اگر او این ابرقدرت را داشت...
قسمت: 2
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
هنگام غروب در دل جنگلی متروکه
با وجود موقعیت نامطلوبی که درون آن قرار داشتند و به لطف پیش قدم شدن جی هیون، پسر بچه دبیرستانی که تو هر موقعیتی تیکه خودشو میندازه و نمیتونه جلوی زبونشو بگیره، فضای بین این ۷ نفر صمیمی تر شد و درحالی که به آرومی هوا به سمت تاریک شدن میرفت، مین هیوک، جی هیون، جانگ می، جین آئه،یون چین، یانگ هوان و کانگ هیو جین یکی یکی شروع به معرفی خودشون کردن.
یون چین:( حالا که بنظرمیرسه وضعیتمون برای مدتی مساعده بهتره خودمون رو معرفی کنیم)
یون چین:( اسم من یون چینه توی کشور چین زندگی میکردم و اهل شهر پکن هستم و اونجا دانشگاه میرم)
وقتی یون چین درحال حرف زدن بود یانگ هوان بلافاصله وسط حرفش میپره.
یانگ هوان:( گفتی پکن؟ منم توی شهر پکن زندگی میکنم و به دانشکده حقوق بین الملل میرفتم ، تو چطور؟ کدوم دانشکده میرفتی؟)
یون چین برمیگرده سمت یانگ هوان و زمزمه میکنه:( من توی دانشکده پزشکی تحصیل میکردم و سال آخر بودم، تازه توی دانشگاه جزو شاگردای برتر بودم)
جین آئه آروم میخنده و با ذوق میگه:( منم سال سوم پزشکی بودم توی دانشکده علوم پزشکی کره)
در این بین که همه باهم گرم گرفته بودن مین هیوک توی فکر فرو رفته بود برخلاف بقیه اون هیچ آمادگی نداشت و فکرش پیش مادرش بود چون توی روز تولد مادرش این اتفاق افتاد و افکار مین هیوک به سمتش حمله ور شدن مثل گرگ های درنده ای که به دور طعمه زخمی حلقه زدن و برای تیکه تیکه کردنش آماده شدن.
[یعنی الان چه مدت گذشته؟ اونا نگرانم شدن؟ ممکنه فکر کنن فرار کردم؟ آخه توی روز تولد مامان باید این اتفاق میوفتاد؟ نکنه واقع مردم و اینجا جهنمیه که بهش فرستاده شدم تا عذاب بکشم؟!...]
و صدها و شاید هزاران سوال بدون جواب به سمت روح و روان مین هیوک حمل ور شدن تا اینکه متوجه میشه حلقه های طلایی دور جادوگر الهی به آرومی کم رنگ میشدن، بلخره وقت جواب دادن به سوالای توی ذهنش رسیده بود.
در همین حین جی هیون: (ظاهرا وسط شما مامان بزرگ بابا بزرگای موفق برای من جایی نیست پس با اجازه برم ببینم این جادوگر الهی میتونه چندتا کد تقلب بهم بده یا باید خودم دنبالش بگردم)
با تموم شدن حرفای جی هیون نظر همه سمت جادوگر الهی جلب میشه. جنگل کاملا تاریک شده بود و ظاهرا زخماشو به خوبی درمان کرده بود. طولی نکشید که جادوگر از جلوی تخته سنگ بلند شد و پیش بچه ها اومد زخمی عمیق و کهنه روی صورت جادوگر قرار داشت و با چشمانی بی روح و ته ریش نقره ای رنگی که داشت و خستگی که از چهره اش نمایان بود شروع به صحبت کرد.
جادوگر:( میدونم که سوالات زیادی ذهنتون رو مشغول کرده اما مشکل اینجاست که فرصت کافی در اختیار نداریم و هر لحظه ممکنه جای که هستیم لو بره و ارباب شیاطین نابودی به اینجا بیاد برای کشتنمون پس فقط به چندتا سوال جواب میدم و قبل از پرسیدن سوالاتون میگم که بله راهی برای برگشت به خونه دارید)
مین هیوک که با شنیدن حرف جادوگر برای لحظه ای ذهنش آروم شد واسه سوال پرسیدن پیش قدم شد.
