فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

تولد شمشیر شیطانی

قسمت: 25

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت ۲۵: بازگشت

ویلیام عصبانی بود.

بعد از تمام دردی که شاگردش متحمل شد تا کمی قوی‌تر شود، در اولین ماموریتش توسط یک سرباز بی‌ارزش مورد خیانت قرار گرفت.

میسون بلند شد و با سر پایین توضیح داد.

«نایب کاپیتان، ما آخرین بار اونو یک روز و نیم پیش دیدیم که توسط جانور درجه 3 مورد اصابت قرار گرفت. آخرین چیزی که شنیدیم این بود که اون به بالور فحش می‌داد.»

و به مردی که روی زمین بسته بود اشاره کرد.

ویلیام روی مرد که بر زمین بود، تمرکز کرد. فشار ذهن‌ای که او به مرد وارد می‌کرد، باعث می‌شد بالور نتواند نفس بکشد.

وقتی ویلیام نزدیک‌تر می‌شد، دروغ‌ها از دهان بالور بیرون آمد: «لطفا نایب کاپیتان رحم کنید! اون بچه منو تهدید کرد و من ترسیدم، من فقط کاری رو کردم که برای زنده موندن باید انجام می‌دادم!»

دستان بسته سرباز لرزان را گرفت و به گوش او نزدیک شد.

سپس با صدای سرد صحبت کرد: «اگه شاگرد من تو رو تهدید کرد، سرت رو پایین بیار و ازش طلب بخشش کن.»

وقتی چنگالش محکم‌تر شد، زمانی بود که جریان خون در دستان بالور متوقف شد.

«اگه شاگرد من به تو توهین کرد، لبخند بزن و از اون به خاطر نصیحتش تشکر کن.»

در حالی که استخوان‌ها روی هم فشرده شده بودند، صدای ترک خوردن از دستانش می‌آمد.

عصبانیت او به حدی بود که صدای ضعیف قدم‌هایی که از ورودی غار می‌آمد را نشنید.

«اگر شاگرد من زندگیش به خطر می‌اندازه، تو جای خودتو با او عوض کن و خودتو به خطر بنداز، و اگه در این راه بمیری، این کار رو با خوشحالی انجام بده.»

ترک!

استخوان‌های دستان بالور متلاشی شد، اما او نتوانست صدایی در بیاورد. او از عصبانیت ویلیام آنقدر وحشت داشت که حتی فکر حرف زدن هم نکرد.

نگهبانانی که این روند را تماشا می‌کردند با شنیدن صدای شکستن دستان او لرزیدند و دعا کردند که بتوانند از عصبانیت نایب کاپیتان جان سالم به در ببرند.

«استاد، شما اینجا چیکار می‌کنید؟»

صدای جوانی از غار به گوش می‌رسید. در ورودی غار شکلی انسانی نمایان بود.

او بچه‌ای بود که بالاتنه‌اش برهنه بود، تکه‌هایی از لباسش به پهلویش آویزان بود.

انگار که او را از سر تا پا در ماده‌ای سبز رنگ غسل داده بودند و به نظر می‌رسید که نوعی بیماری پوستی دارد.

یک شمشیر شکسته در دست چپش بود و فقط نیمی از تیغه آن باقی مانده بود.

او نیمه خندان با چشمانی آرام به ویلیام نگاه می‌کرد.

«نوآ؟»

ویلیام بلافاصله از جایش بلند شد و در حالی که جراحات روی بدنش را بررسی می‌کرد، او را در آغوش گرفت، اما جدا از چند جای زخم و تکه تکه شدن لباسش، همه چیز خوب بود.

«بله قربان؟»

نوآ با گیجی به او نگاه کرد، هنوز نتوانست حضورش در این مکان را بفهمد.

نگهبانان دیگر با چشمان گشاد شده به او نگاه می‌کردند و حتی بالور دهانش را به صورت باز آویزان کرده بود که انگار به چیزی که تماشا می‌کند اعتقادی ندارد.

ویلیام از اینکه شاگردش را سالم می‌دید بسیار خوشحال بود، اما نتوانست طوفانی از سؤالات را رها نکند.

«چطور زنده موندی؟ عنکبوت رتبه 3 چی؟ چرا زودتر برنگشتی؟ و چرا سبزی؟»

نوآ را از شانه‌هایش گرفته بود و هر بار که سوالی می‌پرسید، تکانش می‌داد.

نوآ مجبور شد پاسخ دهد تا ارباب خود را آرام کند.

«خب، غار بسیار بزرگه، پس من به کشتن عنکبوت‌ها ادامه دادم. دیوار نابود شد، منم مجبور شدم راه دیگه‌ای پیدا کنم. عنکبوت رتبه 3 مرده و این رنگ سبز خون عنکبوت‌های دیگه‌اس.»

