ظهور میکائیل
قسمت: 8
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
میکائیل تا طلوع آفتاب کنار خاکسترهای آتش بیدار مانده بود.
پس از تابش آفتاب از لابلای شاخه ها درختان او از جایش بلند شد و کش و قوسی به بدنش داد.
کمی گرفتگی درون عضلاتش احساس میکرد که طبیعی بود.
میکائیل افکارش را مرتب کرد که ناله ای از سونیا اورا جلب کرد.
دختر جوانی که کاپشن میکائیل را به تن کرده بود اما در عین حال به دلیل سرما در خود جمع شده بود.
در همین حین، از بلندگوهایی که بالای درختان کار گذاشته شده بود، صدایی با زنگ درآمد: «خسته نباشید میگم به همه شرکتکنندههای این دوره از آزمون. قبل از هر چیز تقاضای پوزش دارم از وقفه کوتاهی که مجبور شدید به آزمون بدید و بعد از اون هم اعلام میکنم هر گونه محدودیتی که دیشب گذاشته شد، الان به صورت رسمی لغو میشه و شما میتونید به ادامه آزمون برسید. با تشکر»
میکائیل نفس راحتی کشید و پاکت سیگارش را از جیبش درآورد، اما با محتویات آن که خالی بود روبرو شد.
با فحشی پاکت را میان خاکستر انداخت.
سونیا که حالا بیدار شده بود، بیداریش را با سوالی به میکائیل اعلام کرد: «سیگارات تموم شدن؟»
میکائیل به سونیا که حالا ایستاده بود و موهایش شلخته دور صورتش ریخته شده بود گفت: «آره.»
او از اینکه نفهمیده بود سونیا بیدار و در فاصله چند متریش ایستاده است کمی عصبی شد.
سونیا با لحنی که خواب در آن گم بود گفت: «فکر کنم دیگه محدودیتی نداریم، و من حالم بهتره و...»
میکائیل با لحنی که جدیت کار را دیکته میکرد گفت: «میخوای مبارزه کنی؟»
سونیا سری به نشانه منفی تکان داد و گفت.« دیگه نیازی نیست با هم بجنگیم، باید برم دنبال رز»
جمع بندی سونیا از رز خیانت بود و دلیلش هم این بود که میکائیل حقایق را به او نگفته بود.
میکائیل نمیدانست چرا ولی اورا از اشتباهی در آن بود بیرون کشید و گفت.«رز بهت خیانت نکرد، رایان علاوه بر تو اونم بیهوش کرد»
سونیا اخم هایش را در هم کشید، او حتی رایان را هم نمیشناخت برای همین پرسید.« رایان؟...»
میکائیل گفت.« آره میدونم، راستش دیشب زیاد حس صحبت نداشتم ولی خب امروز فکر کردم بهتره بهت بگم.»
سونیا سرش را تکان داد و گفت.« ممنون»
سپس نا خود آگاه به خاکستر آتش خیره شد و ادامه داد.«اگه رز هم بیهوش شد، پس کجاست؟»
میکائیل گفت.« پدرش، دلیل همین محدودیتا. ناجی اون شد»
سونیا« عجب»ی زیر لب گفت و ساکت ماند.
میکائیل پس از چند لحظه سکوت به قصد ترک او عقب گرد کرد که انگار سونیا چیزی یادش آمد گفت.« کاپشنت...»
میکائیل حین اینکه آماد پرش بین درختان شد گفت.« برای خودت، فعلا به کار تو بیشتر میاد!»
میکائیل سونیا را یک احمق در مبارزه میدید، کسی که در موقعیت مبارزه از نزدیک هیچ مهارتی نداشت. و فقط در مبارزه از راه دور مهارت فوقالعاده ای داشت. آن هم نه مهارت در دقت، بلکه فقط قدرت خالص.
برای همین میکائیل سریعا فهمید میزان تخته هر قدرت نشان از پیروزی نیست. شخصی مثل سونیا نه تنها قدرتمند نبود، بلکه بنظرش احمق هم بود.
اما وقت برای این تحلیلها نداشت. او سونیا را قبلا جایی دیده بود ولی الان فقط باید بر روی لین متمرکز میشد
اما در قرارگاه مرکزی، سام در اتاق استراحتش، دور ترین مکان نسبت به محل کارش بود. او که تا پاسی از شب درگیر حلوفصل مشکلی بود که پیش آمده بود، مشکلی سرتاسر آبرو ریز که باعث شده بود حسابی از سمت چند محافظ رده بالا مورد سرزنش قرار گیرد.
