رستگاری در جهنم
قسمت: 3
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
صبح آن روز، ژیپ و رایا از غار بیرون آمدند. هوا سرد و برفی بود، ولی همچنان برفها از شدت کولاک آرام گرفته و به طور ملایم روی زمین مینشستند. آسمان پر از ابرهای سفید و خاکستری بود که در حال جدا شدن از هم بودند و خورشید، که با تمام قدرت از میان شکافهای ابرها میتابید، اولین پرتوهای ضعیف و رنگ پریدهاش را به زمین میفرستاد. دمای سرد هوا، همچون شمشیری یخزده به بدن رایا فرو میرفت و پوستش را از شدت سرما میسوزاند.
رایا با چشمان سرد و بیروح به جلو نگاه میکرد. دیگر نه دلی برای حس کردن داشت و نه میتوانست درک کند که به کجا میرود. همانطور که ژیپ او را به سمت کالسکه هدایت میکرد، چیزی توجهش را جلب کرد. در جلوی کالسکه، نمادی عجیب بر روی چوب حک شده بود، یک دایره با خطوط پیچیده که درخششی کمرنگ داشت. رایا که در آن لحظه نمیتوانست به درستی تمرکز کند، همچنان به نماد نگاه میکرد.
در همین حال، ژیپ وسایل خود را از غار جمع کرده و آماده حرکت شد. هنگامی که سوار بر کالسکه شد، چیزی عجیب و شگفتآور به چشم رایا آمد. حفرهای در مرکز کالسکه وجود داشت و ژیپ کریستالی درون آن قرار داد. با گذاشتن کریستال در حفره، رگههای حکاکی شده بر روی چوب کالسکه، تا دایرهای که در ابتدا دیده بود، به طرز جادویی روشن شدند. یک لحظه بعد، گرگهایی عظیم و سفید، به رنگی شفاف و مهآلود، از زمین مادی شدند. بندهای در دست ژیپ به وضوح نمایان گشت و کالسکه شروع به حرکت کرد.
رایا که از این صحنه شگفتزده شده بود، به سرعت از ژیپ پرسید:
"اونها دیگه چی هستند؟"
ژیپ با اندکی تعجب، سرش را به سمت رایا چرخاند. در ذهن خود فکر میکرد چگونه ممکن است کسی از چنین موجوداتی بیخبر باشد. سپس با لحنی آرام و کمی ملامتآمیز گفت:
"تا حالا به آکادمی نرفتی؟"
رایا که هیچچیز از آکادمی نمیدانست، با لبخند بیپاسخی نگاه کرد و فقط گفت:
"نه."
ژیپ خندید و گفت:
"کم کم دارم شک میکنم تو توی جنگل بزرگ شده باشی. حتی کوچکترین روستاها در این سرزمین هم حداقل یک بار سول استلها رو دیدهاند. اونها روحهایی هستند که نتونستند بعد از مرگ خودشون از بند دنیای فانی جدا بشن چون هنوز در این دنیا وظیفهای دارند."
رایا به صحبتهای ژیپ گوش میداد اما هنوز نمیتوانست تمام معانی آنها را درک کند. با وجود این، در دلش نگرانیهایی وجود داشت؛ نگران این که آیا روزی او هم به سرنوشت این روحها دچار خواهد شد یا نه.
کالسکه همچنان به حرکت خود ادامه میداد. هر چه بیشتر به مقصد نزدیک میشدند، برفها کمتر میشدند و دمای هوا به تدریج افزایش مییافت. پس از مدتی، کالسکه در دل رشتهکوهها توقف کرد. کوههای بلند اطراف، همچون دیواری بلند، آنها را در بر گرفته بودند. ژیپ با کلماتی ساده گفت:
"رسیدیم."
کلبهای کوچک در پیش رویشان قرار داشت. رایا که هنوز از حرکت کالسکه گیج بود، تلاش کرد تا پایین بیاید، اما پایش بلغزید و صورتش به زمین برخورد کرد. ژیپ فوراً او را گرفت و به آرامی بلندش کرد.
"باید زودتر ضعفهای بدنت رو پوشش بدم. با این وضع، دو ماه هم دوام نمیآری."
ژیپ رایا را به پاهای خود قرار داد و صورت گلی شدهاش را با گوشه آستین خود پاک کرد. اما رایا، که هنوز از آن همه اتفاقات حیرتزده بود، گیج و مبهوت بود. احساسات مختلفی در دلش فوران کرده بود، بهویژه بعد از آنکه ژیپ او را نجات داده بود و از مرگ حتمی بین برفها جلوگیری کرده بود. در حالی که دستانش به شدت میلرزید، ناگهان شروع به پرسیدن سوالات بیپاسخ کرد:
"چرا میخواهید منو تمرین بدید؟ چرا منو نجات دادید؟ چرا نذاشتید بمیرم؟ چرا از من مراقبت میکنید؟ من هیچ ارزشی ندارم. مرگ یا زندگی من هیچ تأثیری بر این دنیا نداره. من..."
