بازنشستگی بازیکن جریان بینهایت
قسمت: 41
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر ۴۱:
یه جیا دستش رو دراز کرد و به آرامی بخش مچ دست اون پوست انسان رو لمس کرد.
بافتش نرم تر از لاستیک و کمی گرم بود. با اندکی فشار، حتی صدای چسبندگی خفیفی هم ایجاد می کرد. انگار همین چند وقت پیش از اون دختر جوان جدا شده بود.
سپس یه جیا چشمانش رو بالا برد و نگاهی دقیق به بقیهی پوستهای انسانها انداخت.
جمعا بیست و پنجتا بودن.
چهرهها و رنگهای پوستی متنوعی داشتن. حتی چندین مورد از اونها در اخبار یا پروندهها ظاهر و برخیشون ناآشنا بودن، جوریکه انگار هرگز در انظار عمومی حتی ظاهر هم نشده بودن.
آشنا یا ناآشنا، همشون جوان بودن.
یه جیا چشمانش رو پایین انداخت، نگاهش تیره و عمیق بود.
پس از زنده موندن در اون بازی برای مدت طولانی، احساس و توانایی همدردیش به طور قابل توجهی از بین رفته بود.
اما وقتی پوست دختران زیادی رو میدید که در انباری تاریک و بدون کارکنان، همچون کالاهایی برای فروش آویزان شده بودن، موجی قوی و بیصدا در درونش احساس میکرد…….موجی از خشم.
در این لحظه دست سیاه کوچولو روی شانهش ظاهر شد و با گفت:《ای..این...؟》
یه جیا پرسید:《هنوزم اونو یادت میاد؟》
دست سیاه کوچولو پیش از تایید حرفش، با دقت به پوست انسان جلوی روش نگاهی کرد و گفت:《این همون دخترس.》
دست سیاه کوچولو بطور ناخودآگاه میلرزید، انگار چیزی رو به یاد میآورد. سپس ادامه داد:《این همون شبحیه که توی اون ساختمون بود! هنوزم یادم میاد. شبحش بوی خاصی داشت...یه بوی وحشتناک. اون موقع تلاش کرد که منو بخوره، ولی آخرش من خوردمش. به محض اینکه خوردمش، احساس کردم که یه چیزی درست نیست ... و به خاطر اون شبحِ آلوده، کنترلم رو از دست دادم. و شما که دیگه می دونید که بعدش چه اتفاقی افتاد.》
آره.
یه جیا یادش اومد. هنگامی که برای اولین بار با دست سیاه کوچولو روبرو شد، اون دست کاملا کنترلشو از دست داده بود و فقط مِیلی غریزی به شکار برای غذا داشت. حتی قدرتهاش هم بهدلیل حالت پلیدیش، خیلی بیشتر تقویت شده بودن تا جایی که میتونست یک دامنهی شبحی ایجاد کنه، در حالی که معمولاً نمیتونه این کار رو انجام بده.
چه نوع شبح درندهای می تونه چنین بلایی سر قربانیهاش بیاره؟ جوری که پس از کندن پوستشون، حالتی کینه توزانه در شبح قربانی باقی بذاره که حتی بر شبحی که اون رو میبلعه هم تأثیر بذاره؟
یه جیا پوست رو رها کرد.
مچ دستی که تکیه گاهش رو از دست داده بود، به آرامی به پایین افتاد.
اتوبوسی هم بود که اشباح درنده رو در مه حمل می کرد…..
حداقل یک چیز مشخص بود.
اشباح درنده و بازیکنانِ بازی، با هم کار می کردن.
ناگهان یه جیا کمی مات و مبهوت موند. سرش رو بلند کرد و به سمت درب بازِ انبار نگاه کرد.
مِهِ سفیدِ خاکستری رنگی رو در شبِ تاریک دید.همچون قطرهای جوهر که در ظرف آبی می افته، به سرعت در حال پخش شدن بود.