سام با بیخوابی که به سرش زده بود، قهوهای برای خودش آماده کرد و فنجان به دست، اتاق استراحت را ترک و به اتاق فرمان رفت. فاصله این دو مکان کمی ریاد بود برای همین چند دقیقه ای طول کشید تا به اتاق فرمان برسد.
در اتاق فرمان دو نفر از کارمندانش درحال رسیدگی به کارهای روز دوم آزمون بودند، چیز ها کوچکی که نیازی به حضور سام نداشت.
سام با ورودش« صبح بخیر»ی گفت و سر جایش نشست.
با چشمانش در جستجو لیانا بود، زنی که حضورش ناخوشایند بود اما کار جز کمک به سام نکرده بود.
سام قول یک تشکر از او را به خودش داد.
هرچند دیشب برای او سنگین بود اما شوق خوبی برای روز دوم آزمون داشت.
او با کنجکاوی مانیتورها را در جستجوی برادرش از نظر گذراند اما چیزی از او نیافت.
طبیعی بود، میکائیل برادرش یک دارکلنس بود که میتوانست بفهمد کجا باید قدم بگذارد. شاید سام یک عذر خواهی هم نسبت به میکائیل بدهکار بود، برادری که روزی از او کمک خواست اما سام فقط توانست فرار کند.
با آمدن لیانا، سکوت آرام اتاق فرمان به هم خورد. لیانا با همان تیپ رسمی کنار سام آمد و گفت: «مهمون داریم.»
سام قهوه را زیر زبانش مزه کرد و قورت داد و سپس گفت: «مهمون!؟»
با باز شدن در اتاق فرمان، لیانا فرصت توضیح نیافت. سام با دیدن کسانی که وارد شدن، ناخودآگاه از جا برخاست و دستپاچه سلامی کرد. کاملا شوکه از این سوپرایز کابوس وارنه قهوه اش از دستش افتاد و باعث شد فنجان بر روی زمین چند تکه بشود.
مرد اولی که وارد شد، تیپ خز سیاهی به تن داشت و شمشیر پت و پهنی نیز به پشتش بسته بود. با لحن مسخرهای گفت: «خودتو نسوزونی.» سپس جدی شد و گفت.« پس اینجا اتاق فرمانه.»
و بعد همراه او، مرد دیگری پشت سرش وارد شد و رو به لیانا گفت: «حالت چطوره دخترم؟» کاملا بی اهمیت نسبت با باقی اجزا اتاق فقط دخترش را دید.
لیانا برخلاف لحن مهربانانه پدرش، رسمی از آن تشکر کرد و سام را معرفی کرد: «خیلی خوش اومدین، ایشون سام دارکلنس، ناظر اصلی آزمون هستن.»
سام پس از اینکه اوضاع قهوه ریخته شده و فنجان شکسته شده در جلوی پایش توسط یکی از کارمندان آنجا رفع شد جلو رفت و دست را دراز کرد و گفت.« باعث خوشحالیه شما رو میبینم.
مرد اول جلو آمد و صمیمانه به سام دست داد و گفت: «منو که میشناسی سام، مگه نه؟»
سام سری تکان داد و مشخصات آن را در ذهن مرور کرد.
کولورو کیاس، محافظ ردهبالای سازمان با ماهیت خون، کسی که بدون وابستگی به خاندان خاصی توانست به درجات بالای سازمان محافظان برسد.
سام اصلاً دوست نداشت دو نفر غریبه را در حیاتیترین قسمت کنترل آزمون ببیند اما هیچ قدرت خاصی برای واکنش نسبت به آن دو نفر نداشت. هر دو از بزرگترین محافظان زنده دنیا بودند که سالیان سال با جرم و جنایت برای محافظت از بشریت میجنگیدند، که از قضا یکی از آنها رهبر خاندان لایتبورن بود.
سولر، پدر لیانا، آرام به او نزدیک شد و طوری که فقط او بشنود گفت: «اوضاع سونیا چطوره؟»
لیانا بدون اینکه دست از کار بکشد، با لحن او همراهی کرد: «نفر اول قدرت آزمونه.»
سولر لبخندی زد و گفت: «از این کمتر هم انتظار نمیره.»
