فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

آنجل تکرو بعد یکم

قسمت: 8

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
چپتر 8: گارم و چری

(رودز اون دو نفری که تازه ثبت نام کرده بودن امروزم اومدن؟)

مرد قد بلند با موهای کوتاه بلوند که رودز نام داشت به طرف میزی که در گوشه انجمن بود اشاره کرد(امروزم اومدن اما بهشون گفتم که اجازه انتخاب ماموریت رو ندارن)

در حالی که آملیا به سمت آن دو ماجراجو میرفت انجل پیش رودز ماند(چرا نمیتونن ماموریت انجام بدن؟)

رود در حالی که عینکش را به قصد تمیز کردن بر میداشت جواب داد(چون اولین ماموریت باید یه ماموریت گروهی باشه و برای دریافت یه تلاش گروهی باید حداقل سه نفر عضو وجود داشته باشه اما این برای شروع کاره چون بعد از اون و در صورت اینکه بتونن ماموریت رو با موفقیت انجام بدن انجمن مجوزشون رو تایید میکنه تا بتونن با زیر سه نفر هم ماموریت انجام بدن)

پس توضیح رودز توجه انجل به پسر و دختری که همراه با املیا برگشته بودند جلب شد.

املیا قبل از اینکه به طرف اتاقش در انتها راهروی کنار پیشخوان برود گفت(شما باید با هم آشنا بشید و منم تا اون موقع نقشه محلی که باید مامویتتون رو انجام بدید رو فراهم میکنم)

انجل اولین کسی بود که حرف زد(بهتر نیست برای این کار یه جا بشینیم؟)

با نشستن روی یکی از میز ها آنجل به هر دو ماجراجو نگاهی ظریف انداخت، هر دوی آنها نوجوان بودند.

اولین کسی که شروع به معرفی خود کرد پسری با ویژگی ها متوسط و موهای به رنگ قرمز روشن بود(سلام اسم من گارمه)

پس از گارم دختری تقریبا هم قد گارم بود و موهای بنفشش را دوقلو بسته بود برای معرفی خود بلند شد(اسم من چری هستش)

انجل که تا به الان شنونده بود شروع به معرفی خود کرد(من اسمم آنجل از آشناییتون خوشبختم)

پس از یک دقیقه سکوت انجل اولین کسی بود شروع به صحبت کرد(شما هم تازه ثبت نام کردین؟)

با پرسیدن این سوال گارم ناگهان از جا پرید(یعنی شما هم تازه ثبت نام کردین؟)

با توجه به چهره انجل چری سوال گارم را اصلاح کرد و منظورش را رساند(منظورش زخم روی صورتتونه، منم اول فکر کردم شما حداقل یه ماجراجوی سطح چهار باشی)

انجل در حالی که زخم روی صورتش را لمس میکرد مقداری خندید(آه این زخم...نه قضیه این زخم اونطور که فکر میکنید نیست و منم یه ماجراجو هستم که مثل شما تازه ثبت نام کرده جدای از این حرفا بهتر نیست سوالای مربوط به مبارزه رو از هم بپرسیم؟)

بر خلاف شخصیت خجالتی اش چری اولین کسی بود که شروع به صحبت کرد(من یه جادوگر مبتدی و قرابت آبم)

گارم در حالی که سپر و شمشیرش را نشان می داد گفت(من یه مبارز کلاس جنگجو هستم)

و در اخر انجل شروع به صحبت کرد( امروز سلاح همراهم نیست اما منم مثل گارم یه مبارزم و از دو تا خنجر یا شمشیر کوتاه استفاده میکنم)

گارم جواب داد(یه پیشاهنگ؟)

انجل در حالی که فکر میکرد گفت(نه دقیقا اما سر نیزه و خنجر تنها سلاح هایی هستن که میتونم ازشون استفاده کنم.

در همان حین امیلیا همراه با دو کاغذ برگشت(خب اینم از این)

اولین کاغذ یک برگه مهر شده بود روی آن یک نقشه وجود داشت و برگه دوم یک جدول بود.

(انتخاب کردین که چه کسی لیدر بشه؟)

 آنجل در حالی که دستانش را درهم چفت میکرد و به پشتی صندلی تکیه میداد زیر چشمی به گارم و چری و سپس آملیا نگاه کرد(رای من بر رای اکثریته)

با توجه به جواب انجل امیلیا رو به گارم و چری کرد(میمونید شما دو نفر)

(من به گارم رای میدم)
(اما من به خانوم انجل رای میدم) 

از نظر چری رای گارم مقداری عجیب بود زیرا انتظار لیدر شدن گارم را داشت اما شاید اشتباه میکرد.