دامنهی مه در حالی که به سمت انبار می اومد، تا سطح زمین به پایین چسبیده بود. به گونهای بود که احساسِ شیطانیِ وصف ناپذیری به مردم می داد.
در میان لایهی نازکی از فلزی شکسته (گویا منظورش دیوارهی انباره)، یه جیا صدای قدم هایی رو شنید که به انبار نزدیک می شدن. صدایی که به طور مشخص مرد یا زن نبود:《تحویل کالا... کاری به این سادگی که اونها نمیتونن به درستی انجامش بدن.》
صدای آهسته و ملایمی که بهمراه صدای وزوز عجیبی به گوش میرسید. فردی که صحبت میکرد متکبرانه به نظر میرسید:《هه، بازیکنان. انسان های بی فایده.》
اون یک شبح درندهی سطح بالا بود که می تونست دامنه های اشباح رو از راه دور فعال کنه.
نگاه چشمان یه جیا سرد شد. در حالیکه داشت هودیش رو درمیآورد، خودش رو در تاریکی پشت سرش پنهان کرد.
مه از بیشتر شکاف های دیوار گذشت. انبار آشفته رو پر کرد.
چشمان یه جیا تیره شد.
به یاد آورد….. که مِهی که اتوبوسی که اشباح دامنهای رو حمل می کرد هم همین بو رو داشت.
قبل از اینکه مه به طور کامل انبار رو پر کنه، شخصی به آرامی وارد شد.
فردی با هیکل و قد متوسط بود. از دور، به نظر میرسید که چیز خاصی در مورد اون شخص وجود نداشته باشه، اما گویا ویژگیهای صورت و تیپ بدنیش احساس عجیبی به یه جیا میداد....
وقتی که شخص نزدیکتر شد، یه جیا بالاخره دید که این شخص کاملاً از تعداد متراکمی مگس تشکیل شده. مگسها همچون نقاط رنگی متفاوتی بودن که بدنهای قهوه ای، خرمایی و سیاه، بال های خاکستری مایل به سفید، چشمان مرکب سبز، مشکی و آبی، رنگ های مختلف داشتن که در کنار هم جمع شده بودن تا شکل کامل یک انسان رو تشکیل بدن.
وزوز صداشون قوی تر شد:《موجودات بی کفایت.》
یه جیا ناخودآگاه بازدمی بیرون داد چراکه می دونست اون کیه.
پادشاه مگس.
یک شبح درندهی سطح اس از بازی. اگرچه شهرت و قدرتش نسبت با اشباح سطح اس دیگه قابل مقایسه نیست، اما به دلیل ویژگی های نفرت انگیزش، یک رهبر نسبتاً شناخته شده در بین اشباح بود.
نگاه یه جیا به لولهی آزمایشی افتاد که در فاصلهی مشخصی از اون روی زمین افتاده بود. قطرهی سبز رنگ خون درون تاریکی درخشش ضعیفی از خود بیرون داد.
یعنی ممکنه که این مال اون باشه؟
هنگامی که پادشاه مگس وضعیت انبار رو دید، یک نگاه آشکار از تعجب که حاوی تعداد بیشماری مگس بود، در چهرش شکل گرفت.
《هاه؟》
نگاهش از حوض غلیظ خون روی زمین به ماهی خونین گوی تقلبی و در نهایت به چوب لباسی پوست انسان افتاد.
در حالیکه صدای وزوزش کم شد گفت:《چنین چیز مهمی تقریباً نابود شد. ای احمقها. با این حال، این کسی که مخفیانه اومده…》 پادشاه مگس به سرعت آرامش خودش رو به دست آورد، سپس ادامه داد:《برای رفتن به مصاف یک ماهی خونین گوی خارج از کنترل و ایجاد دردسری به این بزرگی برای ما، باید بگم که اونها واقعا قوی هستن.》
در حالی که چشمان شرورش به آرامی در انبار میچرخیدن، پوزخندی کینه توزانه زد و در حالیکه این حالت در صداش معلوم بود ادامه داد:《و من می دونم که هنوز اینجا رو ترک نکردی، اینطور نیست؟》
تنفس یه جیا متوقف شد.
