فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

شاهزادۀ یاغی

قسمت: 2

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
قسمت 2: «تناسخ‌یافته»
(کلاد ایندر)
یادم نمی‌آمد که از چه زمانی شروع شد اما تا جایی که چشمم کار می‌کرد، همه‌جا سفید بود. انگار درون اتاقی ایستاده بودم که نقطه‌به‌نقطه‌اش را با سفید رنگ‌آمیزی کرده بودند اما با این تفاوت که جایی که در آن بودم، از یک اتاق، فقط کف یا سطح پایین‌اش را داشت. به خودم نگاه کردم. همان قیافۀ کلاد همیشگی را داشتم. مطمئن بودم جسم هستم ولی حال‌وهوای اطرافم وانمود می‌کرد که در شکل روحی خودم به سر می‌برم. تنها نکتۀ برجسته و قابل تأمل، نور سفید درخشانی بود که از جایی در شکمم بیرون می‌زد.
در همین حال که مشغول بررسی وضعیتم بودم، حس کردم دستی روی شانه‌ام قرار دارد. به‌سرعت به عقب رو کردم و با دیدن چهرۀ سفید پیرمردی، وحشت‌زده از او فاصله گرفتم. درحالی‌که لکنت داشتم، گفتم: «ت-تو دیگه کی هستی؟!» 
در مقابل پیرمرد سری تکان داد و خیلی آرام گفت: «ببخشید که ترسوندمت. تو باید کلاد باشی، درسته؟»
همچنان که در حیرت بودم، کمی خودم را جمع‌وجور کردم و گفتم: «آره، و تو...»
پیرمرد با چهرۀ بشّاش و نورانی‌اش گفت: «مدّت‌هاست که اسمم رو به یاد نمیارم.» لبخند کوچکی را در کنار دهان نیمه‌بازش دیدم. دوباره با دقّت به او نگریستم. پیرمرد مصداق خوبی برای ضرب‌المثلِ موهایش رنگِ دندان‌هایش شده است بود ولی با این تفاوت که چشم‌هایش نیز به سفیدی می‌گرایید؛ با این حال، مطمئن بودم کور که هیچ، حتی نگاهش بسیار عمیق و نافذ بود. در امتداد ریش‌های بلندش، لباسی به رنگ ستارگان به تن داشت که او را از فضای سفید متمایز می‌کرد. با تمام این‌ها اما نمی‌توانستم جز صورت و گردنش، اندام دیگر او را ببینم.
پیرمرد که دستش‌هایش را از پشت به هم قلاب کرده بود، به دو صندلی و یک میز اشاره کرد. من که از وجود آن دو صندلی بی‌خبر بودم، یکه خوردم اما تعجبم را قورت داده و به درخواست او جواب مثبت دادم. وقتی روی دو صندلی چوبی نشستیم، پیرمرد دوباره لب گشود و گفت: «من اینجام تا کمی از حیرت و مجهولاتی که ذهنت رو پر کرده کم کنم. اگه سؤالی داری بپرس.»
ذهن من مثل دیگ بزرگی بود که اکنون سؤالات فراوانی را در آن ریخته بودند و آن را هم می‌زدند. افزون بر آن، مخدوش و مخشوش بودن خاطراتم مزید بر علت می‌شد که نتوانم سؤالی را پایه‌ریزی کنم. اصلاً نمی‌دانستم از کجا شروع کنم؛ برای همین اولین سؤالی که به ذهنم رسید، پرسیدم.
- «اول از همه، اینجا کجاست؟ من اینجا چی‌کار می‌کنم؟»
پیرمرد با نگاهی پر از آرامش پاسخ داد: «اینجا بُعد اختصاصی منه و من تو رو به اینجا آوردم.»
بی‌درنگ پرسیدم: «چرا من رو به اینجا آوردی؟»
- «برای اینکه تو رو آماده کنم.»
با شگفتی بیشتری ادامه دادم: «برای چی من رو آماده کنی؟»
- «برای یه زندگی جدید.»
تکرار کردم: «یه زندگی جدید؟»
پیرمرد کمی روی صندلی جابه‌جا شد و دست‌هایش را روی میز گذاشت، سپس ادامه داد: «بذار بهتر توضیح بدم. تو دیگه کلاد ایندر نیستی، کلاد ایندر. کلاد ایندر، بعدازظهرِ هشتادمین روز بهارِ سال 2026، توی عتیقه‌فروشی پدربزرگش فوت شده. در واقع روح اون _ که تو باشی _ دیگه توی اون دنیا وجود نداره.»
