فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

آخرین افسانه:طلوع سرنوشت

قسمت: 5

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
« خیلی خب آریان تا الان متوجه شدیم که تو یک تقویت کننده با همه عناصر هستی!الان بگو ببین یعنی تو شکست ناپذیری؟»« خیر استاد اگر تلاش نکنم و قویتر نشم نه !همیشه یه نفر هست که از من قویتر باشه!»« آفرین گلم حالا بیا بیشتر درمورد سیستم گردش مانا حرف بزنیم بخش اصلی سیستم هسته ماناست و اگر بخوای یک مانایوزر رو بدون صدمه فیزیکی فلج کنی میتونی هستش رو نابود کنی اینطوری اون دیگه نمیتونه جادو کنه!درواقع هسته مثل یک پمپ عمل میکنه و مانا رو از نقاط بدنت خارج یا وارد میکنه!هسته مانا خودش سطح بندی داره که اگر کمی به درونت جایی که هسته قرار داره نگاه کنی متوجه میشی هر سطح با رنگ های خاص نمایان میشه درواقع فرق سطح های دیگه و علت رنگ ها تراکم مقدار مانای شخصه اگر بخوام بهت با مثال توضیح بدم مثل آب آلودس هرچقدر آلوده تر آب کدر تر ! الان به درون خودت توجه کن در محدوده شکمت ببین هسته تو چه رنگی داری؟»...«اممم استاد فکنم رنگش قرمز باشه!»« دقیقا درست گفتی الان یه شکولات پیشم داری حالا بیا بهت سطح هارو بگم رنگ قرمز نشان سطح اولیه و آماتور بودنه مقدار مانا درون بدنت بسیارکمه و با این مقدار مانا فقط میتونی یه لایه نازک برای محافظت از بدنت تشکیل بدی. رنگ بعدی نارنجی.کمی از قرمز متراکم تره پس گستره جادوت زیاد میشه بعدی زرد بعد اون سبز بعد آبی و بنفش و در آخر رنگ سفیده، این ترتیب سطح های مانا بود تعداد افراد زیادی در جهان تو رنگ قرمز یا نارنجی هستند و تنها تعداد کمی به رنگ های بنفش و سفید رسیدند . چهار پادشاه اون ها همراه با من رنگ هستشون سفیده اما میگن یک رنگ دیگه هم هست اونم سیاه! طبق گفته دانشمندا اگه مقدار مانا از یه حد زیاد بشه داخل هسته بدنت یه فرایند همجوشی رخ میده..»« عه چه جالب استاد یعنی شما اینهمه قوی هستین!؟»« آره شیطونک، فقط اونجاش رو شنیدی» بعد گفت و گو های پیوسته درباره اینکه کی قویتره درس متوقف شد وآریان بازیگوش از مبحث درس فرار کرد هرد در اتاق کوچک خود خوابیدند و صبح زود بیدار شدند در ادا مه سفر هاشون زینارفیل تصمیم میگیره که نقشه ای که خریده رو بررسی کنه این نقشه به علت ارزون بودنش(پنج رانت و سه رنت)تنها حاوی مرز ها و اسم مناطق بود نه بیشتر نه کمتر. زینارفیل تصمیم میگیرد که امروز تا ظهر در پایتخت بمونن و بعد به سمت بیابان آمورنا در مرکز قاره حرکت کنند بدین منظور باید از مرز کشور سیلاندرین عبور میکردند.