لحظه ای که پادشاه صحبتش رو تمام کرد، به نظر می رسید مه غلیظ در همه جهات گسترده شد. هر شکاف و گوشه ای رو پوشاند.
لحظهای بعد، حوض خون روی زمین ناگهان شروع به حبابی شدن کرد.
یک جمجمهی بزرگ بز بیرون اومد. بیصدا از طریق کاسهی چشمهای خالیش به شبح درندهی روبروش خیره شد. سپس دهانش رو باز کرد و دندانهای سفید و تیز بیشمارش رو نمایان کرد. در حالیکه دمبش رو همچون تیری تکون میداد، به سمت پادشاه مگس حرکت کرد.
به نظر میرسید که پادشاه انتظار ظاهر شدن ناگهانی یه ماهی دیگه رو نداشت.
اون که غافلگیر شده بود، چند قدم به عقب رفت.
هنگامی که ماهی خونین گو به بدن پادشاه برخورد کرد، دستهی بزرگی از مگس ها پراکنده شدن، سپس به آرامی دوباره دور هم جمع شدن و شکل یک انسان رو به خودشون گرفتن.
با نگاه کردن به ماهی خونین گو که در جلوش قرار داشت، نگاهی از شوک در صورت پادشاه مگس پدیدار شد و گفت:《او..اون چ..چرا اینجاس...؟》چهرهی متشکل از مگسها حالتی ترسناکی به خودشون گرفت، سپس ادامه داد:《اگر تو اینجا هستی، پس……》
کمی بعد، ناگهان صدای آهسته ای از بیرون انبار به گوش رسید:《پس چی؟》
انگاری که شب تاریک از وسط نصف شد.
نور سرخی همچون تیغهای تیز در هوا درخشید و مستقیماً از میان مه جلوی پادشاه عبور کرد.
مردی بلند قامت از اون فضای سرخ رنگ ظاهر شد.
《پادشاه مگس.》
جی شوان بدون هیچ معطلی با چشمان تیره رنگش به سمت پادشاه مگس رفت و گفت:《کم پیدایی.》
ماهی خونین گو به آرامی به سمت اربابش برگشت.
سر بزرگش رو به کف دست جی شوان به حالت سلام کردن مالید.
حالت صورت پادشاه مگس به حالت عادیش بازگشت. سرش رو پایین انداخت و پیش از اینکه با صدای سرد و وزوزکنانش صحبت کنه، به جی شوان تعظیم کرد و گفت:《بله، خیلی وقت گذشته، پادشاه.》
آخرین کلمه رو با قدرت زیادی گفت. کاملا واضح بود که با کراحت گفتش.
جی شوان با نیمه لبخندی بهش نگاه کرد و گفت:《چرا اومدی اینجا یه سر بزنی ولی حتی به من خبر هم ندادی؟ حداقل باید به من اجازه بدی تا به عنوان میزبان تدارکات لازم رو بچینم.》
《….فقط داشتم به یه سری مسائل خصوصی رسیدگی میکردم.》و در حالیکه حرکات حشرات روی صورت پادشاه مگس شدیدتر شد ادامه داد:《نمیخواستم مزاحمتون بشم.》
جی شوان چشمانش رو بالا برد و انبار روبروش رو نگاه کرد.
انگاری که یه طوفان از اونجا گذشته بود. محل پر از خون، اعضای بدن و همچنین بقایای ظروف له شدهای توسط ماهی خونین گوی تقلبی بود.
نگاهش برای چند ثانیه روی پوست انسان موند. صداش احساسات ناشناختهای به همراه داشت:《واقعا؟ اما به نظر نمیرسه که خیلی مسائل خصوصیای باشن.》
جی شوان دستش رو دراز کرد و انگشت سفیدش رو به آرامی خم کرد. توپی نرم و پر از مایع به سمتش غلتید، به حالتی که انگار احضار شده بود.