مثل مُرده‌ها یخ زدم. شنیدن خبر مرگم به‌طور مستقیم خیلی مبهوت‌کننده بود. اصلاً تابه‌حال کسی خبر مرگ خودش را دریافت کرده بود؟ ناگهان احساس پوچی به سراغم آمد. گویی سوراخ شده بودم و داشتم کم‌کم از پوسته‌ام بیرون می‌ریختم. با چشم‌های گشادشده به پیرمرد نگاه کردم و پرسیدم: «لابد تو هم فرشتۀ مرگی، نه؟» از سرِ دیوانگی، نیشخند جنون‌آمیزی روی صورتم نقش بست.
پیرمرد با آرامش همیشگی‌اش پاسخ داد: «نه، من فرشتۀ مرگ تو نیستم. در واقع بهتره بگیم من قاتل کلاد ایندر هستم.»
چشم‌هایم بیشتر گشاد شد. لب‌هایم از جنونی که داشت بدنم را تصاحب می‌کرد می‌لرزید. مشت‌هایم را روی میز مقابلم کوبیدم و فریاد زدم: «تو من رو کُشتی عوضی؟! پس اون کرۀ فلزی کارِ تو بود؟ جوابم رو بده لعنتی!»
پیرمرد از روی صندلی چوبی‌اش بلند شد و ناگهان متوجه شدم دیگر صندلی و میزی در کار نیست. قبل از اینکه تلوتلو بخورم و روی زمین بیافتم، تعادلم را حفظ کردم. مرد سالخورده دستش را بلند کرد و ناگهان فضا تغییر کرد. دیگر او را نمی‌دیدم. در عوض، داشتم اتاقی پر از عتیقه را می‌دیدم که در ردیف‌های مرتب روی طبقه‌ها چیده شده بودند. پیرمردی در انتهای اتاق، پشت پیشخوان چُرت می‌زد.
- عتیقه‌فروشی!
وقتی متوجه شدم دارم چه چیزی را می‌بینم، فهمیدم نمی‌توانم حرف بزنم. با اندکی تأمل آگاه شدم که نه‌تنها تکلّم، بلکه بقیۀ حواس پنچگانه‌ام را نیز از دست داده‌ام و اصلا در آنجا حضور فیزیکی و جسمانی ندارم. حتی نمی‌توانستم بدن خودم را ببینم. 
اندکی بعد، انگار که در حال تماشای خاطرات کسی باشم، دیدم که همان پیرمردی که خود را قاتلم معرفی کرده بود وارد عتیقه‌فروشی شد. بی‌اختیار سعی کردم فریاد بزنم و به طرفش هجوم ببرم ولی بی‌فایده بود. من واقعاً تبدیل به یک دوربین مداربسته شده بودم! در همین حین، پیرمرد و پدربزرگم داشتند با هم حرف می‌زدند. سپس، پیرمرد کیسه‌ای از درون لباسش بیرون آورد و به پدربزرگم داد. با دقتی بیشتر متوجه شدم همان کیسه‌ای بود که آن کرۀ فلزی در آن قرار داشت. با وحشت خواستم به پدربزرگ هشدار بدهم ولی قادر به چنین کاری نبودم. با این حال، اتفاق خاصی هم نیفتاد.
پدربزرگ دو نیم‌کرۀ فلزی را بررسی کرد و بدون اینکه هیچ حادثۀ مخاطره‌آمیزی رخ دهد، آن را درون کیسه گذاشت و کنار پیشخوان قرار داد. پس از آن پیرمرد از پدربزرگم ***حافظی کرد و از عتیقه‌فروشی رفت. بعد از آن، تصویر ناگهان عوض شد و من داشتم خودم را می‌دیدم که با ریورا حرف می‌زنم و جعبه‌ای که وسایل والدینم در آن قرار داشت را به او نشان می‌دادم. یکدفعه زمین لرزید و جریان گردوبادی وارد عتیقه‌فروشی شد و لحظۀ بعد...
