخت گوی آتشین بزرگی مثل آزمون اول کرد. میکائیل فرصت را مناسب دید و به سمت او حمله کرد که رز مجبور شد اجرای جادو را رها کنه و به عقب بپره و به سونیا بگه: «نمی‌خوای کمکم کنی؟»
 سونیا به جلوی رز پرید و میان او و میکائیل قرار گرفت. میکائیل خیره به چشمان سونیا که مثل خورشید در پس تاریکی شب در حال درخشش بود گفت: «پس قراره مانع من بشین.»
 سونیا گفت: «نمی‌دونم کی هستی یا چرا رز می‌خواد حذفت کنه، اما ماموریت من حذف کردن سه نفره و متأسفانه تو اولیشی.» بعد از این جمله، موج نورانی دیگه‌ای به سمت میکائیل شلیک کرد که فقط با جاخالی او روبه‌رو شد.
 سونیا اثری از میکائیل ندید، انگار دود شده بود و به هوا رفته بود.
 رز هم با دیدن جای خالی میکائیل دوباره اجرای جادوش را لغو کرد و گفت: «فرار کرد؟»
 سونیا اما جوابی نداد و با دقت اطراف را پایید. تاریکی شب دید خوبی حتی به او نمی‌داد و این یک مزیت برای میکائیل بود.
 میکائیلی که در بالای درختان به آرامی جابه‌جا می‌شد تا موقعیت خوبی برای حمله پیدا کنه.
 لحظاتی آروم می‌گذشتند و تپش قلب، مهمان قفسه سینه رز و سونیا بود. سونیا نترسیده بود، اما منتظر هرگونه حمله‌ای بود. او خوب می‌دونست چیز خوبی در انتظارش نخواهد بود.
 میکائیل وقتی بالای سر سونیا رسید، آماده حمله شد و به پایین پرید. سونیا با دیدن میکائیل که یهو درست جلوی چشمانش پریده بود، شوکه شد و خواست به عقب برود که میکائیل به او حمله سریعی کرد.
 میکائیل با مشت چپش سریعاً به پهلوی سونیا حمله کرد و باعث شد سونیا درد زیادی را تحمل کنه.
 رز هم وقتی این حمله را دید، دوباره شروع به ساخت گوی عظیم آتشش کرد.
 سونیا دست به پهلو عقب پرید، اما میکائیل مثل کنه او را همراهی کرد و ضربه دوم را به هدف صورت او زد که با دفع شدن به وسیله دستان سونیا همراه شد.
 همین‌طور سونیا می‌خواست فرار کنه، اما میکائیل نقطه ضعف او را رها نمی‌کرد، یعنی مبارزه نزدیک، چیزی که میکائیل در اون خبره بود.
 هرچند رز هم گوی آتشینش تکمیل شده بود، اما نمی‌تونست به سمت میکائیل پرتابش کنه، چون با توجه به نزدیکی میکائیل به سونیا، هردو اون‌ها آسیب می‌دیدن.
 سونیا سعی کرد سرعتش را بالاتر ببره و در حین جابه‌جایی با موج نور به صورت حجم کمتر و کوچک‌تر به میکائیل حمله کنه.
 اما هر موج انرژی که ایجاد می‌کرد، میکائیل با هدف قرار دادن دست سونیا آن را منحرف می‌کرد.
 مبارزه کاملاً به نفع میکائیل بود. ضربات سهمگین فیزیکی او، سونیا را کم‌کم از پا درمی‌آورد. رز هم با یک گوی آتشین بزرگ که بالای سرش ساخته بود، از دور فقط نظاره‌گر بود.
سونیا که دیگه راهی جز رو کردن تمام قدرتش نمی‌دید، از تمام بدنش که حالا آسیب هم دیده بود، موج انرژی تولید کرد.
 سطح بدنش تماماً نوری در بر گرفت و حس خطر را به میکائیل القا کرد.
 میکائیل چند قدم عقب رفت و آماده واکنش بود.
 چشمان میکائیل مبهوت زیبایی و درخشش والای سونیا بود که ناگهان چیزی بر روی آن سقوط کرد.
 گرد و خاک بر اثر سقوط همه‌جا را گرفت و دید رز نسبت به متحدش مختل کرد.
 اما میکائیل می‌تونست بدن جهش‌یافته رایان را که بر روی سونیا افتاده بود ببینه.
 مردی که بدنش دو برابر قبلش شده بود و رنگ پوستش به قرمز کم‌رنگ دراومده بود.
 رز همچنان سعی می‌کرد چیزی از میان گرد و خاک به پرواز دراومده ببینه که رایان بدون معطلی به او هم حمله کرد و رز را با ضربه دست بزرگش به درخت کوبید.
 رز بیهوش و بدون هیچ اثری در مبارزه قبل، کنار درخت بر روی زمین افتاد.
 میکائیل گاردش را بالا گرفت. او از همون اول بوی خطر را از رایان حس کرده بود و حالا هم به چشم دید که رایان چطور سونیا و رز را از میدان مبارزه بیرون کرد.
