فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

تولد شمشیر شیطانی

قسمت: 17

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

«آه؟»

نوآ ابتدا شگفت زده شد، اما بلافاصله خوشحال شد.

بدنش را بازرسی کرد. 7 نقطه انرژی‌اش که «نفس» را با سرعت کامل جذب می‌کرد و محدودیتی که دیشب احساس می‌کرد، همگی با هم ناپدید شد. بدنش سبک، اما محکم و پر قدرت بود. و از طرفی به نظر می‌رسید او به درک بیشتر از «نفس»ی پیدا کرده که در بدنش جریان یافته است، آخر کمی آن را خالی از احساس می‌دید.

حالا که بهش فکر می‌کنم، هرگز توی زندگیم به این سرعت ندویدم و به نظر می‌رسه بیناییم هم بهتر شده.با یان اوصاف، یحتمل بقیه‌ی حواسم هم بهتر شده.

با چشمانی کنجکاو، مدام به بدن کثیفش خیره می‌شد. او مجبور شد دست از این کار بکشد، چون ساتادش سرزنشش کرد.

«هنوز که این‌‍جایی؟ برو حموم کن، بوی گند می‌دی!»

ویلیام در حالی که بینی خود را با دست دیگرش گرفته بود؛ به دری در ابتدای راهرو اشاره کرد.

نوآ با خوشحالی تعظیم کرد و با عجله به آن‌جا رفت. در داخل اتاق، حوض بزرگی وجود داشت و چند سطل پر از آب هم در کنار آنجا بود که نوآ از آن مثل وان حمام استفاده کرد.

خودش را با احتیاط شست و سپس از روی توده‌ای در گوشه اتاق یک کیمونوی سفید برداشت. وقتی بیرون رفت، استادش در راهرو منتظر او بود. او یک لباس ورزشی تنگ سبز تیره با شمشیری بر پشتش به تن داشت.

«از اون‌جایی که منو بیدار کردی، باید با من بیای. من باید چندتا گیاه خاص رو برای یه مأموریت پیدا کنم، ولی مشکل اینه که اخیراً یه مشت گرگ‌ چهارچشم اون محل رو لانه خودشون کردن که گیاه اون‌جا پیدا می‌شه. جونورای جادویی اون‌جا ته‌تهش یا سطح 1 هستن یا از این سطح پایین‌تر، پس تو باید بتونی به راحتی اونا رو از بین ببری، حتی اگه تعداد اونا حتی 15 تا باشه. با بدن جدیدت می‌تونی اینکارو بکنی. برو به اتاقت و شمشیرهات رو بردار. توی دروازه‌ی نگهبانی دیوار اصلی می‌بینمت.»

نوآ فوراً هیجان‌زده شد و وقتی که می‌خواست برود، تقریباً فراموش کرد که باید تعظیم کند.

او با خوشحالی به سمت ساختمانش دوید تا دو شمشیر را بردارد که در اتاقش پنهان شده بود و چون غلافی برای آن‌ها نداشت، آن‌ها را با تکه‌هایی از پارچه به کمرش بست.

«تا دم مرگ می‌جنگم! این مبارزه کاملاً با مبارزه ساده‌ی با استاد متفاوته. تازه یان بدن جدیدم عجب چیز خفنیه! من امروز هیچ کار جز دویدن نکردم، اما هنوز اون‌قدری سرحالم که حتی عرق هم نکردم. حتی «نفس» ذخیره شده توی بدنم داره زیاد می‌شه، با این بدن، دست کم می‌تونم هفت بار مبارزه کنم، اونم فقط با استفاده از نفسی که توی بازوهامه.»

مزایای بدن سطح 1 قبلاً با چند ساعت تغذیه مشهود بود.

«نمی دونم چه‌قدر زمان باید بگذره تا بتونم چرخه دوم رو طی کنم.»

افزایش ناگهانی قدرت باعث شد که نوآ به کلی درد و خطرات درمان را نادیده بگیرد و تنها اشتیاق بی‌پایانی درونش باقی بنماند که خواهان قوی‌تر شدن بود.

وقتی به دروازه اصلی عمارت بالوان رسید، ویلیام را دید که با چهره‌ای خواب‌آلود منتظر اوست، علاوه بر لباس قبلی‌اش، یک کیف چرمی هم به تن داشت.

«دفعه قبل یادت رفت که از نگهبان‌ها غلاف بدزدی؟»

کمی او را مسخره کرد و کیف چرمی را جلوی پای شاگردش انداخت.

نوآ به داخل کیف نگاه کرد و وقتی دید علاوه بر غلاف، کمربندی چرمی هم داخلش وجود دارد، خیلی ذوق‌زده شد.

ویلیام واقعاً حواسش به این چیزها بوده!

وقتی دید که استادش چه‌قدر به او اهمیت می‌دهد، نتوانست لبخند نزند.

با عجله وسایلش را با وسایل داخل کیف عوض کرد.

وقتی کارش تمام شد، عمیقاً در برابر استادش تعظیم کرد و سعی کرد تا می‌تواند، قدردانی خود را به استاد تقدیم کند.