«استاد میگم اگر مانام رو به تخم تزریق کنم چی میشه به نظرت حیون پیوندیم میشه»«فکر کنم امتحان کن ولی هر بار تنها یک انس چون حجم مانات کمه حواست باشه»«چشم»بعد گشت و گذار زینارفیل برای اینکه سفر راحت تر بشه یک اسب خرید اسبی با ظاهر جذاب که آریان انتخاب کرد ساق پاهایش سفید مثل برف مابقی بدنش سیاه و قهوه ای سوخته و یال هایش به رنگ استخوان قیمت این اسب حدود 87رانت شد و همین کمر زینارفیل رو شکست.سفرشون ادامه پیدا کرد و از همون مسیری که قبل به پایتخت اومده بودن برگشتند و اینبار به سمت شهر ایروانا حرکت نمودند این شهر که شهر مرزی با سیلاندرین بود بیشتر حال هوای نظامی داشت و افراد خطرناک مثل قاچاق چی ها و تاجران برده در اون زندگی میکردند و طبعا مکان مناسبی برای یک پسر بچه نبود!این شهر به دلیل وجود معدن آهن معروف بود و قبلا محلی مخصوص تامین سلاح های جنگ اما الان بیشتر محل تولید لوازم کشاورزی و امثالهم هست البته حتی این وسایل اگر دست اهلش بیفته مثل شمشیر میشه!؟«استاد کجا داریم میریم؟»«خب میخوام ببرمت بیابون تا آموزش های عملیت رو خیلی جدی شروع کنیم!»«عه چه با حال بلاخره قراره جادو تهاجمی بزنم ، راستی استاد میگم این بیابون چجور جاییه؟»«امم خب یه صحرا خیلی بزرگه و همچنین پر از تله و جانوران جادویی با توجه به این ویژگی هاش سازمان شکارچی های رنک این بیابون رو سطح بالا و خطرناک گذاشتند!اما نیاز نیست نگران باشی چون من کنارتم و خیلی نمیریم تو عمق بیابون ولی این رو یادت باشه تازمانی که سطح هسته تو به بنفش نرسه نمیتونی تنهایی بیای این بیابون باشه!؟»«چشم استاد ولی یه سوال دیگه دارم.. سازمان شکارچی چیه؟»«خب این یه سازمان متشکل از جادوگران و تقویت کنندگان هست که مسئول شکار جانوران جادویی و هیولا های خطرناکه و اینکه مشخص میکنند که این منطقه چقدر میتونه خطر داشته باشه من خودم یه دوره کوتاه تو اون سازمان بودم حتی اینم بگم پدرت رو هم وقتی هنوز نوجوون بود بردم اون سازمان»«وای پدر منم شکارچی بود!پس منم شکارچی میشم دوست دارم بیشتر بدونم »« خب هنوز وقتش نیست آریان تو باید اول بری مدرسه و بعد که حس کردی اونقدری قوی هستی که مبارزه کنی میتونی بری!»آریان با حس کنجکاوی و اینکه متوجه شد پدرش یه زمانی شکارچی بوده دیگه به بقیه حرف های زینارفیل توجهی نکرد.سفر این دو در دشت سرسبز ادامه داشت و با اسب خود مانند نسیمی حرکت میکردند. بلاخره بعد سه روز و نیم سفر به شهر ایروانا رسیدند!«وای استاد چرا این شهر اینهمه ساکته مثل پایتخت نیست؟»«خب شاید به خاطر اینه که شهر مرزی باشه یا هم چون مردمش خوابالو هستند باشه! به هر حال مواظب باش ».آریان و زینارفیل بعد رسیدن به شهر متوجه جو خسته کننده شهر شدند،هوای ایروانا به دلیل معدن بوی آهن میداد و افراد داخل شهر بیشتر ورزیده و مبارز بودن تا ساده! زینارفیل از یکی از افراد شهر که بیشتر شبیه تاجر ها بود درباره مسیر های منتهی به بیابان پرسید از اونجایی که نزدیک به 8سال بود که کنار آریان داخل جنگل در کلبه زندگی میکرد خیلی درباره تغییرات جدید آگاه نبود!« استاد میگم من یکم میترسم اون مرده خیلی خوفناکه!»« نگران نباش کوچولو اون پسر محافظه منه برا همین قیافش ترسناکه»حتی بعد از حواب تاجر آریان کمی نگرانی داشت، محافظ از نژاد خون آشام بود چشمانش مانند دره عمیقی بود که هرکس بهش نگاه میکرد ترس برش میداشت.زینارفیل متوجه نگرانی آریان بود و دوباره شاهد غریزه عالی این پسر کوچولو شد!«جناب بنظرم محافظتون رو کارش رو تموم کنید چون ممکنه بزودی بهتون آسیب بزنه!»«چطور خانوم محترم؟»«خب اون معتاد خون شده فکنم متوجه شدید حالا ما میریم و ممنون بابت اطلاعاتتون!»