مین هیوک: ( فرض کنیم که برگشتیم به دنیای خودمون گذر زمان رو چیکار کنیم؟ چه تضمینی هست که به همون لحظه ای که وارد اینجا شدیم برمیگردیم؟)
جادوگر:(تضمینی نیست. چون نمیشه به همون لحظه برگردین. بخوام ساده تر توضیح بدم شما یا باید به قبل از اون زمان یا به بعد از اون زمان برگردین اونم با فاصله زمانی معین ۳ تا ۵ ساله برای جلوگیری از ایجاد اختلال زمانی، از طرفی اگه به قبل اون زمان برگردین باید از هرگونه ارتباط تاثیر گذار روی خودتون جلوگیری کنین تا وقایع خط زمانی رو بهم نریزین. در بهترین حالت باید میراث ارباب زمان رو پیدا کنین و در بدترین حالت مجبورین به زمانی برگردین که فاصله زیادی با گمشدنتون داره)
حرفای جادوگر ترس عمیقی به دل اون هفت نفر انداخت ترسی که بهشون میگفت دیگه راهی برای برگشت نیست و این آخرخطه ترسی که میگفت دیگه همه چیزشونو از دست دادن و حتی بدتر از اون ترس اینکه قراره به طرز وحشتناکی مرگ رو تجربه کنن اگه موفق نشن.
جی هیون از جاش بلند میشه و خاکی که روی لباس نشسته بود رو با دستاش پاک میکنه و میگه: ( خب باید از کجا شروع کنیم؟ من که آمادم. بیاین دنیا رو نجات بدیم)
جادوگر لبخند تلخی میزنه و زمزمه میکنه:(روحیه خوبی داری اما برای الان شبو همینجا استراحت میکنیم فردا سمت مقر حرکت میکنیم و اونجا بهتون میگم باید چیکار کنین)
یانگ هوان سرشو کلافه به چپ و راست حرکت میده و به جادوگر میگه:( تو مگه جادوگر نیستی؟ پس چرا با یه طلسم تلپورت مستقیم نمیبریمون پناهگاه؟)
جادوگر: (هدف منم همینه اما انرژیمو برای مبارزه گذاشتم و تلپورت جمعی برای جادوگر الهی که تخصصش نیست انرژی زیادی مصرف میکنه برای همین باید توی جنگل امشبو بمونیم تا انرژیمو بازیابی کنم)
کانگ هیو جین:( مگه کار جادوگرا پشتیبانی نیست؟ نهایت جادوگر مبارز تو خط مقدم بجنگه. چرا جادوگرای الهی انرژیشونو برای مبارزه صرف کردن؟ مگه وظیفه شوالیه ها نیست؟)
جادوگر سری به نشونه تایید حرفای کانگ حرکت میده
کانگ هیو جین: (حالا که متوجه حرفم شدی پس بگو شوالیه ها کجان؟)
جادوگر بدون لحظه ای مکث کردن و با لحنی سرد زمزمه میکنه:(...سلاخی شدن...)
با شنیدن حرف جادوگر سکوت بین اعضا حاکم میشه و به جز صدای وزیدن باد از بین درخت ها و برخورد شاخ و برگ ها به هم دیگه چیزی شنیده نمیشد. جی هیون رفت به سمت گوشه ای و دراز کشید روی چند تکه برگ و زمزمه کرد:( خب دیگه وقت خوابه من که دیگه دارم از خستگی میمیرم شماهام بهتره استراحت کنین و انقدر مزاحم گاندولف نشین بزارین کارشو بکنه)
همه به جز جادوگر با شنیدن کلمه گاندولف و تیکه جی هیون میزنن زیر خنده و جادوگر شروع به صحبت کردن میکنه: (حق با جی هیونه بهتره امشبو استراحت کنین)
هرکسی یه گوشه کناری پیدا کرده بود و روی سطح ناهموار زمین جنگل دراز میکشید و برای خواب آماده میشد بدون توجه به اینکه دیگه توی تخت های گرم و نرمشون نیستن بخاطر خستگی و فشار ذهنی زیاد تا دراز کشیدن به خواب عمیقی فرو رفتن. همه به جز جادوگر و کانگ هیو جین، جادوگر درحال بازیابی ماناش بود و کانگ به اطراف نظارت میکرد و نقش دیده بان رو ناخواسته ایفا میکرد. قهرمان های که امید این جهان شناخته میشدن مثل نوزادان بی دفاع روی زمین به خواب رفته بودن و حتی نمیتونستن تصور کنن که چه آینده ای در انتظارشونه...