 رایان آروم‌آروم به سمت میکائیل اومد. گویا هر گامش لرزش آرومی به زمین می‌داد، اما میکائیل ذره‌ای عقب نکشید.
 اگه قرار بر مبارزه بود، میکائیل هرگز عقب نمی‌کشید.
رایان وقتی به دو قدمی میکائیل رسید، به حالت اولیه خودش برگشت و عریان روبه‌رو او ایستاد. میکائیل کمی جا خورد، اما به روی خودش نیاورد.
 رایان همون لبخند شیطانیش را به صورتش زد و گفت: «قابلی نداشت، دارکلنس.»
 میکائیل سوالی به او نگاه کرد که رایان گفت: «این برای حسن نیتم کافی نبود؟ برای اینکه به همدیگه کمک کنیم؟»
 میکائیل پوزخندی زد و گفت: «هدفت چیه؟»
 رایان خوشحال گفت: «خوشحالم که پرسیدی. بلأخره دارکلنس یه کم علاقه به من نشون داد.»
 و سپس خندید. رایان ادامه داد: «من دنبال یک مبارزه بی‌چون‌وچرا با تمام قدرتمم، و تنها کسی که تونستم ببینم همچین قدرتی داره که جلوی من مبارزه کنه، تویی.»
 میکائیل پرسید: «چرا دنبال مبارزه با منی؟ سونیا قدرت بیشتری از خودش نشون داد.»
 رایان جواب داد: «و با یک ضربه از پا دراومد. من تمامی عمرمو صرف لذت بردن از مبارزه کردم. صد در صد شکست‌ها و یا پیروزی‌هایی داشتم، اما هیچ‌وقت از مبارزه کردن و لذت ازش دست نکشیدم.»
میکائیل نگاهی به سونیا و رز که بیهوش بر روی زمین افتاده بودن کرد. سونیا در ذهن او کمی گنگ بود. انگار فردی آشنا براش بود.
 رایان گفت: «حالا چی؟»
 میکائیل نگاهش را دوباره روی رایان انداخت و گفت: «پس از من یک مبارزه رو در رو می‌خوای؟»
 رایان خندید و گفت: «البته، من می‌خوام با تو مبارزه کنم. اما نه الان و نه در این آزمون، چون می‌دونم محدود شدی، دارکلنس.»
 و سپس دندون‌هاش را با یک لبخند گشاد به رخ میکائیل کشید. میکائیل بی‌اهمیت به او گفت: «سر راه من نیا، البته اگه نمی‌خوای بمیری.»
 رایان دوباره خندید و گفت: «این روحیه را دوست دارم. روحیه خاندان دارکلنس که هیچ ترسی از کشتن و آسیب زدن ندارن.»
 میکائیل از خنده‌هاش چندشش شد. خواست چیزی بگه که ناگهان شخصی از دل جنگل با شدت میان اون‌ها پرید.
 رایان و میکائیل هردو عقب پریدن و به شخص تازه‌وارد که با چوب‌دستی میان آنان اومده بود نگاه کردن.
 میکائیل او را شناخت: «کاریاس؟»
 کاریاس چوب‌دستیش را به سمت میکائیل نشانه رفت و گفت: «من و تو...»
 حرفش نصفه موند، چون رایان دوباره تغییر شکل داد و به او حمله کرد. کاریاس با چوب‌دستی، ضربه رایان را دفاع کرد، اما کمی روی زمین به عقب کشیده شد.
 رایان که صدایش دو رگه شده بود، خطاب به کاریاس گفت: «از مزاحما خوشم نمیاد.» لحنش جدی بود. انگار دیگه با کسی شوخی نداشت.
 میکائیل گفت: «تو حذف شدی، پیرمرد. نباید اینجا باشی.»
 کاریاس خطاب به هردو اون‌ها گفت: «من برای محافظت از دخترم اومدم، نه آزمون.»
 میکائیل دخترش را که بیهوش میان تلی از برگ‌ها افتاده بود نشون داد و گفت: «دخترت اونجاست، پیرمرد.»
 کاریاس به دخترش که داشت به زور نفس می‌کشید نگاه کرد و زیر لب گفت: «عزیزم.»
 سپس به سمت دخترش پرید و کنار او زانو زد. پدر سعی کرد با کمی جادوی شفابخش، دخترش را بیدار کنه.
 میکائیل با دیدن این صحنه کمی احساساتی شد، اما تونست جلوی بروز اون را بگیره.
 رایان رو به کاریاس گفت: «دخترتو بردار و از اینجا برو، مزاحم.»
 کاریاس دخترش را بلند کرد و به درخت تکیه داد و پس از اجرای طلسمی روی اون، بلند شد و روبه‌روی رایان و میکائیل که تقریباً در یک خط بودن گارد گرفت و گفت: «تقریباً مطمئنم شماها باعث حال و روز دخترم هستین.»
هر سه نفر آماده یک مبارزه شدن: رایان، میکائیل و کاریاس. میکائیل می‌دونست با رایان در یک جبهه نیست، اما اینکه آیا باید علیه او هم مبارزه می‌کرد، برایش سوال بود.

کتاب‌های تصادفی