فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

رستگاری در جهنم

قسمت: 5

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
رایا با چشمانی که از اراده و تمرکز می‌درخشید، به کوه نگاه کرد. دیگر هیچ چیزی جز هدفی که در ذهنش شکل گرفته بود، وجود نداشت. چالشی جدید، دشوار و خطرناک پیش رو بود، اما او آماده بود.
رایا با تعجب به ژیپ نگاه کرد؛ چهره‌ای جدی که هیچ نشانی از دلسوزی یا نگرانی در آن دیده نمی‌شد. نگاهش می‌گفت که این چالش، چیزی بیش از یک تمرین ساده است. ژیپ تنها چند کلمه دیگر گفت و سپس همان‌طور که رایا برای پرسیدن سوالی سرش را برگرداند، ناپدید شد. انگار که هرگز آنجا نبوده است. حالا تنها رایا مانده بود و کوهی عظیم که باید از آن بالا می‌رفت.
آذوقه‌ای که ژیپ برای او گذاشته بود، بسیار محدود بود. رایا می‌دانست که اگر بیش از حد تعلل کند یا شکست بخورد، این ذخایر تمام می‌شوند، اما برای او اهمیتی نداشت. گرسنگی، رفیق همیشگی‌اش بود، مفهومی آشنا که در تمام عمرش تجربه کرده بود. او بدون هیچ تردیدی انگشتان باریک و زخمی‌اش را در بین برآمدگی‌های سنگ فرو برد تا خود را به بالا بکشد. اما همان‌طور که دستش به برآمدگی بعدی رسید، سنگ زیر دستش لغزید و او به زمین افتاد. بدن نحیف و خاک‌آلودش با خشکی زمین برخورد کرد، کمرش تیر کشید و نفسش برای لحظه‌ای برید. دستی به کمر خود کشید، اما بی‌آنکه حتی به دردش فکر کند، دوباره برخاست.
این سقوط‌ها بارها و بارها تکرار شد. هر بار که زمین می‌خورد، لب‌های خشکیده‌اش را برهم می‌فشرد و دوباره دست‌های زخمی‌اش را به سنگ می‌چسباند. روز اول، با وجود تمام این تلاش‌ها، تنها نیمی از مسیر را طی کرده بود. شب هنگام، کنار آتشی کوچک که با سختی روشن کرده بود، به خواب رفت. بدنش زخمی و کبود بود، اما ذهنش آرام نمی‌گرفت. در گوشه‌ای از ذهنش می‌دانست که فردا باید بیشتر تلاش کند.
روز دوم، پیشروی بیشتری داشت. دست‌ها و انگشتانش از درد تیر می‌کشیدند، زخم‌هایش باز شده و خون خشک‌شده روی سنگ‌ها باقی مانده بود. اما او ادامه داد. عزمش مانند آتشی بود که هیچ بادی نمی‌توانست آن را خاموش کند. در پایان روز دوم، رایا نزدیک به قله رسیده بود.  
روز سوم، بالاخره لحظه سرنوشت‌ساز فرا رسید. فقط یک پرش دیگر مانده بود تا به قله برسد. رایا با تمام نیروی باقی‌مانده در بدنش، خود را به بالا پرتاب کرد. دستش را به سمت لبه قله دراز کرد، اما انگشتانش به سنگ نرسیدند. وزن بدنش به عقب کشیده شد و او از ارتفاعی بیش از ۲۰ متر سقوط کرد. باد سرد اطرافش وزید و زمین به سرعت به سمتش نزدیک می‌شد. چشمانش را بست و لبخندی تلخ بر لبانش نقش بست. در آن لحظه، او آماده مرگ بود. اما در ذهنش آرامش داشت، زیرا می‌دانست که تا آخرین لحظه تلاشش را کرده است.
ناگهان، چیزی درون او بیدار شد. غریزه‌ای ابتدایی، که از لایه‌های عمیق وجودش برخاست. موجی از انرژی از بدنش فوران کرد و مانای درونش به جریان افتاد. از کمرش، شاخک‌هایی مایع مانند بیرون جهیدند و در دل سنگ‌های صخره فرو رفتند. سقوطش متوقف شد و برای لحظه‌ای در هوا معلق ماند. در این حالت، سر و ته آویزان بود و دندان‌هایش از شدت درد و فشار به هم ساییده می‌شدند. 
رایا نفس عمیقی کشید و با استفاده از شاخک‌ها خود را دوباره به صخره نزدیک کرد. هر بار که یکی از این شاخک‌ها به صخره می‌چسبید، او کمی بالاتر می‌رفت. در نهایت، به همان نقطه‌ای رسید که باید پرش سرنوشت‌سازش را انجام می‌داد. این بار، تمام نیروی باقی‌مانده‌اش را جمع کرد. با نگاهی پر از عزم، از زمین جدا شد و به بالا پرید.
سکوت همه جا را فرا گرفت. تنها صدای باد در گوشش می‌پیچید. لحظه‌ای بعد، دستی از پایین به لبه قله رسید. رایا خود را به بالا کشید و به سختی روی قله ایستاد. برای لحظه‌ای فقط ایستاد، نگاهش به افق. سپس مشت خود را به آسمان برد و فریادی از ته دل سر داد. این فریاد تمام خشم، درد، و عزم او را نشان می‌داد. 
او چشمانش را بست و سرش را به سمت آسمان بلند کرد. نسیم سرد قله به صورتش برخورد کرد و موهای بلندش را به حرکت درآورد. حالا، در آن لحظه، احساس می‌کرد که دیگر چیزی نمی‌تواند او را متوقف کند. او به این قله نرسیده بود که فقط بالا باشد؛ او به این قله رسیده بود که ثابت کند توانایی‌اش فراتر از چیزی است که دنیا می‌خواهد باور کند.
رایا، بعد از ساعت‌ها نشستن در لبه قله، چشم‌هایش را به آسمان شب دوخت. وقتی درخشش خورشید جای خود را به سایه‌های مهتاب داد، او با خود زمزمه کرد: «انگار شب شده... بالاخره می‌تونم برگردم. اما قبل از اون، باید کاری انجام بدم.» 
او آرام از کوه پایین آمد و به سمت بقچه کوچک آذوقه‌اش رفت. با دقت نگاهی به محتویات باقی‌مانده انداخت و زیر لب گفت: «با صرفه‌جویی و کم‌خوری، شاید این‌ها برای دو هفته کافیه... بعدش یه فکری می‌کنم.» لبخندی کوتاه بر لب‌های رایا نشست، لبخندی که مدت‌ها از چهره او غایب بود. چیزی در درونش تغییر کرده بود، کورسوی امیدی که به شکل عزم در آمده بود. او زمزمه کرد: «فکر می‌کنم بتونم از پسش بر بیام.»

کتاب‌های تصادفی