اما لیانا با بیرحمی لبخند پدرش را کشت: «اما اون دیشب به طرز مفتضحانهای شکست خورد.»
چشمان سولر گشاد شد و آرام ولی طوری که عصبانیت در صدایش موج میزد گفت: «چی؟!»
لیانا سرش را تکان داد و درحالی که مشغول کارش میشد با همان تن آرام صدای پدرش جواب داد.« سونیا درسته قدرتمنده، اما با دنیا بی رحم بیرون غریبست»
سولر خودش را نزدیک دخترش کرد و گفت.« اون یک لایت بورنه، از پس این آزمون بر میاد»
کمی تن صدایش بالا رفت برای همین کولور متوجه آن شد و قبل از اینکه بخواهد تنش نا خواسته ای شروع به آتش کشیدن جمع کند از سام جدا شد، دست روی شانه سولر گذاشت و گفت: «خودتو کنترل کن.»
سولر نگاهش را به نگاه همراهش گره زد. مردی که افتخار حضور در هیچ خاندانی را نداشت حالا به او را به آرامش دعوت میکرد
سام با دیدن سنگینی فضا بین آن دو دست به کار شد و گفت: «دوست دارین ببینین محافظان آینده چه قایلیت هایی دارن؟»
کولورو لبخندی به صورت سام پاشید و گفت: «میتونی چندتا صندلی برامون بیاری؟»
سام سریعاً چند نفر را فرستاد و یک کاناپه نرم و راحت به اتاق فرمان آوردند و آن را درست روبروی مانیتور بزرگ اتاق گذاشتند.
کولورو بر روی کاناپه نشست و به سولر که ایستاده بود گفت: «منتظری یکی بهت تعارف کنه؟»
سولر نفسش را بیرون داد و با کمی فاصله از کولورو بر روی کاناپه نشست.
سولر رو به دخترش که نگاهش را از او دزدیده بود، با لحن دستوری گفت: «سونیا چطوره؟.»
لیانا چیزی نگفت که باعث شد او ادامه دهد: «نباید اونو وارد این آزمون میکردم.»
سام برای جلوگیری از تنش دوباره گفت: «نگران نباشید، اون سالم و سرحاله.»
و سپس رو به کارکنان گفت: «سریعاً سونیا لایتبورن پیدا کنین و رو مانیتور بزرگ نمایش بدین.»
بعد از چند لحظه کوتاه، سونیا لایتبورن، به همراه یک کاپشن مردانه که به تن داشت، وسط مانیتور نقش بست. او به آرامی در حال حرکت بود.
سولر چشمانش را ریز کرد و طلبکارانه گفت: «اون کاپشن مال سونیا نیست.»
لیانا و سام هر دو میدانستند این کاپشن میکائیل است اما خب حدس میزدند سولر خوشش نیاید از اینکه بفهمد پسری با ماهیت تاریکی این کاپشن را به دخترش داده است.
سولر رو به دخترش گفت.«هوم؟»
کولورو دخالت کرد و گفت: «چه اهمیتی داره این کاپشن مال کیه، دخترت الان سالمه.»
سولر به مانیتور و چهره دخترش خیره شد. او در ذهنش در حال سرزنش خودش بود. اینکه او ضعیفترین دخترش را به آزمون فرستاده بود، حماقتی بود که ضربهاش را شاید به زودی میدید.
کولورو خطاب به لیانا پرسید: «اینکه خواهرت تو آزمونه و توام جزو تیم نظارتی هستی، برات دردسرساز نیست؟»
لیانا با رد بدل کردن نگاه بین او و سام گفت: «این فقط من نیستم که یکی از اعضای خونوادش داخل آزمونه.»
سام با چشمان گشاد به لیانا نگاه کرد. او انتظار نداشت که لیانا بخواهد همچین چیزی را به کولورو و پدرش بگوید.
کولورو به سمت سام سر برگرداند و گفت: «سام؟»
سام از سر اجبار اعتراف کرد: «برادرم میکائیل هم داخل آزمون شرکت کرده. راستش من خودمم نفهمیدم چطور وارد شده و چطور اسمش جزو ثبتنامیها بوده، اونم بدون ثبت فامیلی، ولی خب خلاصش اینه که برادر من داخل آزمونه.»
کولورو سر تکان داد و گفت: «من از شرایط تو تقریباً آگاهم، اما خب چطور ناظر آزمون نمیتونه بفهمه برادرش وارد آزمون شده؟»
سام سرش را پایین انداخت و گفت: «من عذر میخوام.»
