فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

رستگاری در جهنم

قسمت: 4

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
رایا و ژیپ وارد کلبه‌ای قدیمی و ساده شدند. کلبه‌ای که از بیرون چیزی جز یک ساختمان خشتی و ساده به نظر نمی‌رسید، اما در درون خود معماهایی پنهان داشت. وقتی وارد شد، فضای کوچک و درهم‌برهمش بیشتر از آنکه دلباز باشد، محدود و تاریک به نظر می‌رسید. دیوارهایی از چوب‌های فرسوده که در هر شکاف و درزشان تاریخ نهفته بود. از شومینه‌ای در گوشه اتاق دود متصاعد می‌شد و صدای خش‌خش چوب‌ها به گوش می‌رسید. در این فضای خاموش، تنها چیزی که توجه رایا را جلب می‌کرد، جسم بزرگ ژیپ بود که در حال حرکت به سمت شومینه بود. هنگامی که ژیپ دست خود را به سوی چیزی در آن سوی شومینه برد، رایا متوجه شد که در حقیقت چیزی در آنجا حرکت می‌کند. هنوز نمی‌توانست تمام این منظره را هضم کند که ناگهان زیر پایش خالی شد و بدون هیچ گونه هشدار قبلی، به سمت حفره‌ای که در وسط اتاق باز شده بود، سقوط کرد.
در یک چشم بر هم زدن، دست ژیپ در هوا ظاهر شد و او با سرعتی باور نکردنی، رایا را گرفت. او که هنوز نمی‌توانست به طور کامل متوجه این سرعت بی‌رحم شود، به ژیپ نگاه می‌کرد. سوالات زیادی در ذهنش شکل گرفت، اما پیش از اینکه بتواند چیزی بگوید، ژیپ او را به روی کول خود انداخت و با قدرت به داخل حفره پرید. 
حفره ارتفاع زیادی نداشت و به سرعت به سطح رسیدند. صدای برخورد بدن آنها با زمین، در سکوت فضا پژواک یافت. ژیپ رایا را روی زمین قرار داد و سپس با یک حرکت سریع، کلیدی از جیبش بیرون کشید و آن را به سمت بالا برد. به محض اینکه کلید به هوا رفت، فضای اطرافشان روشن شد. نوری عجیب و جادویی محیط را پر کرد و اتاق زیرزمینی که تا آن لحظه در تاریکی مطلق بود، به شکل حیرت‌آوری پر از ابزارهای عجیب و غریب شد. اشیاء و وسایل مختلف به شکلی نظم‌ناپذیر در هر گوشه پراکنده شده بودند. در حالی که ژیپ به جلو می‌رفت و به دنبال چیزی می‌گشت، رایا فقط به او خیره شده بود. نگاهش سرشار از کنجکاوی و سوال بود.
چند لحظه بعد، ژیپ با کریستالی در دست به سوی رایا بازگشت. کریستال درخشنده‌ای که به نظر می‌رسید از دنیای دیگری آمده باشد. ژیپ در حالی که کریستال را در دست گرفته بود، به رایا نگاه کرد و گفت:  
"قبل از اینکه تمرینات رو شروع کنیم، باید چیزهایی رو برات روشن کنم."
رایا که هنوز درگیر افکارش بود، با جدیت به ژیپ نگاه کرد و گفت:  
"من آماده‌ام تا اون‌ها رو بشنوم."
ژیپ با چهره‌ای جدی و پر از اطمینان به صحبت ادامه داد:  
"در این سرزمین، مردم از دو نیروی اصلی برخوردارند. این نیروها به نام‌های المنت و ارکین شناخته می‌شوند. المنت نیرویی است که به ما این امکان را می‌دهد که عناصر طبیعی رو کنترل کنیم. این نیرو از بدو تولد درون ماست. برای مردم معمولی، فقط عناصر کوچک‌تر در دسترس است، اما برای کسانی که خون اصیل دارند، این نیرو می‌تواند شامل یکی از چهار عنصر اصلی باشد." ژیپ کمی مکث کرد، نگاهش به افق دوخته شد و ادامه داد:  