خودم را دیدم که از وسط نصف شدم و لکه‌های خون به تمام اتاق پاشیده شد. دو نیمۀ بدنم با وضعیتی اسفناک وسط اتاق پر از عتیقه‌های کهنه و خون‌آلود به حال خود رها شده بودند. مطمئن بودم اگر شکل جسمانی داشتم، خون بالا می‌آوردم و استفراغ می‌کردم. حتی سنگدل‌ترین انسان‌ها هم طاقت دیدن چنین منظره‌ای را نداشتند. در این بین که گمان می‌کردم در حال مشاهدۀ بدترین چیزی هستم که در عمرم می‌توانم ببینم، با چیزی وحشتناک‌تر و مبهوت‌کننده‌تر روبه‌رو شدم. 
ریورا، دختری که به من نزدیک‌تر از هرکس دیگری _ البته به‌جز پدربزرگ _ بود، با وضعیتی مشابه من در گوشۀ دیگر اتاق غبارگرفته قرار داشت. برای لحظه‌ای این منظره را باور نکردم. فکر می‌کردم همان حسی را دارم که برای اولین‌بار با دیدن بدن بی‌جان والدینم داشتم ولی این‌گونه نبود. دردی عمیق و سوزناک، مثل حشره‌ای که با حرکتش قلبم را بشکافد در درونم پیچید. چشم‌هایی که زمانی به‌سان دریای خروشان بودند، اکنون گردابی قرمز بودند و لباس سفید پاره‌شده‌اش نقشِ بستر رودخانه‌های سرخ‌رنگ را بازی می‌کردند.
نه من و نه ریورا حتی یک لحظه هم دوام نیاوردیم و چشم‌های‌مان به‌سرعت بسته شد. در همین حین که گرد و غبار به هوا بلند شده بود و تخته‌ای از قفسه‌ها روی زمین افتاد، تصویر مثل دفعۀ قبل لرزید ولی قبل از اینکه تغییر پیدا کند توانستم سایۀ کسی را در میان غبارها ببینم که داس بلندی در دست داشت و موهای بلندش تا نزدیکی‌های زانوهایش می‌رسید. 
منظرۀ بعدی کمی بیشتر تعجبم را برانگیخت. دوباره داشتم عتیقه‌فروشی را از همان نقطۀ قبلی نگاه می‌کردم. پیرمرد ناشناس کیسه را به پدربزرگم داد و سپس من و ریورا در اتاق پشتی بودیم و داشتیم صندوقچه را وارسی می‌کردیم. ریورا به پیش پدربزرگم رفت تا عکس مادرم را ببیند و من دو نیم کرۀ فلزی را از کیسه درآوردم. دقیقاً مطابق خاطراتم بود و من دو نیم‌کره را به هم متصل کردم. ناگهان نیرویی بلعنده از کره که داشت نور سرخی می‌تابانید، کرۀ سفیدرنگی که هالۀ درخشانی داشت و در من بود را دربر گرفت و به‌سرعت خاموش شد. بدن بی‌جانم روی زمین افتاد و ریورا و پدربزرگ با عجله به سمتم آمدند. مشخص بود که ریورا بسیار شوکه شده ولی پدربزرگم موقعیت را کنترل کرد و با اورژانس تماس گرفت. درحالی‌که تصویر می‌لرزید، ریورا را دیدم که به من نزدیک شد و هم‌زمان با قطرۀ اشکی که از صورتش چکید، لب‌هایش را به لب‌هایم نزدیک کرد.
سیاهی دیدم را پوشاند و سپس دوباره مقابل پیرمرد بودم. می‌خواستم ضجه بزنم ولی نمی‌توانستم، می‌خواستم اشک بریزم ولی نمی‌توانستم، می‌خواستم صورتم را بخراشم و سرم را به جایی بکوبم ولی نمی‌توانستم. در عوض، به زانو افتادن و سر را روی زمین نهادن بسنده کردم. مطمئن بودم که نگاه پیرمرد همچنان روی من متمرکز است.
- «اولین خاطره‌ای که دیدی متعلق به خط زمانی‌ای بود که من دخالت کردم اما نه اندازۀ کافی. به عتیقه‌فروشی حمله شد و تو و اون دختر جوان کشته شدید. ولی خاطرۀ دوم با دخالت بیشتر من بود. من کیسه رو به پدربزرگت دادم و کاری کردم که دقیقاً در زمان معیّن و در مکان معیّن به دست تو برسه و تو رو از اون دنیا خارج بکنه.»
