فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

اگر او این ابرقدرت را داشت...

قسمت: 1

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
نیمه های شب در یکی از خیابان های سئول
 پسری با موها و چشم های مشکی در حال قدم زدن توی خیابون خلوت بود درحالی که هوا تاریک شده بود و نسیم ملایم و سردی می‌وزید اما صدا های برخی از آدما از داخل خانه ها شنیده میشد که شنیدن این صدا ها باعث میشد ناخواسته لبخند بزنه و به یاد خانواده خودش بیوفته برادر کوچک تر و مادرش که خونه منتظرش بودن و پدرش که به ماموریت فرستاده شده بود. پدرش دوباره به ماموریت فرستاده شده بود.
 
مین هیوک: (این بار چندمه که قراره بدون بابا جشن تولد مامان رو بگیریم؟ ۵ سال ۶ سال پیاپی؟ اه... حتی شمارش از دستم در رفته..)
 
نفسشو سنگین از بین لب هاش بیرون میده و سرشو به چپ و راست حرکت میده و دوباره زمزمه میکنه
مین هیوک: (کاریش که نمیشه کرد نظامی ها همیشه درگیر.....)
درحالی که نرسیده بود جمله شو تموم کنه دید که دنیا توی دیدش وارونه شده و درد شدیدی رو توی گردنش احساس میکرد اما نمیتونست بدنشو که جلوی چشمش قرار داشت بدون سرش کنترل کنه.