"البته باید بگم که استفاده از المنت ساده نیست. برای فعال کردن این نیرو، تو نیاز به چیزی به نام 'مانا' داری. مانا یک انرژی پراکنده است که در جو موجود است و به عنوان سوخت برای نیروی المنت استفاده می‌شود. مقدار مانای هر فرد متفاوت است و این تفاوت‌ها می‌تواند به تفاوت‌های طبقاتی شبیه باشد. به طور معمول، اشراف‌زاده‌ها مانای بیشتری دارند نسبت به افراد ساده."
ژیپ به آرامی پیش رفت و سپس ادامه داد:  
"اما ارکین چیز دیگری است. ارکین نیرویی است که از قوانین طبیعی و غیرطبیعی دنیا نشأت می‌گیرد. این نیروی خاص به انرژی حیات هر فرد وابسته است، و به همین دلیل، حملات ارکین معمولاً از حملات المنت قوی‌تر هستند، اما خطر بیشتری هم دارند. وقتی انرژی حیات یک فرد تمام شود، دیگر جایی برای زندگی باقی نمی‌ماند. البته این را هم بگویم که میزان انرژی حیات در افراد مختلف متفاوت است. فعلاً چیزی برای شناسایی ارکین در تو ندارم، اما می‌توانم با این کریستال جادویی، نیروی المنت تو رو فعال کنم."
رایا که تمام حرف‌های ژیپ را با دقت گوش داده بود، به کریستالی که در دست ژیپ بود نگاه کرد. چیزی در نگاه او تغییر کرده بود، گویی اولین بار بود که احساس می‌کرد به دنیای بزرگتری وارد می‌شود.  
"این کریستال چیه؟"  
ژیپ با نگاهی که به نظر می‌رسید از ذهنی پر از تجربه و دانایی می‌آید، جواب داد:  
"این کریستال هارت استونه. هارت استون انرژی خالص و بی‌نهایتی در خود دارد. این فقط تکه‌ای از هارت استون اصلی است، ولی حتی این تکه هم قادر است دنیای جدیدی را برای تو بگشاید. این کریستال، با استفاده از رون‌های جادویی حکاکی شده بر آن، می‌تواند به اهداف مختلفی تغییر کاربرد دهد."
رایا که به شدت تحت تأثیر این توضیحات قرار گرفته بود، پرسید:  
"هارت استون اصلی کجاست؟"  
ژیپ کمی سکوت کرد و سپس پاسخ داد:  
"هارت استون‌های زیادی در این دنیا وجود دارند. هر سرزمین یک 'گرند هارت استون' دارد که منبع تمامی هارت استون‌ها در آن سرزمین است."
سکوتی کوتاه برقرار شد و رایا دوباره سوالی پرسید:  
"چند سرزمین در دنیا وجود دارد؟"  
ژیپ جواب داد:  
"فعلاً نیازی نیست در موردش چیزی بدونی."
سپس ژیپ کریستال را جلو آورد و با صدای آرام اما قاطع گفت:  
"دستت رو بیار جلو تا المنت درونت نمایان بشه."
رایا که هنوز تحت تأثیر آنچه که شنیده بود قرار داشت، دستش را به سمت کریستال دراز کرد. به محض تماس دست او با کریستال، درخششی چند رنگ از آن بیرون آمد. رون‌هایی به سرعت در هوا درخشیدند و کلمه‌ی "مرکری" بر روی کریستال ظاهر شد.
رایا به شدت به آن کلمات خیره شد. این اولین بار بود که چنین نیرویی در بدنش فعال می‌شد. ژیپ لبخند زد و کریستال را خاموش کرد. سپس دست‌هایش را به هم زد و گفت:  
"حالا که این مرحله رو گذروندی، بهتره تمرینات رو شروع کنیم."
ژیپ رایا را به بیرون از کلبه برد. در جایی دورتر از کلبه، کنار یک کوه بلند ایستاده بودند. ژیپ دستش را به سنگ‌های صخره‌ای کوه گذاشت و سپس چشمانش را بست. بعد از لحظه‌ای مکث، برگشت و به رایا گفت:  
"در بقچه‌ای که کنار گذاشتم، آب و غذای کافی برای چند روزت هست. کاری که تو باید بکنی اینه که از این کوه بالا بری. مهم نیست چقدر طول بکشه. تا وقتی که این کوه رو بالا نرفتی، برنگرد."

کتاب‌های تصادفی