تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 18
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
نوآ پرسید: «و اگه اونا به اندازه کافی قوی بشن و از محدودیتهای یک سطح عبور کنن، چه اتفاقی میافته...؟»
تا الان سی دقیقهای میشد که داشتند میدویدند. قطرات عرق کمکم روی صورت نوآ نشسته بود، اما استاد او کاملاً خوب به نظر میرسید و به توضیح ادامه میداد: «اونا تکامل پیدا میکنن، یا به عبارت سادهتر، یه مدت میرن به خواب زمستونی و وقتی از خواب بیدار میشن، تمام تواناییهای طبیعی خودشونو تقویت میکنن. مثلاً فرض کن که یک گرگ چهارچشم توی سطح 1 باشه. حالا اون به تکامل میرسه. سطح اون میتونه به خاطر بدنش 2 باشه، اما علاوه بر این، سطح ذهنیش به 1 ارتقا پیدا کرده، پس خیلی خطرناکتر از نسخه قبلی خودش میشه.»
بلاخره نوآ درک بهتری از روند تکامل جانوران جادویی بدست آورده بود و نمیتوانست حسادت نکند.
«اونا فقط باید غذا بخورن و بخوابن تا قویتر بشن، در حالی که انسانها مجبورن بدون وقفه تمرین کنن تا بلکه یکم به سمت ردهی بعدیشون برسن...»
این بار ویلیام متوجه حالت شاگردش شد و کمی لبخند زد.
«می دونم که به چی فکر میکنی، اما نگران نباش، وقتی با اون جونورا مبارزه کنی، ویژگی برتر انسانها رو میفهمی.»
نوآ تعجب کرد و نتواست به خوبی حرفهای استادش را بفهمد.
نوآ شروع کرد به تصور جنگ پیشرویش تا بتواند بدترین اتفاق ممکن را پیشبینی کند.
آنها 20 دقیقه دیگر حرکت کردند تا به تپه کوچکی رسیدند. ویلیام در آنجا ایستاد و یک کیسه آب از داخل لباسش درآورد.
کیسه آب را به نوآ داد و با چهرهای جدی گفت: «بالای این تپه، لونه گرگه. تعداد اونا نزدیک 15 تا ست، پس باید مراقب باشی که محاصره نشی. باید تنهایی بری اونجا، ولی نترس، من اونقدر حواسم جمع تو سهت که اگه اتفاق بدی افتاد خودمو سریع بهت برسونم. تمام تمرینامونو به خاطرت بسپر. تا وقتی که درک کاملی از قدرت خودت نداری، توی استفاده از «نفس»خساست نکن. یکمی نفس خودتو نگه دار و بعد برو. نگران نباش، هیچ خطری وجود نداره...»
نوآ با شنیدن این سخنان جدیتر شد.
جرعهای آب از کیسه نوشید و چهارزانو روی زمین نشست تا نفسی تازه کند.
او به درون دریای هوشیاری خود، جایی که شکل ضعیف بعضی خطوط در مرکز کره شکل میگرفت، نگاه کرد و دید که در اوج وضعیت خود قرار دارد.
دریغ نکن، اشتباه نکن. مراقب محیط اطراف خودت باش. 15 تا گرگ هست که باید شکست بدی.
با قدرت، نفسش را بیرون داد و سپس ایستاد. ذهنش آماده بود و بدنش احساس خستگی نمیکرد. هیچ دلیلی وجود نداشت تا بیشتر از این معطل کند.
شمشیرهایش را بیرون آورد و باتوجه به هر چیزی که ذهنش درک میکرد، شروع به بالا رفتن از تپه کرد.
وقتی به بالای آن رسید، توانست لانه گرگ را در پایین آن طرف تپه ببیند.
گرگها سه متر و ارتفاعشان دو متر بود و چهار چشم درشت و باریک بر صورت داشتند و خز زرد، بدنشان را پوشانده بود.
10 تا از آنها روی زمین دراز کشیده بودند و ظاهراً خواب بودند، در حالی که 5 تای دیگر در دو طرف گروه نگهبانی میدادند. یک گرگ کمی بزرگتر در مرکز گله قرار داشت، احتمالاً او گرگ آلفا بود.
اگه همینطوری حمله کنم، حمله کاملاً توی فضای باز اتفاق میافته، هیچ راهی وجود نداره که بتونم اونا رو غافلگیر کنم، اما مثل اینکه واقعاً گزینه دیگهای وجود نداره. شاید بتونم با سرعت تمام از تپه پایین بیام و با استفاده از «نفس» چند ضربه به یکی از اونا بزنم. یعنی کشتن همون یکی کافیه؟ و بعد از اون 14 تا دیگه رو چیکار کنم پس؟ استاد لعنتی چرا نمیتونی درست توضیح بدی...
او کمی بیشتر فکر کرد، اما واقعاً نمیتوانست راه دیگری پیدا کند تا از نفسش استفاده کند.
خب، اگه خراب کنم، توی بدترین حالت استاد میآد و من رو نجات میده. پس حداقل میتونم تمام تلاشم رو بکنم.
نوآ در حالی که ذهنش را آماده کرده بود، تمرکز کرد و سپس به طرف لانه به پایین پرید.
او با «نفس» در پاهایش سرعت خود را افزایش داد و شمشیرهای خود را در مقابل خودش ضربدری کرد.
او سریع بود! بدن سطح 1 با استفاده از «نفس» و رفتن به سرازیری به سرعت انفجاری رسید.