《پایان چپتر دوم》
با وجود موقعیت نامطلوبی که درون آن قرار داشتند و به لطف پیش قدم شدن جی هیون، پسر بچه دبیرستانی که تو هر موقعیتی تیکه خودشو میندازه و نمیتونه جلوی زبونشو بگیره، فضای بین این ۷ نفر صمیمی تر شد و درحالی که به آرومی هوا به سمت تاریک شدن میرفت، مین هیوک، جی هیون، جانگ می، جین آئه،یون چین، یانگ هوان و کانگ هیو جین یکی یکی شروع به معرفی خودشون کردن.
یون چین:( حالا که بنظرمیرسه وضعیتمون برای مدتی مساعده بهتره خودمون رو معرفی کنیم)
یون چین:( اسم من یون چینه توی کشور چین زندگی میکردم و اهل شهر پکن هستم و اونجا دانشگاه میرم)
وقتی یون چین درحال حرف زدن بود یانگ هوان بلافاصله وسط حرفش میپره.
یانگ هوان:( گفتی پکن؟ منم توی شهر پکن زندگی میکنم و به دانشکده حقوق بین الملل میرفتم ، تو چطور؟ کدوم دانشکده میرفتی؟)
یون چین برمیگرده سمت یانگ هوان و زمزمه میکنه:( من توی دانشکده پزشکی تحصیل میکردم و سال آخر بودم، تازه توی دانشگاه جزو شاگردای برتر بودم)
جین آئه آروم میخنده و با ذوق میگه:( منم سال سوم پزشکی بودم توی دانشکده علوم پزشکی کره)
در این بین که همه باهم گرم گرفته بودن مین هیوک توی فکر فرو رفته بود برخلاف بقیه اون هیچ آمادگی نداشت و فکرش پیش مادرش بود چون توی روز تولد مادرش این اتفاق افتاد و افکار مین هیوک به سمتش حمله ور شدن مثل گرگ های درنده ای که به دور طعمه زخمی حلقه زدن و برای تیکه تیکه کردنش آماده شدن.
[یعنی الان چه مدت گذشته؟ اونا نگرانم شدن؟ ممکنه فکر کنن فرار کردم؟ آخه توی روز تولد مامان باید این اتفاق میوفتاد؟ نکنه واقع مردم و اینجا جهنمیه که بهش فرستاده شدم تا عذاب بکشم؟!...]
و صدها و شاید هزاران سوال بدون جواب به سمت روح و روان مین هیوک حمل ور شدن تا اینکه متوجه میشه حلقه های طلایی دور جادوگر الهی به آرومی کم رنگ میشدن، بلخره وقت جواب دادن به سوالای توی ذهنش رسیده بود.
در همین حین جی هیون: (ظاهرا وسط شما مامان بزرگ بابا بزرگای موفق برای من جایی نیست پس با اجازه برم ببینم این جادوگر الهی میتونه چندتا کد تقلب بهم بده یا باید خودم دنبالش بگردم)
با تموم شدن حرفای جی هیون نظر همه سمت جادوگر الهی جلب میشه. جنگل کاملا تاریک شده بود و ظاهرا زخماشو به خوبی درمان کرده بود. طولی نکشید که جادوگر از جلوی تخته سنگ بلند شد و پیش بچه ها اومد زخمی عمیق و کهنه روی صورت جادوگر قرار داشت و با چشمانی بی روح و ته ریش نقره ای رنگی که داشت و خستگی که از چهره اش نمایان بود شروع به صحبت کرد.
جادوگر:( میدونم که سوالات زیادی ذهنتون رو مشغول کرده اما مشکل اینجاست که فرصت کافی در اختیار نداریم و هر لحظه ممکنه جای که هستیم لو بره و ارباب شیاطین نابودی به اینجا بیاد برای کشتنمون پس فقط به چندتا سوال جواب میدم و قبل از پرسیدن سوالاتون میگم که بله راهی برای برگشت به خونه دارید)
مین هیوک که با شنیدن حرف جادوگر برای لحظه ای ذهنش آروم شد واسه سوال پرسیدن پیش قدم شد.
