شاهزادۀ یاغی
قسمت: 1
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 1: «محبوس»
(کِلاد ایندر)
بهسختی چشمهایم را باز کردم. انگار چسب خیلی قدرتمندی به پلکهایم زده بودند. اولین چیزی که بعد از حجم عظیمی از نور دیدم سقف پرنقشونگاری بود که رنگ آبی و زرد در آن موج میزد. بدنم کرخت شده بود؛ نمیتوانستم خوب حرکت کنم. کمکم توانستم اجزای بدنم را احساس کنم. حس یافتن دوبارۀ دست و پا و بقیۀ اجزای بدن خیلی عجیب بود. انگار قطعات بیشتری به من وصل میشدند و وزنم را بیشتر میکردند. بالاخره پس از مدتی توانستم حرکت کنم. هیچوقت فکر نمیکردم از کوچکترین حرکتهایم اینقدر خوشحال شوم.
با وادار دستهایم به حرکت و قرار دادنش بهعنوان تکیهگاه، نیمۀ بالایی بدنم را بالا آوردم و توانستم دید بهتری به اتاقی که در آن بودم به دست بیارم. طبق چیزی که میدیدم، من روی یک تخت مجلل و اشرافی خوابیده بودم که به احتمال زیاد الیاف و پنبههایش از مرغوبترین نوع خودشان بود؛ حداقل نرمیاش همین را میگفت. سقفِ تخت و پایۀ آن چوبی و کندهکاری شده بود؛ به گمانم تلاش سازندۀ آن حکاکی شکل اژدها بوده که بسیار بد هم درآورده شده بود. از بالای تخت هم پردههای زرّین و پرشکوه افتاده بود و نمیگذاشت بیش از حد مشخصشده رو ببینم.
روبهروی من یک مبلمانِ شکیلِ بهتمام معنا سلطنتی قرار داشت و دورتادور اتاقِ مستطیلشکل، شکلهای گوناگون ولی مرتب و با الگوی خاصی روی گج کندهکاری شده بود. تازه به یاد آوردم که جهات راست و چپ هم وجود دارند. با چرخش سر، در سمت چپ یک صندلی خالی و پنجرهای را دیدم که نور از آن عبور میکرد و اتاق را روشن میساخت. در سمت راستم هم یک میز پر از ظروفی دیدم که تابهحال نظیرش را حتی در عتیقهفروشیمان هم ندیده بودم.
- عتیقهفروشی...
وقتی به عتیقهفروشی فکر کردم، ناگهان سرم درد گرفت. دردی عجیب که تابهحال آن را حس نکرده بودم ولی حسی به من میگفت از وقتی چشم گشودم همراه من بوده است. درد به مرور زمان، با خوردن رشتههای عصبِ مغزم فروکش کرد و به من مجال نفس کشیدن داد. سپس به دستهایم نگاه کردم. نه لاغر بود و نه گوشتی و چاق؛ ولی مثل قبل نبود. با دشواری از تخت بیرون آمدم. سعی کردم آینهای پیدا کنم و آن را نزدیک پنجره یافتم. به محض اینکه جلوی آینه رفتم، درجا خشکم زد.
آینه داشت پسری چشم قهوهای همسنوسال خودم را نشان میداد ولی تفاوت این بود که موهای کسی که درون آینه بود قهوهای سوخته بود و تا کمرش میرسید؛ درحالیکه تا جایی که به یاد میآوردم من موهای مشکی داشتم. ابروهایم کشیدهتر از قبل و دماغم کوچک و جمعوجور بود؛ چیزی که دخترها آرزویش را داشتند. فَکّم با انحنای بیشتری صورت قلمی و متعادلم را نگه میداشت؛ درحالیکه همیشه صورت پهنی داشتم. ظاهراً قدّم هم افزایش یافته و اندامم خوشتراش شده بود؛ نه چاق بودم مثل هندوانه و نه لاغر بودم مانند مداد. لباسی که پوشیده بودم در ابتدا چنین به نظرم آمد که همین الآن از یک مُرده آن را باز کرده و به من پوشاندهاند ولی با تفکر بیشتر متوجه شدم بیشتر شبیه لباس بیمارهای بیمارستان است.
برگشتم و روی تخت نشستم؛ البته بیشتر شبیه افتادن بعد از ساعتها کار سنگین و طاقتفرسا بود. با این حال، ظاهراً چرخدندههای ذهنم در چنین وضعیتی به سر نمیبردند.
- من اینجا چیکار میکنم؟ چرا صدام این طوریه؟ چرا قیافهام این طوری بود؟ اصلاً...
و باز هم همان سردرد قبلی سراغم آمد. دستهایم را روی سرم فشار دادم. هر دفعه میخواستم بیش از حد فکر کنم همین اتفاق میافتاد. خب، من هم زیادی فکر نکردم. سعی کردم آرامش خودم را حفظ کنم و کمی به استراحت خودم برسم. راستش را بخواهید چیزهای گنگ زیادی در ذهنم وجود داشت؛ درست مثل ابرهای جلوی خورشید یا مِهی که در حد کوری تمام ابعاد و فضای ذهنم را در بر داشت. این هم حس عجیبی بود. قبلاً آن را حس نکرده بودم. نمیتوانستم بپذیرم در بدن خودم هستم. یک چیزی این وسط اشتباه و خیلی خیلی ناشناخته بود.
در همین لحظه صدای پا _ یا شاید هم چندتا پا _ را از پشت در شنیدم. احتمالاً شنواییام هم نسبت به قبل بهتر شده بود. احساس غیبی به من گفت به حالت قبلم برگردم و خودم را به خواب بزنم که یکهو در باز شد؛ البته بیشتر شبیه شکسته شدن بود.
- «مهم نیست که بیدار نشده، همین الآن به سلول منتقلش کنین! اوه... بدبختانه انگار چشمهاش رو باز کرده.»
مثل دیوانههای برقگرفته با چشمهایی که از حدقه بیرون زده به کسی _ یا بهتره بگوییم کسانی _ که از در وارد اتاق شدند، زل زدم. جلوتر از همه مردی ایستاده بود که لباس سفید بلند با رگههای طلایی داشت. بیشتر از چند سالی از من _ در حال حاضر با این قیافه _ بزرگتر نبود ولی هالۀ پرابهت و باشکوهی داشت که انگار صدها سال بیشتر از من عمر کرده است. موهای قهوهایاش برخلاف من کوتاه بود و در چشمهای قهوهایاش خشم موج میزد.
فرصت ارزیابی بیشتری به من نداد و با دیدن من، انگار که قاتل پدرش را دیده باشد پوزخند مشمئزکنندهای زد و گفت: «خب خب، بالاخره مایۀ ننگ خاندان سلطنتی از خواب نازشون بیدار شدن.» سپس رو به عقب کرد و با عصبانیت گفت: «منتظر چی هستین؟ بیاید ببریدش! هر چی بیشتر میبینمش بیشتر حالم ازش به هم میخوره.»
وقتی نگاهش را دنبال کردم، یک مرد بلند و چهارشانه با موهای زرد دیدم که سراسر بدنش را زره نقرهای پوشانده بود. پشت سر او نیز دو مرد بهظاهر سرباز با مشخصاتی شبیه مرد جلویی اما با مقامی بهوضوح پایینتر، نیزه به دست، با ورود رئیسشان داخل اتاق شدند. مرد مو زرد با تردید نگاهی به من انداخت و در ا...
برای خواندن نسخهی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید.
درحال حاضر میتوانید کتاب شاهزادۀ یاغی را بهصورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید.
بعد از یکماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال میشود.
کتابهای تصادفی

