فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

تولد شمشیر شیطانی

قسمت: 4

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

زمان می‌گذشت و شایعاتی در مورد یک اعجوبه نابغه در میان خانواده بالوان پخش می‌شد.

«شنیدم تونسته فقط یک سال و نیم بعد از تولدش روان صحبت کنه...»

«شنیدم که بچه سه ماه بعد از اینکه یاد گرفت سرپا بایسته، صبح روز بعدش، قبل از صبحانه شروع به دویدن کرده...»

«باورتون نمی‌شه، اما من شخصاً اون بچه رو دیدم که به تنهایی توی کتابخانه ساختمان مهمان‌ها می‌رفت و سعی می‌کرد کتاب‌ها رو از قفسه‌ها بیرون بیاره. طوری به نمادهای روی کتاب نگاه می‌کرد که انگار می‌تونست بخونه. تازه، توی اون زمان فقط دو سال داشت!»

«غیرممکنه، مادرش دو سال و نیم قبل از اینا درخواست یه معلم کرد که بهش آموزش بده، یعنی می‌گی اون حتی قبل از اینکه معلم داشته باشه، خوندن بلد بوده؟؟؟»

«من فقط دارم چیزی رو می‌گم که دیدم. مطمئن نیستم که می‌خونه، اما مطمئناً به نظر می‌رسید که داره سعیشو می‌کنه...»

شایعاتی از این دست همه جای ساختمان میهمانان پخش شده بود و از فردی به فرد دیگر زبان به زبان می‌شد. همه منتظر رکورد بعدی بودند که پسر حرامزاده در سرعت رشد خود خواهد شکست.

پنج سال از تولد او در این دنیا می‌گذشت و او سخت تلاش می‌کرد تا خود را بهبود بخشد و جای پای ثابتی در خانواده به دست آورد.

او هر روز به دویدن ادامه داد و تمرینات سبکی را به آن اضافه کرد تا بدن هنوز ضعیف خود را قوی‌تر کند. این تمرینات، به او اندامی باریک اما محکم داد و او احساس می‌کرد بدنش هر روز قوی‌تر می‌شود. با این حال، حتی اگر او قوی‌تر از یک بچه معمولی بود، باز هم یک بچه بود. او فقط نیم ساعت در روز تمرین می‌کرد زیرا این محدودیت برای بدن جوانش بود. بقیه روز را صرف خوردن وعده‌های غذایی بزرگ از برنج و گوشت، خوابیدن یا خواندن می‌کرد.

دو سال و نیم پیش، او بالاخره معلمش را پیدا کرد، بنابراین دیگر می‌توانست بدون مخفی کاری، در شب بیرون رود و سعی در رمزگشایی نمادهای عجیبی بردارد که آن‌ها را نوشتن می‌نامیدند.

نام معلم او لی نرگنس بود. او یکی از علمایی بود که خانواده اصلی برای تعلیم فرزندانشان استخدام کرده بودند و جایگاهش در خانواده برای یک مهمان بسیار بالا بود. پدر نوآ، ریس، شخصاً او را تا حلقه بیرونی همراهی می‌کرد، و دلیل آن این بود که چقدر روند آموزش باید جدی گرفته شود و فقط یک بازی نباشد.

ظاهراً مقام علمی در نظر ریس از مقام او بالاتر بود، زیرا این اولین باری بود که نوآ پس از تولد پدرش را دید.

لی نرگنس مردی شصت ساله بود، با موهای خاکستری دم اسبی گره خورده و ریش مشکی کوتاهی که به طرز محسوسی درمان شده بود. چهره‌ای بی‌تفاوت داشت که انگار هیچ چیز مورد علاقه‌اش نیست. همچنین، همه چیز را به آرامی، اما مختصر توضیح می‌داد. با این حال، حتی این شخصیت رفیع وقتی متوجه شد که نوآ خواندن را در کمتر از 6 ماه تدریس آموخته، مجبور شد رفتار خود را نسبت به او تغییر دهد.

پس از آن، هر کتابی را که محقق به او می‌داد، در زمان کمتری به پایان می‌رساند و حتی فرصت می‌کرد تا کتاب‌های مورد علاقه‌اش را از کتابخانه طبقه همکف اجاره کند. خادمان آن‌قدر به کتاب گرفتن او عادت کرده بودند که حتی به او یادآوری نمی‌کردند که آن‌ها را برگرداند.