[بدن من؟ بدون سر؟... ]
کمی طول کشید تا متوجه اتفاقی که افتاده بشه و حتی بیشتر از اون طول کشید تا متوجه سایه پشت سرش و تیغه براقی که توی دستش قرار داشت بشه...
[چه جهنمی؟!.... داره اتفاق میوفته؟!... یعنی واقعا... واقعا دارم میمیرم؟...]
روی قسمتی که دست و انگشت سایه بنظر میرسید برای یه لحظه نور زرد و سفیدی ازش میدرخشه که همزمان با درخشش نور زرد و سفیدی که بنظر میرسید از انگشت یا انگشتری که دستش بود ساطع میشد که به طرز عجیبی تمام درد ها و فکر ها و صدا ها برای لحظه ای از بین رفت و هیچی قابل شنیدن نبود انگار که به خواب رفته بود. و بلافاصله با شوک بدنش میلرزه و چشماشو که باز میکنه شوک زده بدنش و سرشو چک میکنه تا ببینه بدنش سالمه یا نه و میبینه بدون کوچک ترین ردی از برش یا درد بدنش سالمه و از شوق شروع به گریه میکنه.
زمانی که اشک هاشو پاک میکنه چشمش به زمین زیر پا میوفته که شبیه پیاده رو خیابون نبود و به طرز عجیبی خون زیادی روی زمین ریخته بود.
[خون؟... و.. ولی.. من که سالمم پس این خون از کجا؟!...]
وقتی که برمیگرده تا اطرافشو نگاه میکنه پشت سرش ۴ پسر و ۲ دختر دیگه میبینه که بعضی مثل خودش توی شوک بودن و بعضی توی فکر فرو رفته بودن.
اما منشا این خون از اون ها هم نبود ولی وقتی که کمی بیشتر دقت کرد متوجه جسد ۷ کودک که هنوز نگاه معصومانه و کودکانه شون رو حفظ کرده بودن با اشک های که درون چشم هاشون حلقه زده بود و یک مرد با موهای بلند و ردای سفید که روی یقه اش ۸ حلقه درهم تنیده شده قرار داشت در پشت این کودک های معصوم ایستاده بود که به طرز بی رحمانه ای که از چشم ها و گوش ها و دهنش خون بیرون زده بود و قلب خودشو با دست خودش از قفسه سینه اش بیرون کشیده بود و حلقه های جادو به دور قلبش مشابه حلقه های بود که روی ردای که تنش بود به چشم میخورد.
یکی از دو دختر با دیدن این صحنه به شدت میترسه و عقب میره و شروع به عوق زدن میکنه درحالی که دختر دوم بغلش میکنه و عقب میکشش و درحالی که اشک توی چشماش حلقه زده دختر اول رو آروم میکنه.
مین هیوک از ترس عقب عقب میره که ناگهان قلب جادوگر میدرخشه و نور بنفشی از ۸ حلقه خارج میشه و چشم های جسد جادوگر باز میشه و به سمت هر هفت نفرشون نگاه میکنه و زمزمه میکنه.
جادوگر: (وقت زیادی نمونده... ازتون خواهش میکنم... جلوشونو بگیرین.... ما وقت کافی برای آموزش قهرمان های خودمون نداشتیم... و مجبور شدیم با قربانی کردنشون شما هارو به این جهان احضار کنیم.... اینها آخرین کلمات و وصیت های من قبل از قربانی کردن خودم برای این آرایش جادویی احضاره... و بهای این احضار چیزی فراتر از فقط مرگه....)
جادوگر ۷ جمله گفت و ۷ حلقه از دور قلب ناپدید شد و حالا فقط یه حلقه باقی مونده بود و یک جمله... جمله ای شوکه کننده که اون هفت نفر انتظار شنیدنشو نداشتن....
جادوگر: ( اون برای کشتن شما اینجاست....)
قلب شروع به سوختن میکنه توی شعله ای سیاه رنگ و جادوگر با اخرین توانی که براش باقی مونده بود یه کلمه رو با استفاده از جادو بالای سر خودش مینویسه.
[....فرار....]
زمین قلعه شروع به لرزیدن میکنه و دروازه قلعه باز میشه و دو جادوگر الهی با طرح ۶ حلقه روی گردنه لباسشون درحالی که اون لباس طلایی و سفید غرق در خون شده بود وارد سالن میشن و پشت سرشون بوی خون فاسد شدیدی به همراه بوی اجساد فاسد شده و سم توی سالن میپیچه و هاله کشنده و سرخ رنگ وحشتناکی توی محیط گسترش پیدا کرد که باعث شد ۷ نفری که احضار شده بودن روی زمین بیوفتن و شروع کنن به خون بالا آوردن که درهمین حین یکی از جادوگر ها درحالی که خون ریزی داشت جلوی اون ها قرار میگیره و ۶ حلقه مندل بالای سرش میدرخشه و سپر ۶ ضلعی ایجاد میکنه جلوشون و جادوگر دوم صفحه آرایش رو فعال میکنه و نور آبی رنگی توی محیط پخش میشه و بعد از چند دقیقه اون ها خودشون رو همراه جادوگری که سپر ایجاد کرده بود وسط یه جنگل میبینن اما خبری از جادوگی که مندل تلپورت رو فعال کرده بود نبود و اون جادوگر زخمی روی زانو هاش میوفته و از اعماق وجودش نعره میزنه و شروع میکنه به گریه کردن که بخاطر صدمه های که دیده بود اشک ها و خون همراه هم از چشم هاش جاری میشدن.
دیدن همچین صحنه های برای اون هفت نفر کاملا غریب و شوکه کننده بود به حدی که حتی جرئت صحبت کردن نداشتن و بعضی از ترس میلرزیدن و بعضی از ترس خشکشون زده بود.
جادوگر به آرومی خودشو جلو میکشه به سمت تخته سنگی که روبروش قرار داشت تا به اون سنگ تکیه بده و در همین حین اشک های خون آلودشو پاک میکرد.
مین هیوک که درک این مسائل براش غیرقابل پذیرش بود با وجود ترسی که توی پوست و گوشتش رخنه کرده بود به سمت جادوگر میره و نفس عمیقی میکشه تا بتونه کلماتی رو زمزمه کنه.
مین هیوک: (اینجا... دقیقا چه اتفاقی داره میوفته؟!....)
جادوگر که صحبت کردن براش سخت شده بود زمزمه میکنه.
جادوگر: (بزار به منطقه امن برسیم اون موقع همه چیزو براتون توضیح میدم...)
جادوگر شروع به شکل دادن ۶ حلقه به دور بدنش میکنه تا به آرومی به واسطه این حلقه های طلایی مانای که درون جنگل و درخت ها و زمین و هوا قرار داشت رو به انرژی الهی پالایش کنه و با جذبش انرژی الهی خودشو بازیابی کنه تا به آرومی زخم هاشو بازسازی کنه.
یه پسر که نسبتا لباس های دبیرستانی تنش بود و موهای کوتاه و قهوه ای چشم های مشکی داشت و چهره اش کمتر نسبت به بقیه شوک زده بود نفس عمیقی میکشه و شروع به صحبت میکنه.
جی هیون: (آه... پسر.... اول که ماشین زد بهم الانم این واقعا هنوز باورش برام سخته... مثل خواب میمونه این لعنتی اصلا نمیشه باورش کرد اگه میدونستم این اتفاق میوفته بیشتر کمیک و مانهوا میخوندم)
پسری که بدن بزرگتر و عضلات ورزیده ای داشت و لباس های عادی مثل پیراهن لی آبی روشن دکمه ای که آستین هاشو تا زده بود و شلوار لی مشکی پوشیده بود با شنیدن حرف جی هیون ناخواسته کمی میزنه زیر خنده.
کانگ هیو جین: (حق با توعه منم اگه میدونستم همچین اتفاقی میوفته خودمو آماده میکردم ولی حاضرم قسم بخورم همین چند دقیقه پیش از بالای ساختمون پایین افتادم)
مین هیوک با شنیدن حرفاشون کمی به فکر فرو میره.
[افتادن از ساختمون... تصادف با ماشین.... و خودمم سرمو از دست دادم... یعنی همه ما بخاطر مردنمون اومدیم اینجا؟.... باید از بقیه هم بپرسم تا مطمئن بشم.]

کتاب‌های تصادفی