آنجل تکرو بعد یکم
قسمت: 9
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 9: جولیا رو من تعصب داره
سیف با تکان دادن سر تائید کرد(درسته غذا، اینجا تنها جاییه که توی شهر غذا های ممنوعه نمیفروشه)
(غذا های ممنوعه؟)
سیف به نظر علاقه مند به نظر می رسید(این رسم از رسومات ماست گوشت هیولا ها، خوک، حیوانات وحشی و عجیب و ***ات الکلی)
انجل که تا به حال فقط گوش داده بود پرسید(خب کارت رو میتونی بگی؟)
سیف در حالی که یک سازند کوچک را از جیبش خارج و روی میز می گذاشت گفت(قبلش باید اینو کار بزارم)
انجل قبلا چیزهایی را مانند این دیده بود(حائل صوتی؟)
سیف در حالی که لبخندی مطمئن میزد جواب داد(کنجکاوی منم به همین دلیله! ایا امکان داره که شما..)
سیف قبل از اینکه بتواند حرفی بزند انجل حرفش را قطع کرد(نه من از شما نیستم)
اما سیف دست بردار نبود(درک میکنم چطوره برای شروع از اول شروع کنیم اسم من سیفه سیف لخاری)
انجل بی حوصله بود زیرا واقعا از سیف خوشش نمی اند اما ادامه داد(اسم من انجله انجل کلنسمیشت)
سیف مقداری تامل کرد( نام خانوادگی کلنسمیشت...مطمئنا اسمی نیست که بشه بین اشراف پیدا کرد)
(من یه اشراف زاده نیستم!)
سیف متحیرانه پرسید(پس چرا نام خانوادگی داری؟)
انجل با جواب داد(چون به خودم ربط داره الانم فقط برا این اینجام تا بدونم باید چطور شرت رو کم کنم)
سیف در حالی که هنوز لبخند میزد گفت(برای چند لحظه حائل رو خاموش میکنم تا غذا سفارش بدم)
اما درست قبل از اینکه سیف بتواند سفارش دهد خیلی زود یک پیشخدمت جلوی میز حاضر شد(اون کیه؟)
صدا به حدی آشنا بود که انجل نتوانست از نگاه به آن خودداری کند(جولیا؟)
سیف در حالی که متعجب بود رو به انجل کرد(میدونی اون کیه؟)
جولیا با خشم روبه سیف گفت(کسی که منشا اش جلوت نشسته)
با گفتن این حرف انجل به طور ناخودآگاه سرخ شد چطور می توانست چنین اشتباه مرگباری انجام داده باشد او می خواست نقش یک خواهر را بازی کند اما اکنون او زمانی هنوز جوان و مجرد بود تبدیل به یک مادر شده بود؟
اما این کل ماجرا نبود زیرا عمق فاجعه هنوز در راه بود.
چهره سیف مانند فردی بود که یک معما را حل کرده باشد(پس اونم خواهر کوچیک ترته؟)
انجل چشمانش را بسته بود و دنبال راه حلی برای کتمان جولیا بود اما با حرفی که سیف زد یک شمشیر به شکم انجل برخورد کرد اما دریغ از یک قطره خون در روبروی انجل دختری کوچک که می توانست تمام ویژگی های یک فرشته را داشته باشد در لباس پیشخدمت ایستاده بود.
"..."
"-"؟
(جولیا بعدا باهات کار دارم اما الان امبر رو بردار و برو)
راشل صاحب مسافرخانه که متوجه شلوغی شده بود شخصا در کنار میز حاضر شده بود(اتفاقی افتاده؟)
انجل جواب داد(این چه وضعیه؟)
راشل دست به سینه و خنده رو جواب داد(چرا که نه؟ اون کل روز رو بیکار تو اتاق میگذروند وقتی اینو بهم گفت تصمیم گرفتم بهش یه کار بدم)
انجل در حالی که نگاهش را بین جولیا که از یک میز دیگر سفارش میگرفت و راشل که اینگونه اعتماد به نفس داشت تغییر میداد گفت(اما ممکنه که خطرناک باشه!)
اما راشل اشتباه متوجه شد(تا الان که کارش رو خیلی عالی انجام داده! نگاش کن حتی وقتی که داره یه چیز رو حمل میکنه کمرش محاله خم بشه)
سیف در حالی که برای جلب توجه راشل تقلا میکرد پرسید(میتونم غذا سفارش بدم؟)
راشل که تا به حال متوجه حضور سیف در این مکان نشده بود(بازم تو؟!)
پس از مقداری گوش دادن به بحث های راشل و سیف انجل گیج شده بود"اینجا چه خبره؟"
سوال انجل با بوی معطر غذا جواب داده شد و انجل را کنجکاو کرد(این کوفته نیست؟)
سیف که چهره پیروزمندانه ای به خود گرفته بود جواب داد(درسته این کوفتست)
پس خوردن یک قاشق آنجل واقعا نمی دانست که آیا واقعا به یک دنیای جدید منتقل شده است یا خیر زیرا تا به الان چیزهایی زیادی را از دنیای خودش دیده بود.
اما تفکرات او با صحبت سیف قطع شد(حالا فهمیدم که دلیلت برای دوری از سازمان چیه)
آنجل نمی خواست به او به عنوان یک مادر مجرد نگاه کنند اما این بلایی بود که خودش سر خودش آورده بود همانطور که ضرب المثل میگفت یک دروغ و هزار دروغ دیگر برای پوشاندن آن اما انجل فقط می توانست از برداشت سیف و بدون زدن حرفی فقط به غذایش خیره شود زیرا چاره ای جز این نداشت.
(راستی گفتی سلاح میخوای چه جور سلاحی مد نظرته؟)
( فقط نمیخوام که بی کیفیت باشن)
سیف در حالی که غذایش را قبلا تمام کرده بود گفت(بعد از ظهر برات چند تا نمونه میارم فقط اینا رو برای چه کاری میخوای؟)
انجل در حالی که غذایش نیمه تمام بود از سر میز بلند شد(برای کاری که نمیتونم از سلاح های اصلیم استفاده کنم میدونی که چی میگم…)
***
جولیا در حالی که جلوی انجل زانو زده بود با چشمان اشک آلود و ندامت منتظر بخشش از سوی انجل بود.
اما انجل دیگر مثل قبل خشمگین نبود(خب دیگه کاریه که شده اما چی شد که همچین تصمیمی گرفتی؟)
تا به الان انجل به جولیا فقط به چشم یک موجود غیر انسانی نگاه میکرد اما این تا وقتی بود که اولین سرپیچی از دستورات رخ داد انجل می توانست ببیند که جولیا هر روز بیشتر شبیه انسان ها می شود و اولین نشانه آن هم انجام دادن خطا بود.
انجل در حال که با دست به جولیا اشاره میکرد که روی تخت و در کنار او بنشیند(لازم نیست نگران باشی)
اما جولیا حاضر به تکان خوردن نبود پس انجل کسی بود که کنار جولیا نشست(جولیا نمیدونم تا الان چه چیزهایی یاد گرفتی اما باید بفهمی که من تا حالا ازدواج نکردم پس همینطور تا به حال بچه ای نداشتم اما اگه دلت میخواد، به جای اینکه به من به چشم منشا نگاه کنی بهره از کلمه مادر استفاده کنی)
جولیا در حال اشک ریختن بود تا اینکه انجال او را در آغوش گرفت و اشک هایش را پاک کرد(من باید ازت معذرت بخوام که به عنوان ابزار ازت استفاده کردم متاسفم)
کتابهای تصادفی


