تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 5
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
زندگی نوآ ادامه داشت. موهای بلند مشکی او مدام در حال رشد بودند، بنابراین مادرش اغلب آنها را برای او شانه میکرد. لیلی مرتباً طبقه اول ساختمان مهمان را اداره میکرد و گهگاه با ریس در دل شب ملاقات میکرد. او اغلب به او التماس میکرد که برای پسرش کارهای بیشتری انجام دهد و علایق نوآ را در تهذیب و هنرهای رزمی توضیح میداد، اما ریس همیشه درخواست او را رد میکرد و پشت قوانین خانواده اصلی پنهان میشد.
«در اون مورد کاری از دستم بر نمیآد، لیلی. قوانین مشخصن: موقعیتش فقط اجازهی دسترسی به تکنیکهای سطح پایین رو میده و این فقط در صورتی مجازه که شایستگیش رو در نگهبانی خانواده نشون بده و برخی از ماموریتها رو انجام بده. میتونی اونو به اونجا بفرستی و ببینی که چطور پیش میره.»
صورت لیلی با شنیدن این کلمات تیره شد. حقیقت این بود که نوآ از زمانی که 8 ساله شده بود، دیگر وقت خود را در کتابخانه نمیگذراند، او ترجیح میداد در ازای دریافت برخی نکات رزمی به ساختمان نگهبانی برای انجام کارهای خانه برود.
لیلی با ملتمسانهترین صدایی که میتوانست داشته باشد، از ریس پرسید: «پسر ما باهوشه، اون قبلاً فهمیده که نمیتونه چیزی مرتبط با تهذیب توی کتابخانه پیدا کنه و توجه خودشو به نگهبانها معطوف کرده تا چیز ارزشمندی به دست بیاره. اون الان فقط 10 سالشه، باید 13 سال داشته باشه تا رسماً به نگهبانها اضافه بشه، اما اون الان 2 ساله که برای اونا کارهای خونه انجام میده تا شروع بهتری داشته باشه! نمیتونی چیزی به اون بدی؟ این کار رو با دوتا پسر دیگر خودت انجام دادی...»
شَپلَق!
سیلی به گونه چپ لیلی خورد. او به آرامی فریاد زد و سپس سرش را پایین آورد و با ناراحتی به زمین خیره شد.
«جایگاه خودتو فراموش نکن! به یاد داشته باش که این من بودم که به تو اجازه دادم که اون حرومزاده رو به دنیا بیاری و این فقط به این دلیله که میتونی غم و اندوهی رو کم کنی که برای همسر مردهام احساس میکنم. اون پسره یک فاحشه حقیره. هرگز نباید فراموش کنی که من کسی هستم که به شما دو نفر اجازه زندگی دادم.»
لیلی با کمی لرز پاسخ داد: «متاسفم ارباب!»
و سپس کاملاً زانو زد و سرش با زمین تماس داشت.
«تچ، بهتر است بایستی و عصبانیت منو خالی کنی.»
در همان زمان، در ساختمان نگهبانی، یک بچه حدوداً 10-11 ساله، 2 سطل بزرگ آب را برای گروهی از نگهبانان که زیر آفتاب عرق کرده بودند، حمل میکرد.
صد البته که این بچه نوآ بود و داشت برای نگهبانان کارهای پیشپا افتاده انجام میداد.
از آنجایی که فهمید با خواندن کتاب نمیتواند به چیزی برسد، شروع به جستجوی راههای دیگری کرد تا فنون تهذیب را بهدست آورد. به غیر از دزدکی وارد شدن به ساختمان داخلی و سرقت کتابها، که غیرممکن بود، تنها گزینهای که او داشت، پیوستن به نگهبانان خانواده و به دست آوردن امتیاز کافی برای دسترسی به حلقه داخلی بود. معلمش نصف روز او را سرزنش کرد و سپس او را رها کرد و به حلقه درونی بازگشت در حالی که مادرش فقط او را در آغوش میگرفت و میگفت: «مراقب باش.»
با وجود اینکه نوآ میتوانست ردی از ناامیدی را در چشمان لیلی ببیند، اما نتوانست تصمیم خود را دنبال کند. حالا که امید را فراتر از یک مرد معمولی میدید، نمیخواست تسلیم شود و زندگی بیارزش و غیرجذاب دیگری داشته باشد.
