فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

تولد شمشیر شیطانی

قسمت: 3

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
نوآ در طول زندگی قبلی خود به وجود روح اعتقاد نداشت، زندگی در نهایت تجربی و واقعیت بود، جایی برای افکار مذهبی یا معنوی نبود. اما پس از تولد دوباره، او شروع به فکر درباره‌ی این نظریه کرد که بسیار بیشتر از چشم یا ماشین‌های پیشرفته است. همان‌طور که او به پیرمرد خیره شده بود که به آرامی روی لبه بالکن ایستاده بود و ظاهراً از جایی ظاهر شده بود، ذهنش در هرج‌ومرج فرو رفت. یه اژدها ظاهر شد و به دنبال گوسفندا رفت. پس این دنیا یه عالمه اژدها توی خودش داره. بعدش دیوار روشن شد و به اژدها آسیب رسوند درسته؟ پس اژدها عصبانی شد و خواست همه ما رو بسوزونه، اما این پیرمرد که ظاهراً پدربزرگ منه، موقع پرواز با یک دست جلوی اون رو گرفت و بعدش به اژدها خیره شد تا اونو به پرواز دریباره. پس از خلاصه‌ای کوتاه از وقایع قبلی در ذهنش، فقط یک فکر داشت. لعنتی، ببین من به کجا رسیدم؟!؟ این مرد به معنای واقعی کلمه می‌تونه پرواز کنه و با اژدها‌ها مبارزه کنه و حالا اونا از من می‌خوان که ازشون محافظت کنم؟ یه چیزی رو اشتباه فکر نمی‌کنن؟ صبر کن، اگه اونا می‌خوان که من ازشون محافظت کنم، به این معنیه که باید بتونم یکی دوتا چیز یاد بگیرم. با ورود توماس به بالکن، رشته افکارش از دستش پرید. «بله، ارباب پدرسالار. این نوآ، پسر رئیس و خود منه.» لیلی سرش را پایین انداخت و به آرامی نوآ را در معرض دید توماس قرار داد تا او بهتر به بچه نگاه کند. شاید لیلی می‌خواست از این موقعیت استفاده کند تا رنگ و بویی از عشق را در توماس به نوه‌اش تحمیل کند و بتواند در آینده از او محافظت کند، یا شاید فقط از دیدن پدرسالار پیر ترسیده بود که کاری جز این نمی‌توانست بکند. پس پسرش را با دستان لرزان نمایان کرد. نوآ در این میان با چشمانی پر حرارت به پیرمرد خیره شده بود. او حتی متوجه اشتیاق و کنجکاوی خود نبود که نگاه خیره اش نشان می‌داد. مردم توی این دنیا می‌تونن پرواز کنن و با اژدهاهای لعنتی بجنگن! پیری، ببین من چقدر نازم! حالا به منم یاد بده که چطوری پرواز کنم! اما فقط صداهایی از دهانش بیرون می‌آمد که شبیه کلمات بودند، اما معنی نداشتند. بنابراین نوآ دستان کوچک خود را به سمت توماس دراز کرد تا به احساسات او متوسل شود و با دیدن پدرسالار نزدیک به او چهره شادی نشان دهد. شاید با اژدهاها بجنگی اما هنوز هم خویشاوندهای خودتونو دوست داری، مگه نه؟ نیازی به گفتن نیست که کل حادثه اژدها تأثیر عمیقی بر او گذاشت. از این گذشته، اژدهایان در دنیای او فقط افسانه بودند و موجوداتی قدرتمند و شکست‌ناپذیر نشان داده می‌شدند. در حالی که قدرت آن‌ها در حد رویا بود، در این دنیا می‌شد با اژدهاها مبارزه کرد و حتی می‌شد بر آن‌ها پیروز گشت. «اوه.» توماس با نگاه کردن به کودکی که با خوشحالی دستانش را به سمت او دراز کرده بود، نتوانست اثری از گرما را در چهره جدی خود نشان دهد. سپس نوآ را از زیر بغلش برداشت و با لبخندی خفیف به او خیره شد. «اوه، به نظر می‌رسه که اون خیلی به من علاقه داره، مطمئناً کودک باهوشیه. شاید واقعاً مشاور خوبی برای خانواده بشه. در آینده حواسم بهت هست.» لیلی با شنیدن این حرف به وجد آمد و عجله کرد تا محترمانه‌ترین تشکری را بگوید که زا دستش برمی‌آمد. «با تشکر فراوان، ارباب پدرسالار. من مطمئن هستم که امنیت اون تا آخر عمر با یک نگاه شما تضمین می‌شه.» او خم شد و این را گفت، در حالی که هر دو دست فرم دعا را تشکیل می‌دادند. «هیچ موجودی وجود نداره که بتونه این کار رو انجام بده. بیا، پسر ریس رو ببر و به اتاقش برگردون. اتفاقات امروز برای یک کودک به این کوچکی مناسب نیست.» توماس نوآ را به لیلی داد و از بالکن ناپدید شد. لیلی بعد از رفتنش نتوانست جلوی هیجانش را بگیرد و به تشویق نوآ ادامه داد. «شنیدی؟ اون تو رو زیر نظر داره! پدرسالار خانواده بالوان پسر من رو زیر نظر داره. هاهاها، این فوق‌العاده ست. و اون گفت که تو می‌تونی مشاور بشی، این هم فوق‌العاده ست. نه تنها این، که حتی یه تهذیب‌گر توانا قراره از پسرم محافظت کنه... اون همچنین ممکنه مادام‌العمر از میدون جنگ دور باشه.» لیلی، مادر یک پسر حرامزاده، می‌دانست که امکانات نوآ در مقایسه با دیگر فرزندان خانواده اصلی از همه بهتر نیست، بنابراین با شنیدن برخی بیمه‌هایی از پدرسالار ناگهان آسوده خاطر شد. وقتی لیلی داشت نوآ را به اتاق خودش بازمی‌گرداند، متوجه چشمان مصمم فرزند خود نشد. یک مشاور و زهرمار! مشاوره دادن به افرادی با همچین قدرتی چه فاید‌ ای داره. هر مشکلی رو می‌شه مثل این پیرمرد با نیزه شعل‌ ای از بین برد! فکر کن که همچین قدرتی واقعاً وجود داره! باید دستم رو به کار بگیرم. هرچند ممکنه مجبور باشم یکمی ریسک کنم، به نظر می‌رسه که خلوص درجه اصالت توی خانواده بالوان خیلی مورد توجه همه ست، پس نشون دادن بعضی از استعدادها ممکنه توجه ناخواسته فرزندای اصلی خانواده رو به خودشون جلب کنه. با این حال، من به اطلاعاتی نیاز دارم تا واقعاً بفهمم چه اتفاقی داره رخ می‌ده... از مجموع کتاب‌هایی که خوانده بود، می‌توانست تصور کند که دعوای جانشینی یا حتی حسادت فردی با مقام بالاتر از خودش، ممکن است به خون ریزی ختم شود. من قبلاً یک بار مرده بودم و اون اتفاق تصادفی بود. من نمی‌خوام توی یک طرح سیاسی قرار بگیرم و دوباره بمیرم و توی این مورد ناتوان بمونم... در حالی که لیلی خود را آماده می‌کرد تا او را در گهواره اش بگذارد، عزمی که هرگز احساس نمی‌شد، در بدن کوچکش جاری بود. دنیایی که در اون قدرت از جامعه‌ که به وجود اومده به مردها داده نمی‌شه. قدرتی که به نظر می‌رسه از درون هر فردی سرچشمه می‌گیره، قدرتی که فقط به خودشون تعلق داره. لیلی او را "تهذیب‌گر" خطاب کرد، من باید چیزی راجع بهش پیدا کنم. باید تا اون‌جا که می‌تونم راه رفتن و خوندن رو یاد بگیرم تا بتونم استقلال داشته باشم و در عین حال استعدادهای اولیه رو در زمینه ادبیات نشون بدم. ممکنه من به کتاب‌هایی برسم که توصیف می‌کنن یک تهذیب‌گر در واقع چیه و چطوری می‌شه به اون تبدیل شد. از آن روز به بعد او شروع به خوردن بیشتر و بیشتر کرد تا قوی‌تر شود و از شر اندام لاغری خلاص شود که با آن متولد شده بود. او شروع کرد به تلاش فعالانه تا راه برود. ابتدا در گهواره و سپس روی زمین، و هر بار که از تلاش برای ایستادن روی پاهایش به زمین می‌افتاد، نگران کنیزان یا مادرش بود. با این حال، این نوع درد چیزی نبود. یک گلوله در قفسه سینه خیلی بیشتر درد می‌گیره... و به این ترتیب، تنها 8 ماه پس از تولد، نوآ بر روی زمین ایستاده بود و اولین قدم‌های خود را برداشت. خیلی کنده، من باید حسابی براش تمرین کنم. باید هر از گاهی دویدن رو شروع کنم تا سالم‌تر باشم و با بدنم راحت‌تر. برخلاف نوآ که از قدرت راه رفتنش ناامید بود، لیلی و خدمتکاران بسیار خوشحال بودند. «این نوزاد 3 ماهه سعی کرده بایسته و حالا این کار رو کرده. مهم‌تر از همه، هر بار که زمین می‌خوره گریه نمی‌کنه، بلکه سعی می‌کنه دوباره بایسته. اگه هر بار جلوی اونو نمی‌گرفتیم، بلاخره به خودش آسیبی می‌زد.» لیلی به طور کامل نسبت به خدمتکارها بی‌توجه بود که پچ‌پچ می‌کردند، زیرا با دیدن اینکه کودکش در سن 8 ماهگی در حال راه رفتن است، غرور او را فرا گرفته بود. «این اتفاق باید برکت پدرسالار باشه، من می‌دونستم که از اون روز اتفاق خوبی قراره بیافته.» خوشبختانه یا نه، دستاورد نوآ به شخصیت ماوراء‌طبیعی توماس بالوان تعلق گرفت. هنوز شگفت‌زدگی مهمانان در طبقه‌ی اول به پایان نرسیده بود. نوآ پس از اطمینان از داشتن تعادل خوب، گام‌های آهسته و بادقت به سمت مادر برداشت. آهسته اما مطمئن و با کمی تکیه بر دیوار کنارش، به جلوی مادر خندانش رسید. «بیا پیش مامان، کوچولو! تو امروز کار فوق‌العاده‌ای انجام دادی. مامان خوشحاله!» با گفتن این حرف، نیمه زانو روی زمین با دست‌های باز شده منتظر بود تا نوآ به آغوش او برسد. نوآ به او نگاه کرد و لبخند زد، سپس با دستان باز به سمت او حرکت کرد و در آخرین لحظه قبل از در آغوش کشیدن فریاد زد:«مامان!» و سپس، در حالی که لیلی و کنیزان با چشمانی درشت به او خیره شدند، در آغوش مادرش افتاد. قطعاً این کارا کافیه تا آموزشای اولیه رو به‌دست بیارم.   {پایان چپتر سوم.}

کتاب‌های تصادفی