فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

آخرین افسانه:طلوع سرنوشت

قسمت: 4

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
در صبح روز بعد آریان و زینارفیل هردو به سفر خود و آموزش هایشان ادامه میدهند؛زینارفیل به آریان کریستال شفافی میدهد کریستالی که بعد بیداری هسته خود از آن استفاده میگردد«آریان عزیزم این کریستال رو بگیر و سعی کن مانات رو به دروش تزریق کنی»«چرا استاد؟»«خب به خاطر اینکه من این رو از این دست فروش گرفتم و چون قبلا نداشتیم نتونستیم متوجه بشیم عنصر ابتدایی مانای تو چیه»« چشم استاد ولی عنصر ابتدایی چی چی هست؟»زینارفیل به آریان میگوید اول آزمایش را انجام بده بعد توضیح میدم،طی انجام آزمایش چشمان زینارفیل از حدقه در اومد اون شاهد یکی از عجایب جهان بود در واقع عنصر ابتدایی نشان دهنده این بود که شخص به چه عنصری مسلط خواهد شد و احتمالا عنصر های هم خانواده رو هم درصورت تلاش یاد خواهد گرفت،در اکثر مواقع شخص تنها یک عنصر اولیه داره و کریستال تنها به رنگ اون درمیاد و در معدود مواقعی یک نفر ممکنه حداکثر دوتا عنصر اولیه داشته باشه و کریستال دو رنگ رو نشون بده اما برای آریان هر چهار رنگ نشون داده شد و علاوه بر اون رنگ سیاهی هم دیده شد رنگی که طبق افسانه ها تنها زمانی نمایان میشه که طبیعت اون شخص رو انتخاب کرده باشه.البته افسانه دیگری هم هست که زینارفیل اون رو بهتر از همه میدونه اگر رنگ سیاه در کریستال نمایان بشه یعنی اون شخص توسط الهه مرگ و خالق انتخاب شده!«استاد چی شده الان این رنگ ها چیه؟»« ببخشین پسرم یک لحظه حواسم پرت شد،خب ادامه بدیم عنصر اولیه مربوط به اینه که شخص از چه جادو هایی قراره استفاده کنه ، همونطور که تا الان یاددادم بهت چهار عنصر اصلی هست باد که به رنگ سبز دیده میشه آب به رنگ آبی زمین به رنگ قهوه ای و آتش به رنگ قرمز؛هرکدوم که تو کریستال دیده بشه نشون دهنده اون هست که مانایوزر از این عنصر استفاده میکنه و همچنین اگر این شخص بیشتر تلاش کنه میتونه از عناصر هم خانواده هم استفاده کنه برای مثال اگر شخص عنصر اولیه آتش داشته باشه میتونه از رعد و برق هم استفاده کنه»« چه جالب استاد این یعنی من حاکم تمام عناصرم؟ و رنگ سیاه چیه؟»« آره آریان تو حاکم تمام عناصر خواهی شد اگر تلاش کنی و رنگ سیاه در گذشته دور گفته شده که اگر کسی این رنگ درش دیده بشه اون میتونه چیزی فراتر از تصور و این جهان تبدیل بشه اما تا الان که حدود 23000سال از اولین جادوگر گذشته تو تنها شخصی هستی که این عنصر رو داشته»«خب اگر من اولینم چطور میدونن خاصیت این عنصر رو؟»«این عنصر برای اولین بار میگن توسط الهه فراموش شده یعنی الهه مرگ و خلق دیده شده اما اونم فقط یک تئوری هست»«خب استاد الان قراره بهم یاد بدی چطوری از جادو استفاده کنم تا الان فقط بهم یاد دادی که مانارو مثل یه حفاظ دور شمشیرم و مشتام جمع کنم همین!»«آره ولی قبل او باید کشف کنی تو تو کدوم دسته از مانایوزر ها هستی جادوگران یا تقویت کنندگان!