با این حال، اون واقعاً منو دوست داره. بعد از این همه مدت، اون همچنان به دیدن پدر من ادامه میده. این احتمالا به خاطر منه که شخصیت اون مرد رو تحمل میکنه.
اخیراً، هر وقت به خانهاش برمیگشت، چند کبودی جدید روی بدن مادرش پیدا میکرد و با این حال، هرگز لیلی را بدون لبخند نمیدید که به او نگاه میکرد.
فکر میکنم در این زندگی باید یکمی بیشتر تلاش کنم. فکر نمیکنم بتونمشاد زندگی کنم اگه همینجوری دست رو دست بذارم و تلاشی برای شادیش نکنم.
بعد از این رشته افکار، لبخند خفیفی بر لبانش نقش بست. متأسفانه نگهبانی که داشت سرش فریاد یمکشید، همهی این افکار را از ذهنش پراند: «هی حرومزاده، لعنتی داری مثل یه احمق میخندی یا اینکه هنوز آب ما رو حمل میکنی؟»
او به واقعیت بازگشت و با عجله خود را به گروه نگهبان رساند تا سطلها را تحویل دهد.
«متاسفم آقایان محترم، امیدوارم تمریناتتون به خوبی انجام شده باشه. شاید اگه یکم راجع به سختی و فشارای کار و تمریناتتون با من حرف بزنین، بتونین خودتونو آروم کنین و کمی استراحت کنین؟»
«دهنت رو ببند، آخرین کسی که ازش کلاهبرداری کردی، کاپیتان فرستادش تا سه ماه توالتها رو تمیز کنه. هیچ کس چیزی به تو نمیگه، اما اگه دوست داری به روش معمول به ما کمک کنی، شرط میبندم که کلی داوطلب وجود داره.»
نگهبان اهداف نوآ را حتی قبل از شروع آن قطع کرد. هر چند حق با نگهبان بود، در دو سال قبل، نوآ با تظاهر به بی گناهی در مقابل یک نگهبان تنها و خسته، توانست تکنیک هایی را به دست آورد. او معمولاً آنهایی را انتخاب میکرد که به نظر طرد شده یا مورد آزار و اذیت قرار میگرفتند تا بتواند نوعی ارتباط با وضعیت خود به عنوان یک حرامزاده شروع کند و سپس از آنها میخواست که فرمها و تکنیکهای خود را نشان دهند تا تحت تأثیر قرار بگیرند و روحیه خود را تقویت کنند.
با این حال، در سال گذشته، رده بالاهای ساختمان نگهبانی متوجه نیت واقعی او شدند و تصمیم گرفتند که نگهبانان را که اطلاعات مهمی را فاش میکردند، مجازات کنند. جرات تنبیه نوآ را نداشتند، چون او هنوز بچه بود و حتی با اینکه یک حرامزاده بود، خون خانواده اصلی را در رگهایش داشت.
در مورد «شیوه معمول کمک کردن»، اساساً شامل کتک زدن نوآ بود تا زمانی که نوآ به روی زمین بیافتد.
باید گفت که آموزش رزمی همچنان ایده نوآ بود، زیرا او نتوانست دیگر از نگهبانان کلاهبرداری کند. به هر حال، در زندگی قبلیاش، او اساساً هیچ تجربهای در مبارزه نداشت، بنابراین باید آن را جبران میکرد.
«حدس میزنم که هیچ گزینه دیگهای وجود نداره. فقط یه دور، باید سرگرم کننده باشه...»
گروه نگهبان با شنیدن پاسخ نوآ تشویق شدند و شروع به بازیهای دستی کردند تا تصمیم بگیرند چه کسی خوششانس است که به آن بچه بی شرم درس بدهد.
در همین حین، نوآ به انبار شمشیرهای تمرینی رفت تا از روی عادت یک شمشیر کوتاه بچیند.
ساختمان نگهبانان دارای یک حیاط بزرگ در مرکز بود تا به نگهبانان مکانی بزرگ و خصوصی برای آموزش بدهد. نوآ توانست درست به لطف بیگناهی ساختگی اولیه و سختکوشیاش در انجام کارهایشان وارد شود.
اسلحهخانه در کنار حیاط بود و نوآ پس از چند دقیقه با یک شمشیر کوتاه فولادی به جمع نگهبانان برگشت. تا آن زمان، نگهبانان به این عادت کرده بودند که آن بچه بتواند با دست چپش با مهارت کامل از شمشیر استفاده کند.