نوآ در پنج سالگی یک شناخت کلی از توپوگرافی نزدیک عمارت و موقعیت اجتماعی خاندان بالوان داشت و سرانجام چیزی در مورد تهذیب‌‌گران فهمید.

عمارت بلوان در حومه شهر نزدیک جنگلِ همیشه‌سبز قرار داشت که به دلیل نوع درختان جنگل، به این نام خوانده می‌شد. جاده سنگی بزرگ دروازه اصلی، به جاده بزرگتری می‌رسید که به نزدیک‌ترین شهر بزرگ، ماسگرو، که توسط خانواده شوستی اداره می‌شد، می‌رفت.

خاندان بالوان از زیردستان خاندان شوستی بودند و برای حفظ حکومت خود بر این بخش از روستا مجبور بودند سالانه خراجی از طلا یا کالا بپردازند. آن‌ها مالکان 50 کیلومتر مربع اطراف عمارت بالوان بودند و باید سالانه از روستاهای این منطقه مالیات می‌گرفتند و آن‌ها را از حمله راهزنان یا جانوران جادویی محافظت می‌کردند.

جانوران جادویی! در آن دنیا گونه‌هایی از حیوانات با استعداد ذاتی وجود داشت که برای برای تقویت توانایی‌های طبیعی خود و جذب انرژی استفاده می‌شدند. نیزه شعله‌های آتش که سال‌ها پیش توسط اژدها استفاده می‌شد، نوعی استفاده از انرژی جهان بود که شعله‌های آتش از قبل قدرت آن را تقویت می‌کرد و به آن‌ها دامنه حمله و تخریب بیشتری می‌داد.

سرانجام، حدود یک سال قبل، نوآ کتابی در مورد تهذیب‌ یافت. این کتاب، یک کتاب قدیمی و سنگین و نوشته‌ی یک تهذیب‌گر بود و می‌خواست مفهوم تهذیب‌ را به مردم عادی منتقل کند و بعدها به یک کلاسیک ادبیات تبدیل شده بود. نام تهذیب‌گر با گذشت زمان از بین رفت، اما نام کتاب، همچنان در بین همه اهل فرهنگ، "قانون یین یانگ" شناخته می‌شد.

بر اساس آن کتاب، انرژی طبیعت «نفس آسمان و زمین» نامیده می‌شود و تهذیب‌گران و جانوران جادویی آن را جذب و ذخیره می‌کنند تا بدن خود را نیرومند، عمرشان را طولانی و از فنون جادویی استفاده کنند. «نفس» می‌تواند وسیله‌ای برای تقویت بدن و تکنیک‌های رزمی باشد یا می‌تواند به انرژی ذهنی شخص برای رهایی از حملات عنصری مرتبط شود. 7 نوع عنصر عبارتند از نور، تاریکی، آتش، آب، خاک، باد و رعد و استعداد فرد در بدو تولد، با یکی از این‌ها مشخص می‌شود. به طور کلی، هر کسی استعداد یک عنصر را دارد، اما تفاوت در انرژی ذهنی، توانایی او را تعیین می‌کند که کدام عنصر را می‌تواند دستکاری کند.

نوآ در حال حاضر در اتاقی در طبقه اول ساختمان مهمان با لی نرگنس، درس فلسفه می‌خواند، اما ذهنش دائماً در موضوعاتی سرگردان بود که در «قانون یین یانگ» توضیح داده شده بود.

جونورای جادویی، توانایی ذاتی توی دستکاری و جذب «نفس» دارن و توی طول زندگی‌شون استفاده‌اش رو به طور طبیعی یاد می‌گیرن، می‌شه گفت که از این جنبه، نسلشون کاملاً سودمنده. با این حال، بهشت ​​و زمین منصفن، پس اکثر اونا فاقد عقلی هستن که بهشون استفاده‌ی درست‌تر رو نشون بده.

از سوی دیگه، انسان‌ها می‌تونن از سنگ‌ها نیزه بسازن و از درخت تیر و کمان، اما برای جذب و استفاده از "نفس" و حتی ابزارهای ویژه به تکنیک‌های خاصی نیاز دارن تا استعداد خودشون نسبت به یک عنصر رو درک کنن.