سرم را بلند کردم و دیدم پیرمرد پشت سرم ایستاده است. پرسیدم: «ولی من توی هر دو خاطره مُردم.»
با حاضرجوابی پاسخ داد: «ولی توی خاطرۀ اول اون دختره هم کشته شد. به‌علاوه تو هنوز اینجایی؛ یعنی کاملاً هم نمردی.»
با سردرگمی پرسیدم: «تهش چی شد؟ من اصلاً نفهمیدم. من الآن مردم یا زنده‌ام؟ ریورا زنده‌ست یا...»
پیرمرد آهی کشید و گفت: «درک می‌کنم چه وضعیتی داری ولی اینقدر گیجی برام حوصله‌سربره. بذار خلاصه‌وار داستان رو خودم بهت بگم.» سپس برگشت و ادامه داد: «تو و اون دختر قرار بود واقعاً بمیرید ولی من با دخالتی که در سرنوشت شما داشتم، باعث شدم جان اون دختر نجات پیدا بکنه و تو به اینجا بیای. اون کره تو رو به این دنیا آورد و در قالب پسری به اسم هالورد اپلاریا چشم باز کردی. مخلص کلام، توی دنیای شما به این اتفاق می‌گن تناسخ. کلاد ایندر مُرد و روحش در بدن هالورد اپلاریا متجلی شد.»
سکوت کردم. توضیحاتش برای من کافی بود. سیر اتفاقاتی که برایم پیش آمده بود به‌خوبی مشخص می‌شدند و مجهولات ذهنی‌ام را مقداری پوشش می‌دادند. شنیدن اینکه اتفاقی برای ریورا نیفتاده بود دردم را تسکین می‌داد ولی موقعیت متزلزل و مبهمم من را آشفته می‌کرد. دهانم را باز کردم ولی پیرمرد پیش‌دستی کرد و پاسخِ سؤالی که هنوز نپرسیده بودم را داد.
- «و تا اون‌جایی که می‌دونم راه برگشتی نداری.»
سرم را پایین انداختم. افسردگی و پوچی بیشتری به سراغم آمد. گفتۀ او به این معنی بود که دیگر نمی‌توانستم به زندگی سابقم برگردم. دیگر نمی‌توانستم آدم‌هایی را که می‌شناختم ملاقات کنم و آرزوها و دستاوردهایم همگی به باد فنا رفته بودند. انگار که پیرمرد حالم را فهمیده باشد، گفت: «می‌دونم شرایط سختی داری و از اتفاقاتی که برات افتاده ناراحتی. تو همه‌چیزت رو به‌عنوان کلاد ایندر از دست دادی؛ همه‌چیزت...» سپس روبه‎روی من زانو زد و دستش را به طرفم دراز کرد. پیرمرد با لبخندی امیددهنده ادامه داد: «ولی زندگی تو هنوز به اتمام نرسیده. تو توی یه دنیای جدید، با آدم‌های تازه و اتفاقات نو زندگی دومی رو برای خودت دست‌وپا می‌کنی. تلاش می‌کنی، شکست می‌خوری، پیروز می‌شی و به آرزوهای جدیدت دست پیدا می‌کنی.»
قبل از گرفتن دستش کمی تعلل کردم. من همه‌چیزم را چه خودآگاه چه ناخودآگاه باخته بودم؛ حتی هویت و جسمم را. با این حال، به جای مرگ فرصت دوباره‌ای به من اعطا شده بود. سرسختانه قبول داشتم نمی‌شود واقعیت را تغییر داد یا گذشته را بازگرداند و اشتباهات را اصلاح کرد. در عوض باور داشتم باید آن را پذیرفت و از آن تنها یک توشۀ عبرت به همراه برد. برای همین محکم دستش را فشردم و با کمکش از روی زمین برخاستم.
- «نطق خوبی بود پیرمرد بی‌نام. ولی مطمئنم نجات دادن جون من برای تو بی‌فایده نبوده. هنوز توی دشمن بودن یا دوست بودن تو شک دارم.»
پیرمرد نگاهی کنجکاو به من انداخت و پاسخ داد: «البته. با این حال، توی زندگی قبلی و چه زندگی جدیدت هیچکس دوست مطلق با دشمن مطلق تو نخواهد بود. چه‌بسا به خون همدیگه تشنه باشید ولی در زمانی با هم مثل دو دوست همکاری کنید و چه‌بسا با کسی رفاقت داشته باشی ولی مجبور بشید با هم برای کشتن همدیگه مبارزه کنید. گذشته از این حرف‌ها، به‌نظرم خیلی زود مصمم شدی. به قیافۀ افسرده و نابودشده‌ات نمی‌اومد به این زودی‌ها سرِ پا بشی.»