ویلیام سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد. چرا که او گرچه فقط بچه‌ بود، اما حالا جنگجو شده بود.

هیچ استادی دوست نداره که شاگردش کهنه و فرسوده باشه، چون تمام ظواهر استاد در درون شاگرد انتقال پیدا می‌کند.

«دنبالم بیا، فوراً به لونه گرگ می‌ریم و کارمونو انجام می‌دیم.»

نوآ کمی تعجب کرد: «اسب نمی‌گیریم؟»

اسب‌ها در این دنیای به ظاهر قرون وسطایی، تنها وسیله‌ی سفر بودند. درست جلوی دروازه اصلی، اصطبلی قرار داشت تا خدمات خود را با سرعت بیشتری ارائه کند.

«تو الان حتی اگه ضعیف هم باشی، یک تهذیب‌گر هستی. بدن تو محدودیت‌های سطح 1 رو شکسته، و حتی اگه به سرعت یک اسب نباشی، باز هم می‌تونی خیلی سریع بدویی. یه اسب معمولی جلوی جونورای جادویی تنها کاری که می‌کنه فراره. بیا، وقتی داریم می‌دویم چیزهای بیشتری رو برات توضیح می‌دم.»

ویلیام از دروازه خارج شد و در حالی که نوآ سعی می‌کرد با عجله او را دنبال کند، شروع به دویدن کرد.

نوآ اولین بار بود که در زندگی‌اش عمارت را ترک می‌کرد و نمی‌توانست با کنجکاوی به اطراف و زمین‌های سبز اطرافش، به کوهی در دوردست و جنگل همیشه سبز نگاه نکند.

ویلیام رفتار او را دید و از درون غرغر کرد و سرعتش را بالا برد تا نوآ را مجبور کند که فقط روی دنبال کردنش تمرکز کند.

برای اولین بار می‌خوای بجنگی و به جای اینکه عصبی بشی، وقت خودتو با نگاه به اطراف تلف می‌کنی، حدس می‌زنم اون واقعاً یک بچه ست...

نوآ و ویلیام به سمت جنگلی که در فاصله 3 روزه بود، حرکت کردند.

پس از حدود 15 دقیقه دویدن، زمانی که عمارت کاملاً با آن‌ها فاصله پیدا کرده بود، ویلیام شروع به توضیح داد: «گرگ چهارچشم یه جونور جادوییه که 3 متر درازا داره، عموما خز زردرنگ داره و همون‌طور که از اسمش مشخصه، توی هر سمت صورتش یه چشم داره. حملات اون شامل خراشیدن و چنگ زدنه، مثل هر گرگ دیگه‌ای گاز هم می‌گیره، و یه موج شوک ذهنی هم می‌فرسته تا طعمه‌ش رو بترسونه. با ثبات ذهنتبه راحتی می‌تونی جلوی این حمله‌ش مقاومت کنی، پس زیاد نگران اونش نباش.»

نوآ کمی سرش را پایین انداخت تا حالت نگرانش را بپوشاند.

به این خاطر بود که اهمیتی نداشت استادش چه فکری راجع به سطح انرژی ذهنی او می‌کرد، او همیشه بیشتر از حد انتظار انرژی ذهنی داشت.

می دونم که می‌تونم بهش اعتماد کنم، اما واقعاً هیچ راهی وجود نداره که بگم تناسخ پیدا کردم، فقط می‌تونم کاری کنم که فکر کنه آدم سخت‌کوش و بامهارتی هستم...

ویلیام متوجه تغییر حالت شاگردش نشد و به توضیح خود ادامه داد.

«قبلاً گفتم که، گرگ چهارچشم یک جونور جادویی سطح 1 ئه، بنابراین فکر می‌کنم وقتشه که درجات یک جونور جادویی رو توضیح بدم. درواقع انسان‌ها که بر اساس قوی‌ترین ویژگی جونورا، به گونه‌های متفاوتشون سطح می‌دن. به عنوان مثال، گرگ چهارچشم بدن سطح 1 داره، اما حمله ذهنی اونا زیر این سطحه، پس سطح 1 ئی که بهشون داده شده، بخاطر بدنشونه.»

نوآ واقعاً به این بخش از توضیح علاقه‌مند بود، چون او هرگز نمی‌توانست چیزی دقیق‌تر در مورد دنیای تهذیب‌ بخواند. آخر همه کتاب‌های مربوط به آن در کتابخانه دایره داخلی بود.

او می‌خواست بپرسد اژدهایی که 10 سال پیش به آن حمله کرد، در کدام سطح بود، اما ویلیام به صحبت خود ادامه داد: «با این حال، بهشت ​​و زمین منصف هستن و از اون‌جایی که انسان‌ها از عقل بیشتری دارن و می‌تونن تکنیک‌هایی ایجاد کنن که بهتر قدرتشون رو اعمال کنه، دز نتیجه جونورای جادویی روند رشد آسون‌تری نسبت به آدما دارن. این باعث پرخاشگری ذاتی توی رفتارشون می‌شه و اغلب باعث می‌شه که هم نوع‌خواری توی گروهشون اتفاق بیفته.»

{پایان چپتر هفده.}

کتاب‌های تصادفی