سولر که تا الان ساکت بود گفت: «اگه این آزمون خراب بشه، تو علاوه بر اعتماد ریاست سازمان، وجه خودتم خراب میکنی.»
سام نگاهی میان دو مهمانش رد و بدل کرد و چیزی نگفت.
حق با سولر بود. این آزمون یک قدم حیاتی برای سام بود که تا الان کم دردسر نداشت. باید هر طور میتوانست این آزمون را به آخر برساند.
کولورو به سام گفت: «میخوام برادرتو ببینم.»
و سپس با جنبه طنز اضافه کرد: «فکر کنم اون قویتر از تو باشه.» و سپس کوتاه خندید.
سام کمی با خنده کولورو همراهی کرد و دستور داد که برادرش را وسط مانیتور بزرگ بیاندازند.
پس از چند لحظه، برادرش با سه نفر که وسط چمنزاری با حالت مبارزه ایستاده بودند، در مانیتور نمایان شدند.
کولورو قبل از هر چیزی مشتاقانه گفت: «زود باش بهم بگو داداشت کدومه؟»
سام به مردی که پیراهن تیره به تن داشت و قدش یک سر و گردن از آن دو نفر بیشتر بود اشاره کرد و گفت: «اون برادرمه.»
سولر ناخودآگاه واکنش نشون داد: «جالبه.»
سام سوالی سولر را نگاه کرد و گفت: «میتونم ازتوپ بپرسم چی جالبه؟»
سولر جواب داد: «نگاه برادرت، از این فاصله شاید برای شما مشخص نباشه اما من میتونم ببینم اون چشما انگار دارن یک مگسو دید میزنن، نه دو تا انسان.»
کولورو اضافه کرد: «برادرت چقدر قدرتمنده سام؟»
سپس با طنز اضافه کرد: «اندازه نگاه مگسوارانش میتونه مبارزه کنه؟»
سام اما جدی به برادرش خیره شد و گفت: «چقدرشو نمیدونم، اما اینو میدونم تو مبارزه از نزدیک بیرحمه.»
کولورو پوزخندی زد اما سولر سری تکان داد.
لیانا گفت: «دیشب یک دعوای کوچیک با سونیا داشتن.»
سولر اخماش را در هم کشید و گفت: «چی؟»
لیانا گفت: «نگران نباش، دخترت حالش خوبه، خودت که دیدی..»
سولر آرام نگرفت اما سکوت کرد. میکائیل به چشم هر دو مهمان سام فردی جالب بود، که هر دو دوست داشتند ببینند انتهای مسیر این جوان به کجا ختم میشود.
در فاصله تقریباً زیادی از اتاق فرمان، میکائیل روبروی دو نفر از همراهان لین ایستاده بود. کسانی که از قبل در مرحله اول آزمون شناساییشان کرده بود و حالا طی گشتی که در جزیره زده بود، موفق به پیدا کردنشان شده بود.
یکی از همراهان که کلاه کار مشکی به سر داشت، خنجر بلند دستش را به سمت میکائیل گرفت و گفت: «اگه میخوای مبارزه کنی، بهتره عجله کنی چون فقط ایستادن تو اونجا چیزیو حل نمیکنه.»
میکائیل آرام به سمت آنها با گاردی باز قدم برداشت و گفت: «من دنبال لینم!»
هر دو آنها به همدیگر نگاه کردند که اینبار آن همراهی که هیچ حرفی نزده بود و موهاش بلندش بر روی شانههایش ریخته بود گفت: «از لین چی میخوای؟ ماموریتت اونه؟»
میکائیل به آنها رسید و با رد و بدل کردن نگاهی میان آنان گفت: «یک سلاحی دست اون امانت دارم، قراره اونو امروز به من پس بده.»
مرد خنجر به دست، کتونیهای سفیدش را به زمین کوبید و خنجرش را علیه میکائیل بالا گرفت و گفت: «لین هیچوقت از کسی چیزی قرض نمیگیره.»
همراهش اما دستش را روی دست او گذاشت و گفت: «ما دنبال دعوا نیستیم.»
وقتی مردی که خنجر در دست داست خنجرش را پایین آورد، نگاه سوالی به همراهش انداخت که همراهش گفت: «لین به زودی میاد، بهتره که خودش با این غریبه حرف بزنه.»