اونم بسته به این داره که رگ های مانات چه قابلیت هایی دارن حالا من میدونم تو تو کدوم دسته هستی اما خودت چی حدس میزنی »«خب استاد تو یاد دادی که جادوگران وقتی میخوان جادو بزنن مانای محیط رو تغییر میدن و تقویت کنندگان مانای درون خودشون رو پس من حدس میزنم تقویت کننده باشم!»« آفرین بیا این آبنبات رو جایزه بگیر حالا بیا برات دقیقتر توضیح بدم درواقع رگ های مانا در نقاط مختلف بدن با بیرون در تماس هستند و این نقاط دریچه هایی دارند.که از این نقاط مانا وارد و از بدن خارج میشود؛دریچه ها در جادوگران تعدادش کمتره اما اندازه بزرگتری داره برای همین حجم بیشتری از مانا رو نسبت به تقویت کنندگان از یک نقطه خارج میکنند اما تقویت کنندگان کسانی مثل تو این نقاط تو بدنشون بیشتره اما اندازه دریچه ها کوچکتر به همین خاطر شما تقویت کنندگان مانا در روی بدنتون پخش میشه تا اینکه در یک منطقه تجمع زیادی پیدا کنه»« اوکی استاد یعنی الان من نقاط زیادی تو بدنم دارم ولی نمیتونم جادوی بزرگ بزنم؟»« میتونی اما باید خیلی تلاش کنی ولی اول بیا یادبگیریم که چطور مانای عناصر رو در بدنت پخش کنیم نظرت چیه؟»آریان و زینارفیل به مسیر خود ادامه میدادند و درمورد دنیای اطراف بیشتر می آموختند آریان با حیوانات بیشتری از قبیل موش پرنده خوار یا گربه گوش گرگی زینارفیل هم به ورجه وورجه های آریان میخندید بالاخره بعد گذشت 3روز به پایتخت رسیدند ،شهری شلوغ با جمعیت زیاد و مغازه هایی که هر کدوم وسایل مختلفی میفروختند مثل چوب دستی جادویی یا مبلمان خونه و... خیابونا همگی سنگ فرش شده بودند و مقصد همه میدام مرکزی شهر روبروی کاخ پادشاه بود.بعد از صلح جهانی نژاد های مختلف باهم شروع به زندگی کردند برای همین در جای جای مردمان از نژاد های مختلف دیده میشد.«وای چقدر بزرگه استاد اون چیه یا نه این چیه این یکی چی ، راستی چرا این مرده این همه پوستش سفیده ، اوه استاد میشه این رو بخرم خواهش میکنم؟»« چقدر این طرف اون طرف میری آریان چی رو میخوای بگیری؟!»« ببین دارن تخم های جادویی میفروشن شاید یدونه موجود عجیب دربیاد!» «اوه خانوم محترم لطفا دل پسرتون رو نشکنید، بچه جون خوب جایی اومدی این تخم هارو از قاره زیلاندرا برام آوردن میگن ممکنه برای یه ققنوس یا اهریمن یا گرگ باشه نمیدونم!»«استاد تو رو *** بزار بگیرم؟!!»« باشه بابا با اون چشمات اینطوری نگام نکن! خیلی خب جناب چقدر میشه؟»« خب به خاطر این پسر خوشگل من فقط ده رانت میگیرم »« باشه بفرمایین اینم ده رانت حالا آریان یکی رو انتخاب کن»«اممم اون مشکی رو بهم بدید»« بیا پسرک دوباره تشریف بیارید» بعد خرید تخم زینارفیل به سمت مغازی اطلاعات فروشی میرود و یک نقشه از کالوستیا و مناطق اطرافش میگرد سپس هردو به سمت مسافر خونه ای ارزون میروند.
«استاد به نظرت این تخم چه موجودیه؟»«ببین آریان احتمال میدم تخم یه مرغ معمولی باشه چون کلا ده رانت گرفت اگه تخم جادویی واقعی بود باید بیشتر از 70رانت آب میخورد.حالا تخم رو ول کن برو غذات رو بخور که میخوام باز بهت درس بدم پاشو بدو برو!؟»هردو شام خود را خوردند و در وسط اتاق کوچکی که اجاره کرده بودند نشستند و آماده تدریس بودند

کتاب‌های تصادفی