نگهبانان این بار وقتی همه اطلاعات را هضم می‌کردند، دهانشان باز شده بود.

ویلیام اولین کسی بود که از حالت تعجب خارج شد و به بازجویی از او ادامه داد.

«منظورت چیه که رتبه 3 مرده؟»

«خب مرده مرده، من اونو کشتم.»

با شنیدن این سخن موج دیگری از شوک مردان را در بر گرفت.

این بار بالور بود که صحبت کرد.

«چرنده! چطوری می‌تونی یک جانور جادویی درجه 3 رو بکشی و بدون صدمه بیرون بیای؟»

وقتی دید که استاد و شاگرد با قصد کشت به او خیره شده‌اند، از گفته خود پشیمان شد و از ترس شکنجه دیگر، سرش را پایین انداخت.

«هرچند حق با اون آشغاله، چطوری این کار رو انجام دادی؟»

نوآ ورقه‌ای تا شده را از کمرش بیرون آورد و به استادش نشان داد.

من به اون رون کسیر رو نشون دادم و زمانی که گیج شد، از این فرصت استفاده کردم و یک حمله مرگ بار بهش زدم. به نظرم هنوز در حال انطباق با بدن تکامل یافته‌اش بود، به همین دلیل می‌تونستم به اون آسیب برسونم.»

ویلیام احساس می‌کرد که کمی عصبانیت در وجود خود دارد.

به نوآ لبخندی زد و با صدایی آرام گفت:

«و چرا باید رون رو توی ماموریت همراه خودت داشته باشی؟»

نوآ با صداقت جواب داد که انگار عادی‌ترین چیز دنیاست.

«خب، این یک سفر 6 روزه بود و می‌خواستم موقعی که بیکارم تمرین کنم.»

یک مشت خفیف به بالای سرش رسید.

«تو دیوونه‌ای! یعنی واقعاً به چیزی جز تمرین فکر نمی‌کنی؟ اوف، فکر کنم اشکالی نداره چون جونت رو نجات داد. با این حال، چطوریه که هیچ آسیبی ندیدی؟»

به نظر می‌رسید نوآ چیزی را به خاطر می‌آورد. یک قالب بیضی شکل که با پارچه‌ای بسته شده بود بیرون آورد و به استادش داد.

وقتی ویلیام آن را باز کرد، نور آبی از آن بیرون زد.

«بخاطر برکت "نفس"! جای تعجب نیست که عنکبوت تونسته به رتبه 3 برسه! هههه شاگرد من، این بار واقعاً کار مثال زدنی انجام دادی. نگران نباش، من حلقه داخلی رو از کارت با خبر میکنم و بهترین پاداشی رو که می تونم ازشون میگیرم.»

با شنیدن کلمه "پاداش" نوآ چشمانش برق زد و لب‌هایش را لیسید.

«من به شمشیرهای بهتری نیاز دارم، استاد. اینها فقط بعد از چند ضربه از سوی یک جانور درجه 3 شکستن...»

ویلیام می‌خواست اورا سرزنش کند اما بعد با لبخند سرش را تکان داد و موهای بازشده‌اش را به هم زد.

«مهمتر از همه، می‌خوای با اون چیکار کنید؟»

بالور را روی زمین نشان داد که با چشمانی ملتمسانه به او نگاه می‌کرد.

نوآ نزدیکتر شد و به چهره رقت‌انگیزش نگاه کرد.

«خواهش می‌کنم ارباب جوان رحم کن، قسم می‌خورم از این به بعد با تمام تخصصم در خدمت شما باشم، قسم میخورم...»

سیل التماس‌ها از دهانش بیرون آمد، اما نوآ فقط با چشمانی سرد به او نگاه می کرد.

وقتی بالور دیگر حرفش را قطع کرد، نوآ فقط یک پاسخ کوتاه داد.

«نه.»

شمشیر یک قوس افقی انجام داد و سر بالور را از بدنش جدا کرد و آن روی زمین غلتید، خون جاری شد و زمین را آلوده کرد.

استادش به او نزدیک شد و با صدای آرامی پرسید.

«خوبی؟ بالاخره این اولین باریه که یک انسان رو می‌کشی.»

نوآ با لبخند به او نگاه کرد و با صدایی بی‌شرمانه گفت: «میدونستید که چرخه دوم من کامل شده، پس فکر کنم که می‌تونیم درمان سوم رو در اسرع وقت انجام بدیم.»

مشت دیگری به بالای سرش خورد و او را مجبور به سکوت کرد.

{پایان چپتر 25.}

کتاب‌های تصادفی