قبل از آن که حرفهای رایا تمام شود، ژیپ او را در آغوش گرفت. برای اولین بار، رایا چیزی به جز درد و تنهایی احساس کرد. گرمای آغوش ژیپ، همچون شعلهای در دلش روشن شد. این اولین بار بود که کسی او را با محبت در آغوش میکشید.
ژیپ با صدای آرام اما مصمم گفت:
"اینکه من تو رو پیدا کردم شاید دست سرنوشت باشه، اما اینکه انتخاب کردم مسیر زندگی تو رو تغییر بدم، انتخاب خودم بوده. میدونم خستهای که لبخند بزنی... ولی باید برای یک نفر لبخند بزنی! اون فرد ممکنه خودت باشی. من میدونم که با تمام چیزایی که کشیدی، زندگی کردن برات سخته. ولی باید برای یک نفر زندگی کنی. یادت باشه، رایا، توی این کره خاکی، یک نفر بهت احتیاج پیدا میکنه تا نجاتش بدی. نذار بقیه هم دچار عاقبت تلخی که تو دچار شدی بشن. و تو باید برای اونها هم که شده قوی باشی. به خودت باور داشته باش و هدفت رو پیدا کن. مهم نیست زندگی چطور باهات تا کنه، تو باید اون آرمانی که بهش پایبندی رو ادامه بدی."
کلمات ژیپ همچون موجی در دل رایا طنین انداخت و او حس کرد برای اولین بار در زندگیاش، حقیقتی در دلش روشن شده است. چیزی در درونش تغییر کرده بود و به او احساس قدرت و امید داده بود.
یاد داستان کودکیاش افتاد؛ جایی که قهرمان داستان همیشه میگفت:
"یک نفر چون تاحالا شکست نخورده موفق نیست... اون موفقه چون هیچ شکستی نتونسته جلوش رو بگیره."
در آن لحظه، قلب رایا پر از عزم و اراده شد. کلمات ژیپ همچون جرقهای در دلش روشن شد و او با صدای محکم گفت:
"کی میتونیم تمرین رو شروع کنیم؟"
ژیپ لبخندی زد، و با رضایت دستش را بر روی موهای بلند رایا کشید.
"بیا داخل، اول باید بعضی چیزا رو برات توضیح بدم."
رایا با چشمان سرد و بیروح به جلو نگاه میکرد. دیگر نه دلی برای حس کردن داشت و نه میتوانست درک کند که به کجا میرود. همانطور که ژیپ او را به سمت کالسکه هدایت میکرد، چیزی توجهش را جلب کرد. در جلوی کالسکه، نمادی عجیب بر روی چوب حک شده بود، یک دایره با خطوط پیچیده که درخششی کمرنگ داشت. رایا که در آن لحظه نمیتوانست به درستی تمرکز کند، همچنان به نماد نگاه میکرد.
در همین حال، ژیپ وسایل خود را از غار جمع کرده و آماده حرکت شد. هنگامی که سوار بر کالسکه شد، چیزی عجیب و شگفتآور به چشم رایا آمد. حفرهای در مرکز کالسکه وجود داشت و ژیپ کریستالی درون آن قرار داد. با گذاشتن کریستال در حفره، رگههای حکاکی شده بر روی چوب کالسکه، تا دایرهای که در ابتدا دیده بود، به طرز جادویی روشن شدند. یک لحظه بعد، گرگهایی عظیم و سفید، به رنگی شفاف و مهآلود، از زمین مادی شدند. بندهای در دست ژیپ به وضوح نمایان گشت و کالسکه شروع به حرکت کرد.
رایا که از این صحنه شگفتزده شده بود، به سرعت از ژیپ پرسید:
"اونها دیگه چی هستند؟"
ژیپ با اندکی تعجب، سرش را به سمت رایا چرخاند. در ذهن خود فکر میکرد چگونه ممکن است کسی از چنین موجوداتی بیخبر باشد. سپس با لحنی آرام و کمی ملامتآمیز گفت:
"تا حالا به آکادمی نرفتی؟"
رایا که هیچچیز از آکادمی نمیدانست، با لبخند بیپاسخی نگاه کرد و فقط گفت:
"نه."