لبخندی زدم و گفتم: «وقتی توی راهرویی باشی که تمام پله‌های قبل از تو ریختن و همچنان در حال ریختن باشن، تنها راه برای یه آدم عاقل جلو رفتن و ادامه دادنه. اگه راهی ساده‌تر از مبارزه داشتم، مطمئن باش اون رو انتخاب می‌کردم.» سپس نگاهی به اطراف کردم و پرسیدم: «خب، برنامه چیه؟»
پیرمرد با تعجب پرسید: «چی؟»
لبخندی متزلزل زدم. انگار زیادی جدّی شدم. با خودم یادآوری کردم: اینجا جمعِ رفقای دانشگاهی‌ات نیست کلا-
با سردرگمی پرسیدم: «اگه من الآن کلاد ایندر نیستم. پس کی هستم؟»
پیرمرد لبخندی زد و روی صندلی چوبی‌اش نشست. نگاهی به سر تا پایم انداخت و گفت: «بالاخره یه سؤال به جا. اسم تو هالورده، هالوِرد اِپلاریا.»
 
(هالوِرد اپلاریا)
زمزمه کردم: «هالورد اپلاریا...»
یکدفعه تصویر پسری را به یاد آوردم که در آینه در اتاق مجلل دیدم. موهای قهوه‌ای و چشمی به همان رنگ، با اندامی مناسب و قیافه‌ای نه‌چندان بد. با این حال، حسی به من می‌گفت هالورد اپلاریا یک شاهزادۀ مفت‌خورِ بی‌فایدۀ خوش‌گذران است که کاری جز دردسر درست کردن ندارد. با آشفتگی از پیرمرد پرسیدم: «پس این هالورد اپلاریا چطور آدمی بوده؟»
 پیرمرد با لحنی آرام گفت: «یه شاهزادۀ مفت‌خورِ بی‌فایدۀ خوش‌گذرون که کاری جز درست کردن دردسر نداشت.»
لبخندی ملیح به لب زدم. درست همان توصیفاتی را داشت که اصلاً دوست نداشتم داشته باشد. با این وجود، واقعاً به قیافه‌اش می‌خورد که چنین آدمی باشد؛ یک پسرک شرور که مغرورانه خدمتکارانش را اذیت می‌کند، اوقاتش را به بطالت می‌گذراند، هیچکس از او راضی نیست و تنها صفت بدی که دارا نیست شکم‌پرستی است.
پیرمرد ادامه داد: «یه پسر شرور که مغرورانه خدمتکارانش رو اذیت می‌کرد، اوقاتش رو به بطالت می‌گذروند، هیچکس از او راضی نبود و تنها صفت بدی که نداشت شکم‌پرستی بود.»
با عصبانیت داد زدم: «باشه باشه! فهمیدم. دیگه نمی‌خواد بگی. فهمیدم توی چه مخمصه‌ای افتادم.»
با تمام وجود سعی کردم از تصور کردن هالورد اپلاریای قبلی پرهیز کنم و خوشبختانه موفق شدم. با آماده کردن سؤالات بعدی، پرسیدم: «پس یعنی وقتی چشم باز می‌کنم، توی سلولم هستم؟»
پیرمرد گفت: «بله و خیلی زود از قصر می‌اندازندت بیرون.»
با تعلل و احتیاط روی صندلی چوبی نشستم و با بهت و حیرت پرسیدم: «هاه؟ چرا؟ مگه من- نه، هالورد اپلاریای قبلی چه اشتباهی کرده؟»
 پیرمرد دستی به ریش‌هایش کشید.
- «اون متهمه به جاسوسی برای یه فرقۀ آدم‌کشِ تفرقه‌انداز. آدم‌کش‌ها یا بهتره بگیم غارتگرها همون شبی که هالورد کشته شد به قصر وارد می‌شن و درحالی‌که قصد داشتن به خزانۀ سلطنتی دستبرد بزنن، بیست نگهبان قصر رو می‌کشن.»