جای تعجب نیست که این کتاب تهذیب‌گرها نابود نشده و تونسته تا به امروز سالم بمونه، حتی اگه نظریه کلیِ پشت اون قدرت‌ها رو بدونی، بدون تکنیک‌های مناسب، نمی‌تونی کار زیادی انجام بدی. بهترین کاری که این کتاب می‌تونه انجام بده اینه که به مردم عادی درک بهتری از ماوراء‌طبیعی بده.

می‌گن که: «آسمان و زمین منصف هستند، اما اگر در خانواده‌ای فقیر به دنیا آمده‌اید، می‌توانید رویای به دست آوردن تکنیک‌ها را در سر داشته باشید.» حتی برای من که در خانواده ای با وجود تهذیب‌گر‌ها به دنیا اومدم‌، سخته بگیم که آیا می‌تونم به این تکنیک‌های جادویی نگاهی بندازم یا نه...

با وجود اینکه لی غرق در توضیح بود، متوجه شد که نوآ هر بار که به او نگاه می‌کرد، فقط سرش را در جواب به او تکان می‌داد، در حالی که چشمانش برای یک ساعت فقط به یک نقطه از کتاب خیره شده بود.

لی کمی خشمگین شد و یک چوبی از پشتش برداشت و به بازوی چپ نوآ زد.

بـــم!

صدای سیلی بلند شد و نوآ سرش را بالا آورد تا به معلمش خیره شود که نقطه‌ای را که چوب تازه به آن برخورد کرده بود، با دست نگه داشته بود.

«هنوز داری به مزخرفات تهذیب‌گر‌ها فکر می‌کنی؟ چند بار باید بهت بگم: وقتت رو تلف نکن. حتی اگه خانواده بالوان تکنیک‌هایی داشته باشن، تو فقط یک حرومزاده از یک خانواده اشراف زاده سطح متوسط ​​هستی. به‌علاوه، ادبیات، بازنمایی واقعی انسان‌ها ست، تهذیب‌ فقط کشتن و کشته شدنه، هیچ چیز باشرافتی درش وجود نداره.»

لی او را سرزنش کرد، ظاهراً اولین باری نبود که ذهن نوآ سرگردان شده بود. در واقع، از زمانی که او "قانون یین یانگ" را به پایان رساند بود، به طور کامل علاقه‌اش را به آموزش ادبیات از دست داد. از این گذشته، او به هدف خود رسید تا اطلاعات بیشتر در مورد دنیای تهذیب‌ کسب کند، بنابراین این درس‌ها تنها به یک وظیفه خسته‌کننده تبدیل شد.

«اما استاد، حتی عاقل‌ترین انسان هم باید سرش رو در برابر ضعیف‌ترین جانور جادویی خم کنه. اگه قدرت محافظت از خودتو نداشته باشی، داشتن علم بی‌فایده ست...»

بـــــم!

ضربه دیگر چوب، بر بازوی راست نوآ فرود آمد. برای درماندگی معلم لی، نوآ فقط بازوی او خود در آغوش می‌گرفت و غرغر می‌کرد، در حالی که هیچ اثری از ترس در چشمانش ظاهر نمی‌شد.

این بچه چه مشکلی داره، من به پسر اول پدرسالار هم آموزش دادم و حتی الان که 25 ساله شده هنوز از چوب من می‌ترسه. هرچند این بچه...

این‌ها افکار لی نرگنس بود که نشان می‌داد توانایی رام کردن یک بچه 5 ساله را ندارد.

«فراموشش کن، فقط برو استراحت کن و مثل همیشه تو کتابخانه پرسه نزن. دو روز دیگه دوباره می‌بینمت و بهتره اون همه مزخرفات تهذیب رو فراموش کرده باشی.»

او در حالی که شقیقه‌هایش را ماساژ می‌داد، در خروجی را به سمت نوآ نشان داد.

نوآ با سخنان او برخاست، کتاب‌هایش را برداشت، تعظیم کرد و سپس از اتاق خارج شد.

{پایان چپتر چهار.}

کتاب‌های تصادفی