ژیپ خندید و گفت:
"کم کم دارم شک میکنم تو توی جنگل بزرگ شده باشی. حتی کوچکترین روستاها در این سرزمین هم حداقل یک بار سول استلها رو دیدهاند. اونها روحهایی هستند که نتونستند بعد از مرگ خودشون از بند دنیای فانی جدا بشن چون هنوز در این دنیا وظیفهای دارند."
رایا به صحبتهای ژیپ گوش میداد اما هنوز نمیتوانست تمام معانی آنها را درک کند. با وجود این، در دلش نگرانیهایی وجود داشت؛ نگران این که آیا روزی او هم به سرنوشت این روحها دچار خواهد شد یا نه.
کالسکه همچنان به حرکت خود ادامه میداد. هر چه بیشتر به مقصد نزدیک میشدند، برفها کمتر میشدند و دمای هوا به تدریج افزایش مییافت. پس از مدتی، کالسکه در دل رشتهکوهها توقف کرد. کوههای بلند اطراف، همچون دیواری بلند، آنها را در بر گرفته بودند. ژیپ با کلماتی ساده گفت:
"رسیدیم."
کلبهای کوچک در پیش رویشان قرار داشت. رایا که هنوز از حرکت کالسکه گیج بود، تلاش کرد تا پایین بیاید، اما پایش بلغزید و صورتش به زمین برخورد کرد. ژیپ فوراً او را گرفت و به آرامی بلندش کرد.
"باید زودتر ضعفهای بدنت رو پوشش بدم. با این وضع، دو ماه هم دوام نمیآری."
ژیپ رایا را به پاهای خود قرار داد و صورت گلی شدهاش را با گوشه آستین خود پاک کرد. اما رایا، که هنوز از آن همه اتفاقات حیرتزده بود، گیج و مبهوت بود. احساسات مختلفی در دلش فوران کرده بود، بهویژه بعد از آنکه ژیپ او را نجات داده بود و از مرگ حتمی بین برفها جلوگیری کرده بود. در حالی که دستانش به شدت میلرزید، ناگهان شروع به پرسیدن سوالات بیپاسخ کرد:
"چرا میخواهید منو تمرین بدید؟ چرا منو نجات دادید؟ چرا نذاشتید بمیرم؟ چرا از من مراقبت میکنید؟ من هیچ ارزشی ندارم. مرگ یا زندگی من هیچ تأثیری بر این دنیا نداره. من..."
قبل از آن که حرفهای رایا تمام شود، ژیپ او را در آغوش گرفت. برای اولین بار، رایا چیزی به جز درد و تنهایی احساس کرد. گرمای آغوش ژیپ، همچون شعلهای در دلش روشن شد. این اولین بار بود که کسی او را با محبت در آغوش میکشید.
ژیپ با صدای آرام اما مصمم گفت:
"اینکه من تو رو پیدا کردم شاید دست سرنوشت باشه، اما اینکه انتخاب کردم مسیر زندگی تو رو تغییر بدم، انتخاب خودم بوده. میدونم خستهای که لبخند بزنی... ولی باید برای یک نفر لبخند بزنی! اون فرد ممکنه خودت باشی. من میدونم که با تمام چیزایی که کشیدی، زندگی کردن برات سخته. ولی باید برای یک نفر زندگی کنی. یادت باشه، رایا، توی این کره خاکی، یک نفر بهت احتیاج پیدا میکنه تا نجاتش بدی. نذار بقیه هم دچار عاقبت تلخی که تو دچار شدی بشن. و تو باید برای اونها هم که شده قوی باشی. به خودت باور داشته باش و هدفت رو پیدا کن. مهم نیست زندگی چطور باهات تا کنه، تو باید اون آرمانی که بهش پایبندی رو ادامه بدی."
کلمات ژیپ همچون موجی در دل رایا طنین انداخت و او حس کرد برای اولین بار در زندگیاش، حقیقتی در دلش روشن شده است. چیزی در درونش تغییر کرده بود و به او احساس قدرت و امید داده بود.
یاد داستان کودکیاش افتاد؛ جایی که قهرمان داستان همیشه میگفت:
"یک نفر چون تاحالا شکست نخورده موفق نیست... اون موفقه چون هیچ شکستی نتونسته جلوش رو بگیره."
در آن لحظه، قلب رایا پر از عزم و اراده شد. کلمات ژیپ همچون جرقهای در دلش روشن شد و او با صدای محکم گفت:
"کی میتونیم تمرین رو شروع کنیم؟"
ژیپ لبخندی زد، و با رضایت دستش را بر روی موهای بلند رایا کشید.
"بیا داخل، اول باید بعضی چیزا رو برات توضیح بدم."
کتابهای تصادفی