مطمئن بودم اگر عرق در این فضای مرموز بود، ده‌ها قطره از آن روی صورتم می‌نشست. لکنت‌زنان پرسیدم: «ه-هالورد ک-کشته شده؟»
پیرمرد خنده‌ای تمسخره‌آمیز کرد و پاسخ داد: «چی فکر کردی آیکیو؟ اگه هالورد نمی‌مُرد، پس چطوری صاحب بدنش می‌شدی؟»
با تعجب پرسیدم: «هاه؟!»
پیرمرد سرفه‌ای کرد و همان قیافۀ محکم سابق را به خود گرفت.
- «اوهوم اوهوم. درسته، اون شب اون کشته شد و تو بلافاصله وارد بدنش شدی. البته مهاجمین به خزانه دستبرد نزدن و عقب‌نشینی کردن.»
با تعجبی که هنوز در من بود و کمی خودپسندی گفتم: «هه. خوشبختانه به خزانه دستبرد نزدن، وگرنه کارم تموم بود.»
پیرمرد بی‌نام با لحنی مرموز گفت: «اینکه علی‌رغم فرصتی که داشتن، به خزانه حمله نکردن خودش جای سؤال داره.»
با گیجی بیشتری پرسیدم: «می‌شه واضح‌تر حرف بزنی؟ خیلی گُـنگ صحبت می‌کنی.»
پیرمرد آهی کشید و پاسخ داد: «نه، خودت بفهمی بهتره. تا اینجا هم بیش از حد حرف زدم. تنها چیزی که لازمه بدونی اینه‌که همه توی قصر دشمن تو هستن. تو باید از قصر بری، حالا چه بیرونت بکنن یا با پای خودت بری. نگران چیزی نباش. ممکنه چندباری تا لب مرگ بری ولی زنده می‌مونی.»
با عصبانیت پرسیدم: «ممکنه تا لب مرگ برم ولی زنده برگردم؟ یعنی چی!؟»
- «البته ممکنه هم واقعاً بمیری. کی می‌دونه؟ سرنوشت بارها من رو فریب داده.»
با غرر آهی بیرون دادم و با آرامش روی صندلی‌ام نشستم. سؤال بسیار مهمی در ذهن داشتم.
- «یه سؤال خیلی مهم. وقتی بیدار بشم و از قصر بیرون برم، چی‌کار کنم؟ من نه دانسته‌ای از اون دنیا دارم و نه حتی ابتدایی‌ترین اطلاعات در مورد این دنیای جدید. مثل بچه‌ای می‌مونم که تازه به دنیا اومده.»
پیرمرد دست‌هایش را به هم زد و گفت: «بهت حق می‌دم و برای همین یه تقلب ریز برات آماده کردم که وقتی بیدار شدی، می‌فهمی چیه. نگران این موضوع نباش.» سپس از روی صندلی‌اش بلند شد و من هم به تبعیت از او این کار را کردم. پیرمرد دستی روی شانه‌ام گذاشت و گفت: «وقت ***حافظی رسیده. دیگه وقت زیادی نمونده. به‌عنوان آخرین حرف‌هام بهت می‌گم تنها چیزی که ازت می‌خوام اینه‌که راهی رو که سرنوشت برات انتخاب کرده بری. توی این مسیر انحراف‌های زیادی برات پیش میاد ولی باید اون‌ها رو از بین ببری و اینکه... سعی کن زندگی‌ای رو داشته باشی که می‌خواستی و نگذار کسی به زندگی‌ات خدشه‌ای وارد بکنه.»
درحالی‌که فضا در مقابل چشم‌هایم می‌لرزید و خش داشت، متوجه شدم فرصت زیادی باقی نمانده است. ناگهان سؤالی به ذهنم رسید و ترجیح دادم آن را به‌عنوان آخرین کلماتم بر زبان جاری بکنم. 
- «همۀ این‌ها رو برام تعریف کردی ولی نگفتی سرگذشت پدربزرگم چی شد؟»
پیرمرد بی‌نام با مرموزانه‌ترین حالت ممکن گفت: «کسی چه می‌دونه؟ شاید بعداً خودت متوجه بشی.» سپس ادامه داد: «به امید دیدار، هالورد اپلاریا.» و بی‌آنکه بتوانم صورتش را ببینم محو شد. 
جهان دوباره برایم مثل شبی که ماه پشت ابر بود، تاریک شد. 
 

کتاب‌های تصادفی