با این حال، به نظر میرسید که نوآ متوجه این موضوع نشده بود، زیرا ذهنش کاملاً متمرکز بیرون کشیدن آن گرگ آلفا بود، جوری که کارش قبل از رسیدن 14 گرگ باقی تمام شده باشد.
بعد از چند نفس، او در پایین تپه بود و یکی از گرگها به او خیره شده بود.
گویی نوعی خطر را تشخیص میداد، آماده شده بود تا زوزهای برای هشدار دادن به دیگر اعضای گروهش بکشد.
نوآ قبل از آن که بتواند چیزی بشنود به صورت افقی پرید و با قدرت کامل به سمت سر گرگ حمله کرد.
شمشیر با قدرت «نفس»، گرگ را به صورت افقی از سر تا نیمی از بدنش برید، دقیقا مثل کره.
گرگ درجا مرد!
حتی نوآ هم یک لحظه از توانایی سوراخ کردن سبک شمشیر دوقلو مبهوت شد، اما بلافاصله خود را از شگفتی بیرون کشید. آخر دید که 4 گرگ بیدار دیگر، آماده بودند تا علامت هشدار دهند.
آووووووووـــــــ
نوآ با شنیدن صدای زوزه با عجله شمشیر را از لاشه گرگ بیرون آورد و به سمت یکی از زوزهکشان پرید.
گرگ قبل از اینکه زوزهاش تمام شود، درست جلوی نوآ بود و نوآ بدون اتلاف وقت به سر گرگ کوبید.
حتی با وجود اینکه از بار اول «نفس» کمتری استفاده کرد، تقریباً هیچ مقاومتی از جانب جمجمه گرگ احساس نکرد، زیرا شمشیر او درست در مغزش فرو رفته بود.
نور در چشمان گرگ ناپدید شد و نوآ فهمید که باید سراغ گرگ بعدی برود.
ناگهان یک موج شوک به دریای هوشیاری او برخورد کرد، 3 گرگ بیدار باقی مانده با هم حمله کردند تا بقیه اعضای دسته را بیدار کنند.
حمله مانند صدایی کوبنده در ذهن نوآ بود. با این حال کره داخلی او حتی از برخورد آن نمیلرزید.
نوآ در حالی که درست از میان گله میپرید و دو گرگ را که تقریباً روی پاهایشان بودند کوبید، با خود فکر کرد: چه ضعیف!
وقتی که دو شمشیر به صورت عمودی سر دو گرگ را بریدند، دو نیم دایره خون در هوا ایجاد شد.
این بار نوآ مقاومتی را احساس کرد، زیرا از «نفس» حتی کمتر از دفعه قبل استفاده کرد.
می تونم حتی کمتر از این استفاده کنم و هنوز هم با قدرت بدنم دقیقاً جمجمهش رو برش دادم. 11 تا دیگه مونده.
هنگامی که نوآ در حال حرکت به سمت گرگهای دسته بود، خون به جریان افتاد تا اینکه صدایی تندوتیز بسیار قویتر از صدای قبل، سپر ذهنی او را به آرامی لرزاند.
گرگ آلفا با چشمان خشمگین به او خیره شده بود و به همراه 7 گرگ باقی مانده از حمله ذهنی استفاده میکرد.
نوآ اندکی درد در سرش حس کرد، اما در مواجهه با آنچه که قبلا تحمل کرده بود، این حمله آنقدر آرام بود که حتی یک ثانیه هم دست از قتلش نکشید.
او کمتروکمتر از «نفس» استفاده میکرد تا با گرگها مقابله کند، زیرا قدرت بدنش را تخمین میزد و خیلی سریع حرکت میکرد، به طوری که آنها نمیتوانستند او را محاصره کنند.
اگر گرگی به سمت او میپرید، آن را با یک ضرب عمودی شمشیر به دونیم میکرد. اگر از پشت او میآمد، رویش را میچرخاند تا ضربهای ویرانگر وارد کند.
هجوم تا زمانی ادامه یافت که فقط گرگ آلفا باقی ماند، زخم بزرگی روی گردنش داشت، زیرا توانسته بود از ضربه واضح به سرش جلوگیری کند.
این یکمی قویتر از بقیه ست، به هر حال، تنها کسی بود که حتی به سختی از یکی از حملات من جاخالی داد. خب، باید در نظر بگیرم که دارم خسته میشم، پس سرعتم داره کم میشه. دفعه بعد، اول باید قویترها رو هدف بگیرم.
گرگ همچنان با عصبانیت به او نگاه میکرد، اما اکنون ترس در چشمانش موج میزد.
در حالی که گرگ عقبنشینی میکرد، نوآ به آرامی نزدیکتر شد. با این حال زخم روی گردن گرگ آنقدر جدی بود که به خودی خود خوب نمیشد.
گرگ پس از حمله ناامیدانه، با فک باز به سمت نوآ پرید.
او باز شدن نیش گرگ را تماشا کرد و سپس در آخرین لحظه به سمت راست او جاخالی داد و ضربهای به سمت بالای گردنش زد.
جسد گرگ آلفا روی زمین افتاد و سر بریدهاش تا مسافت دورتر از آنها غلتید.
پس از کشتن تمام 15 گرگ، نوآ سرانجام به توانایی خود اعتماد کرد!
{پایان چپتر هجده.}
کتابهای تصادفی