املیا در حالی که روی یک صندلی می نشست گفت(که مساوی...کسی هست که بخواد نظرش رو عوض کنه؟)

انجل و گارم ساکت بودند اما پس از چند ثانیه سکوت چری گفت(منم با گارم موافقم،... به خانوم انجل رای میدم) 

انجل در حالی که از این تصمیم بوی دردسر احساس میکرد گفت(چرا باید من لیدر باشم؟)

آملیا جواب آنجل را داد(اتفاقا نظر من هم این بود که انجل رو به عنوان لیدر انتخاب کنید)

(دلیل؟)

(اون گاور رو ناک اوت کرد)

(اون…)

(زخمش صورتش خیلی خفنه)

(چیزه!)

(سنش از ما خیلی بیشتره)

(هی!)

آنجل قصد غرولند داشت اما با دیدن سه لبخند راضی شد(باشه قبوله)

(حالا که همتون قبول کردین باید جزئیات ماموریت تون رو بگم این یه ماموریت پاکسازیه شما باید به سیاه چال آموزشی برید اما برای این کار باید اول از شهر خارج بشید بعد از رسیدن به دارلن باید برگه معرفی نامه رو به انجمن دارلن تحویل بدین تا مجوز تلاش برای فتح سیاه چال رو براتون آماده کنه راستی هزینه حمل نقل قبلا پرداخت شدست به عبارتی شما با دلیجانی که همیشه بین پایتخت و دارلن در حال رفت و آمده منتقل میشید)

امیلیا قبل از اینکه برود دو شیشه معجون با رنگ های سرخ و سبز را روی میز گذاشت(داشت یادم میرفت! از اونجایی که تو گروهتون شفادهنده ندارین اینا لازمتون میشه قرمز برای زخم و سبز سم زدایی چون گابلینا بعضی وقتا سلاحشون رو به زهر آغشته میکنن)

پس از رفتن امیلیا انجل هم از جای خود بلند شد(پس منم دیگه برم قرارمون فردا صبح همینجا، با تجهیزات آماده)


***

ماجراجویی با گابر و چری مطمئنا یک چالش جدی بود زیرا برای انجل گزینه ای برای استفاده از سلاح گرم نبود پس انجل چاره جز تهیه سلاح سرد نداشت.

برای این منظور مجبور بود تا دوباره به طرف بازار برود با گشت و گذار در بازار انجل، از اینکه امروز ان دستفروش خطرناک در بازار حضور نداشت مطمئن شد.

(دنبال من میگشتی؟)سیف در حالی که پشت انجل ایستاده بود این سوال را پرسید.

"از شیطان حرف بزن"انجل در حالی که سعی میکرد لبخندی مودبانه تحویل دهد پرسید(عه...اره...راستی..تو دست و بالت سلاح هم داری؟)

پس از اینکه انجل کامل به طرف سیف برگشت مقداری از ظاهر جدید او که امروز لباسی دیگر پوشیده بود متعجب شد(امروز از دیروز کمتر ضایع میزنی!)

سیف در حالی که با خنده ای زورکی قصد تغییر موضوع را داشت جواب داد(به نظرم باید یه صحبتی با هم داشته باشیم)

انجل در حالی که زوری می خندید پرسید(میخواین سرمو زیر آب کنین؟)

(نه، فقط یه مقدار کنجکاوی بود و اینکه شاید بتونیم به هم کمک کنیم گفتی سلاح لازم داری؟)

انجل جواب داد(باشه)

***

پس از یک پیاده روی کوتاه انجل همراه با سیف وارد یک غذاخوری شد که از قبل با آن آشنایی داشت آنجا با خنده ای عصبی پرسید(چرا اومدیم اینجا؟!)

سیف در حالی که می نشست با حالت عجیبی پرسید(اینجا مشکلی داره؟)

انجل قصد بلند شدن داشت زیرا اینجا درست طبقه پایین مسافرخانه ای بود که از قبل اجاره کرده بود اما سیف جلوی او را گرفت(من فقط برای غذا اینجام!)

انجل با لحنی ناباورانه گفت(غذا؟!)

سیف برا تکان دادن سر تائید کرد(درسته غذا، اینجا تنها جاییه که توی شهر غذا های ممنوعه نمیفروشه)


کتاب‌های تصادفی