میکائیل نمیدانست چرا از مبارزه عقب کشیدند، از سر ضعفشان یا واقعاً میخواستند صلحآمیز قضیه حل شود.
اما اگر واقعاً تیغه تاریکی دست لین بود، هیچ صلحی نمیتوانست ماجرا را حل کند و دست آخر احتمالاً مجبور میشد با لین و یا شاید همراهانش مبارزه کند.
خورشید نورش را بی رحمانه بر سر شرکت کنندگا و چمن خیسی که بوی مرطوبی به فضا اضافه کرده بود ارسال میکرد .
میکائیل و همراهان لین، همه منتظر بودند.
همراهانش هرگز نگفتند که لین چرا نیست و کجاست؟ بلکه آنها فقط گفتند لین به زودی میآید!
میکائیل هم فعلاً تصمیم گرفت صبر کند.
بعد از گذشت چند دقیقه، لین از میان درختان به آرامی، در حالی که داشت خاک روی لباسش را میتکانپ، پا به میدان گذاشت.
او محض دیدن میکائیل کنار همراهانش، وسط راه متوقف شد و گفت: «اینجا چه خبره؟»
مردی که جمع را دعوت به صلح کرده بود، چند قدم جلو رفت و به لین گفت: «این مرد دنبال تو میگرده، میگه که...»
میکائیل حرف او را قطع کرد و رک و راست گفت: «دنبال تیغه تاریکیم، تیغهای که فکر کنم پشت توئه.»
لین نگاهی به پارچه پشتش انداخت و گفت: «متاسفم اما تا حالا اسم تیغه تاریکی رو نشنیدم.»
مرد خنجر به دست که انگار منتظر همین حرف بود، دست بر روی شانه میکائیل گذاشت و گفت: «خیلی خوب دیگه شنیدی چی گفت، تو با...»
میکائیل دست او را گرفت و طوری آن را تاب داد که علاوه بر قطع شدن حرفش، تا کمر خم شد و سپس میکائیل با کف پایش سر او را محکم به زمین کوبید که باعث شد او بیهوش شود.
همراهش با دیدن این صحنه، با تکان دادن دستش در هوا خواست جادوی بادی اجرا کند که میکائیل با ضربه به مچ دستش آن را خنثی و سپس با لگدی به سینه او، آن را هم زمینگیر کرد.
هر دو همراه لین بیهوش بر روی زمین افتاده بودند و لین فقط توانست نظارهگر این چند ثانیه باشد.
لین شمشیرش را از قلاف بیرون کشید و غرید: «چیزی که میخوای دست من نیست.»
میکائیل اما مصرانه گفت: «پارچه پشتت، تیغه تاریکیه؟»
لین سری تکان داد و گفت: «اسمش رو تو عمرم نشنیدم.»
میکائیل با سر اشارهای به او کرد و گفت: «چرا بازش نمیکنی؟ اگه تیغه تاریکی نباشه، بدون درسر جدا میشیم.»
لین قلبش نه فقط از سر هیجان بلکه همراه با ترسی که درحال بلعیدنش بود، میتپید.
او آنقدر باهوش بود که بفهمد مردی که دوستان او را بدون حتی یک اشتباه زمینگیر کرده، میتواند دخل او را هم بیاورد.
لین نفس عمیقی کشید شمشیرش را با یک حرکت به درون خاک فرو کرد و سلاح پوشیده با پارچه را از پشتش درآورد.
پارچهای که دور چیزی مانند شمشیر یا سلاحی دیگر بسته شده بود.
میکائیل در حالی که لین داشت سلاح پارچهپیچشده را بر روی زمین میگذاشت و طناب دور آن را باز میکرد، به او نزدیک شد.
لین خیلی ساده پارچه را باز کرد انگار هیچ مقاومتی در وجودش نبود
میکائیل کمی شک در ذهنش نفوذ کرد اما آن را پس زد.
لین پارچه را به آرامی از دور شمشیر باز کرد و شمشیر به آرامی نمایان شد.
لین طوری مطمئن پارچه را باز کرد که انگار این تیغه تاریکی نیست اما چیزی که میکائیل دید متفاوت بود.
تیغهای بُران با حکاکیهای ریز بر روی دسته و بدنه آن، دقیقاً همان چیزی که کالاوان به میکائیل نشان داده بود.
میکائیل ناخودآگاه لبخند زد و گفت.« تیغه تاریکی!»
کتابهای تصادفی