مین هیوک: ( فرض کنیم که برگشتیم به دنیای خودمون گذر زمان رو چیکار کنیم؟ چه تضمینی هست که به همون لحظه ای که وارد اینجا شدیم برمیگردیم؟)
جادوگر:(تضمینی نیست. چون نمیشه به همون لحظه برگردین. بخوام ساده تر توضیح بدم شما یا باید به قبل از اون زمان یا به بعد از اون زمان برگردین اونم با فاصله زمانی معین ۳ تا ۵ ساله برای جلوگیری از ایجاد اختلال زمانی، از طرفی اگه به قبل اون زمان برگردین باید از هرگونه ارتباط تاثیر گذار روی خودتون جلوگیری کنین تا وقایع خط زمانی رو بهم نریزین. در بهترین حالت باید میراث ارباب زمان رو پیدا کنین و در بدترین حالت مجبورین به زمانی برگردین که فاصله زیادی با گمشدنتون داره)
حرفای جادوگر ترس عمیقی به دل اون هفت نفر انداخت ترسی که بهشون میگفت دیگه راهی برای برگشت نیست و این آخرخطه ترسی که میگفت دیگه همه چیزشونو از دست دادن و حتی بدتر از اون ترس اینکه قراره به طرز وحشتناکی مرگ رو تجربه کنن اگه موفق نشن.
جی هیون از جاش بلند میشه و خاکی که روی لباس نشسته بود رو با دستاش پاک میکنه و میگه: ( خب باید از کجا شروع کنیم؟ من که آمادم. بیاین دنیا رو نجات بدیم)
جادوگر لبخند تلخی میزنه و زمزمه میکنه:(روحیه خوبی داری اما برای الان شبو همینجا استراحت میکنیم فردا سمت مقر حرکت میکنیم و اونجا بهتون میگم باید چیکار کنین)
یانگ هوان سرشو کلافه به چپ و راست حرکت میده و به جادوگر میگه:( تو مگه جادوگر نیستی؟ پس چرا با یه طلسم تلپورت مستقیم نمیبریمون پناهگاه؟)
جادوگر: (هدف منم همینه اما انرژیمو برای مبارزه گذاشتم و تلپورت جمعی برای جادوگر الهی که تخصصش نیست انرژی زیادی مصرف میکنه برای همین باید توی جنگل امشبو بمونیم تا انرژیمو بازیابی کنم)
کانگ هیو جین:( مگه کار جادوگرا پشتیبانی نیست؟ نهایت جادوگر مبارز تو خط مقدم بجنگه. چرا جادوگرای الهی انرژیشونو برای مبارزه صرف کردن؟ مگه وظیفه شوالیه ها نیست؟)
جادوگر سری به نشونه تایید حرفای کانگ حرکت میده
کانگ هیو جین: (حالا که متوجه حرفم شدی پس بگو شوالیه ها کجان؟)
جادوگر بدون لحظه ای مکث کردن و با لحنی سرد زمزمه میکنه:(...سلاخی شدن...)
با شنیدن حرف جادوگر سکوت بین اعضا حاکم میشه و به جز صدای وزیدن باد از بین درخت ها و برخورد شاخ و برگ ها به هم دیگه چیزی شنیده نمیشد. جی هیون رفت به سمت گوشه ای و دراز کشید روی چند تکه برگ و زمزمه کرد:( خب دیگه وقت خوابه من که دیگه دارم از خستگی میمیرم شماهام بهتره استراحت کنین و انقدر مزاحم گاندولف نشین بزارین کارشو بکنه)
همه به جز جادوگر با شنیدن کلمه گاندولف و تیکه جی هیون میزنن زیر خنده و جادوگر شروع به صحبت کردن میکنه: (حق با جی هیونه بهتره امشبو استراحت کنین)
هرکسی یه گوشه کناری پیدا کرده بود و روی سطح ناهموار زمین جنگل دراز میکشید و برای خواب آماده میشد بدون توجه به اینکه دیگه توی تخت های گرم و نرمشون نیستن بخاطر خستگی و فشار ذهنی زیاد تا دراز کشیدن به خواب عمیقی فرو رفتن. همه به جز جادوگر و کانگ هیو جین، جادوگر درحال بازیابی ماناش بود و کانگ به اطراف نظارت میکرد و نقش دیده بان رو ناخواسته ایفا میکرد. قهرمان های که امید این جهان شناخته میشدن مثل نوزادان بی دفاع روی زمین به خواب رفته بودن و حتی نمیتونستن تصور کنن که چه آینده ای در انتظارشونه...
《پایان چپتر دوم》
کتابهای تصادفی