سپس به آرامی نیشخندی زد و گفت:《حتی از توپ پوششی هم استفاده کردی؟ چه سخاوتمندانه.》
با این کلمات، رنگ قرمز پشت سرش حتی بیشتر از قبل پخش شد و به سرعت مه رو در هوای خود فرو برد.
بدن پادشاه مگس چند باری پراکنده و جمع شد چراکه احساساتش به شدت در نوسان بود. به نظر می رسید می خواست عقب نشینی کنه اما به زور جلوی عقب نشینیش رو گرفته بود.
سپس با صدایی به حالت دندان قروچه گفت:《انسان ها حرف خوبی دارن. هر کسی ممکنه اشتباه کنه، در صورت امکان اونها رو ببخشید.》
جی شوان به آرامی قدمی به جلو برداشت و گفت:《مگه تو چه کار اشتباهی کردی که نیاز داری که من بخشمت؟》
دریای سرخ پشت سرش شروع به موج زدن کرد.
با وجود اینکه اونها دور بودن، یه جیا هنوز هم می تونست انرژی وحشتناکش رو احساس کنه. طبیعتاً برای پادشاه مگس که به جی شوان نزدیکتر بود، ملموستر بود.
بدن پادشاه مگس ناچار به تغییر شکل شد. گروهی از مگسها در اطراف معلق بودن و به نظر می رسید که نمی تونن ظاهر انسانیشون رو حفظ کنن در حالی که صدای پادشاه مگس خشن شده بود. بنابراین دیگه حسش رو پنهان نکرد و در حالی که آشکارا میخندید پاسخ داد:《جی شوان، میدونی که نمیتونی منو بکشی. تا زمانی که مادر زندس، جرئت این کار رو نداری.》
جی شوان چشمانش رو پایین انداخت و چشمان قرمز بی احساسش به روی پادشاه مگس افتادن. هیچ احساسی در چهرهی رنگ پریده و زیباش وجود نداشت.
اون رنگ مایل به قرمزی که در هوا بود بیشتر پخش شد و به آرامی فشارش رو افزایش داد.
گروه مگسها اکنون روی زمین فشرده شده بودن، اما به نظر میرسید که پادشاه مگس کوچکترین ترسی احساس نمیکرد:《می دونم که مادر قول داده که اون انسان رو به تو بده...》سپس با خنده ادامه داد:《اما تو خیلی طولش دادی. ما منتظر بودیم که با اون برگردی اما بجاش چیکار کردی؟ بجاش اون جایزه رو در ازای اون ارائه دادی... فقط یه جایزه!》پادشاه مگس با صدایی عجیب ادامه داد: 《و تو از آسیب رسوندن به اون جلوگیری کردی. تو... نمیدونی...؟》
جی شوان به تماشای پادشاه مگس ادامه داد. صدای پادشاه مگس تغییر کرده بود، اما هنوز کاملاً وحشتناک به نظر می رسید:《اولین قدم نقشهی مادر کشتن اون انسانه!!!》 بدن پادشاه مگس پراکنده شد و با عصبانیت نعره زد و گفت:《اگر اون انسان نَمیره، مادر هرگز نمی تونه قدرت سابقش رو به دست بیاره...و حالا……》 پادشاه مگس زمزمه کنان ادامه داد:《مادر دیگه صبرش رو از دست داده. برای همینم ما اینجا هستیم که به تو کمک کنیم. بهتره دقیقا بدونی که تو کدوم جناح هستی.》
چشمان یه جیا لرزید.
این حجم از تبادل اطلاعات براش زیادی بود.
این مادری که دربارش صحبت میکنن دیگه، کیه؟
جدا از اون، یه جیا چه ربطی به این موضوع داره که مادرِ اونها قدرتهای قبلی خودش رو بازیابی کنه؟
یه جیا نمیتونست حرفهای دست سیاه کوچولو رو به یاد بیاره که میگفت:《هیچ نیرویی در این دنیا وجود نداره که نخواد شما رو پیدا کنه؟》
کتابهای تصادفی