آریان و زینارفیل دوباره سوار بر اسب خود آماده حرکت شدند بیابان خیلی دور تر از انتظار آریان بود و اگر موجوداد جادویی اطراف و اون تخم جادویی که خریده بود نبود مطمئنا خیلی وقت پیش حوصلش سر میرفت. حدود دو ماه از دیدار با تاجر گذشته بود شب هنگام زمانی که آریان و زینارفیل برای استراحت در کنار جاده اتراق کرده بودن، صدا های خش خش و حرکت موجودات در اطراف میپیچید؛زینارفیل به آریان گفت که تا وقتی که بهت نگفتم چشمات رو باز نکن باشه حالا برو تو چادر.بعد رفتن آریان زینارفیل به اون طرف جاده نگاه کرد و گفت«انگاری اون تاجر احمق تر از این حرف ها بوده»« سپس از تاریکی شخصی بیرون اومد او همان محافظ تاجر بود!چهره او ترسناکتر از قبل شده بود الان دیگه دندان های نیش اون به شکل دائم بلند شده و خونخواری او به حداکثر رسیده بود هنوز تیکه گوشت از دهانش آویزان بود.هنگامی که یک خون آشام اعتیاد به خونش به حداکثر میرسد قوه تفکر را ازدست میدهد و تنها از غرایزش پیروی میکند یعنی شکار کردن.«از اونجایی که قرار نیست جواب بدی بهتره کار رو زود تموم کنم دلم نمیاد پسرم منتظر بزارم»زینارفیل سریع حمله میکند اما محافظ غیب میشود سرعت او به شکل دیوانه وار افزایش پیدا کرده بود مخصوصا الان که ماه کامل نورش رو بر دشت میتابونه ،از سمت گردن زینارفیل احساس مور مور شدن میکند و سریع جاخالی میدهدتا دندان های آن هیولا در بدنش نفوذ نکند اما لگد پرتاب شده از سمت محافظ به دست زینارفیل برخورد میکند و شدت ضربه اورا عقب میراند؛«خب خب انگاری یکم پیر شدم دیگه قدرت بدنیم و فیزیک بدنیم جواب نمیده »زیانرفیل سبک حمله خود را عوض میکند و با استفاده از جادوی زمین مقدار گرانش اطراف خودش به اندازه شعاع یک متری افزایش میدهد و همین باعث خورد شدن استخوان های محافظ هنگام ورود به حوزه جادویی می شود. زینارفیل با یک حرکت سریع موهای محافظ را گرفت و او را از زمین بلند کرد. محافظ تقلا می‌کرد، اما قدرت زینارفیل غیرقابل‌مقایسه بود. با صدایی آرام اما سرد گفت: «خیلی خب، وقتشه تمومش کنیم» با یک لگد محکم، صدای خرد شدن جمجمه محافظ در هوا پیچید. زینارفیل لحظه‌ای به بدن بی‌جان او نگاه کرد و سپس با خنده‌ای تلخ گفت: «خیلی وقت بود که خون‌خوار شکار نکرده بودم» او به سمت چادر آریان رفت. نگاهش به چهره آرام و خوابیده آریان افتاد و لبخندی نرم بر لبانش نشست. «آریان عزیزم، بیداری؟... ام، انگاری خوابش برده» زینارفیل به آرامی روی زمین نشست و به آسمان پرستاره نگاه کرد. زیر لب زمزمه کرد: «راستی، یادم نره... فردا تولد ۸ سالگی آریان. باید براش آماده بشم»روز بعدآریان با چشمان خواب آلود وقتی که آن ها را میخاراند دنبال زینارفیل میگشت اما استاد او جایی پیدا نبود برای همین به منظور یافتن آن از چادر خارج شد!«اممم این بوی شکولات نیست؟.. استاد کجای!؟الوووو؟»«چیه سر صبحی این همه داد میزنی بچه درسته پیرم ولی هنوز گوشام خیلی بهتر از تو کار میکنه!»«اه استاد کجا بودی ؟اون چیه دستت»«خب این چیه!؟این کادوی تولدته پسرک امروز 8سالت شده و دیگه وقتشه که بری سر خونه زندگیت من دیگه خسته شدم !...نخند بچه واقعا خستم کردی بگیر کادوت رو من میرم وسایل رو جمع کنم بعد زود راه میفتیم»« چشم استاد ولی من هنوز جز تو پیری کسی دیگه رو نمیشناسم .!!...باشه بابا چرا میزنی ..ببنیم چی هست کادو؟»آریان با شور و ذوق کادوی خود را باز می کند و داخل جعبه یک دست دستکش سیاه به مانند درون عمیق ترین دره ولی کمی کهنه بود و کاملا نشان از این میداد که جنگ های بسیاری رفته!«استاد از بقچت پیدا کردیش»«آره ولی بدون اون مال پدرت بود اونم مثل تو یه تقویت کننده بود با این دستکش ها قلب تارنتیس رو دست خالی از بدنش خارج کرده»«تارنتیس همون موجود کمیاب که تو کتاب نوشته بود موجودی با 6پا و بدنی عجیب که در نیمه پایینی مانند عقرب و در نیمه بالایی شبیه به انسان ها البته نه دقیقا انسان ولی هعی یجورایی!.. خیلی ازت ممنونم استاد این رو تا ابد نگه میدارم!»«آره و حالا زود باش آماده شو باید سریع بریم به بیابون »«چشم 

کتاب‌های تصادفی