«هاهاها! بچه امروز نوبت منه، هنوز به خاطر دفعه پیش ازت عصبانی ام.»
نگهبانی که در فاصلهای از گروهش ایستاده بود، قد 1.80 متری داشت و بدنی تنومند. او کچل بود و ریش فرفری بلند و سینه پرمو و ماهیچههای برآمدهای داشت. میتوانید از وضعیت پیراهنش، او را یک الگوی سرباز کامل توصیف کنید.
«اوه بیخیال میکی، فقط یه حالت شمشیر بود و حتی آنقدرها هم خوب نبود!»
با شنیدن این حرف، وقتی میکی شروع به نزدیک شدن به نوآ کرد، رگهای از خشم در او بلند شد.
«استفاده از اسلحه منصفانه نیست، چون تو هنوز بچهای، پس من از این بازوهام استفاده میکنم. میدونم که تو داری فن گردان آتش یخی رو یاد میگیری، پس انتظار نداشته باش باهات با مهربونی رفتار کنم...»
میکی در حالی که از بازوهایش در دفاع ضربدری استفاده میکرد تا سر و سینهاش را بپوشاند، با سرعت به سمت نوآ دوید.
نوآ در موقعیتی قرار گرفت که از سبک شمشیر آموخته بود و منتظر فرصت مناسبی بود. او وزن خود را روی پای جلویی خود جابجا میکرد و در هر زمان آماده دویدن بود.
وقتی نگهبان یک متر و نیم با او فاصله داشت، نوآ با سرعتش را پایین آورد تا از حمله نگهبان طفره برود و از دید او پنهان شود. او اساساً نصف قد حریف بود.
در حالی که او در حال دویدن بود، شمشیر تمرینی خود را به صورت مورب به پای راست گارد کوبید.
کلنـــــــگ!
صدای فلز در برابر فلز در مسیر حرکت شمشیر به صدا درآمد. نگهبان حرکت او را پیشبینی کرد.
بدون اینکه منتظر بماند، نگهبان خود را به سمت نوآ هل داد تا با شانهای به او ضربه بزند که از قبل پایین آورده بود.
برخلاف انتظار، نوآ طفره نرفت، بلکه مچ دست چپ خود را در حالی که شمشیر را در دست داشت به طرز عجیبی پیچاند. شمشیر برای یک ثانیه ناپدید شد و دوباره روی گردن میکی ظاهر شد، بدون اینکه او متوجه چیزی شود.
بالاخره تو نبرد واقعی این کارو انجام دادم، فکر کنم زمان باخت فرا رسیده...
نوآ با این فکر، شمشیر را رها کرد و اجازه داد که میکی ضربهاش را به او وارد کند...
او قبل از فرود روی زمین، 2 متر بالا پریده بود. سپس زانو زد و کمی خون سرفه کرد.
«شانس آوردی که به آرومی باهات رفتار کردم، اگه تمام توانم رو به کار میگرفتم، حداقل 6 ماه بستری میشدی.»
پس از آن، میکی خوشحال بود که بر یک بچه 10 ساله پیروز شده است.
«خیلی زور داری میکی، باید برم خونه و استراحت کنم. هضم قدرت تو سخته.»
نوآ حرفش را گفت و بلند شد و با عجله به طرف ساختمانش رفت. وقتی در خروجی بود، صدای گروه نگهبان را شنید که با فریادهای بلند که در میانش خندههایی از اسم نوآ بود...
در اتاقی در ساختمان نگهبانی، دو فرد در کنار یک پنجره، به حیاط خیره شده بودند و گروه نگهبان را در حال تمسخر یک کچل تماشا میکردند.
یکی از چهرهها از دیگری پرسید: «خب، نظرت چیه؟»
«اون به وضوح پیروز شد، اما باز هم باخت خودشو جعل کرد. اون از موقعیت خودش توی خانواده خبر داره، بنابراین سعی میکنه تا حد امکان چیزی رو آشکار نکنه، اما نمیتونه دست از جستجوی قدرت خودش برداره. اون مطمئناً یک نابغه ست. شایعات الکی نبودن، فکر نمیکردم توی کمتر از دو سال تکنیک مچ مار رو یاد بگیره...»
{پایان چپتر پنج.}
کتابهای تصادفی


