فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

تولد شمشیر شیطانی

قسمت: 39

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت ۳۹: کالا

در اعماق جنگل همیشه سبز، در منطقه ای که توسط خانواده شوستی پاکسازی نشده بود.

نوآ جلوی ورودی غار کوچکی ایستاده بود. او این مکان را پس از یک روز کامل دویدن در جنگل پیدا کرد.

وارد غار شد و با دقت آن را بررسی کرد.

یک فضای بزرگ 50 متری و کاملاً تاریک بود، برای نقشه‌ی او عالی به نظر می‌رسید.

نوآ محتویات حلقه فضایی را در عمیق ترین مکان غار تخلیه کرد تا شواهد نادرستی ایجاد کند که این نقطه در واقع همان مخفیگاهی است که سایه‌های خاکستری استفاده می‌کردند.

سپس اجساد سارقان را با سرهایشان به صورت مرتب بر روی زمین قرار داد. برای ایجاد بهتر نمای یک نبرد، او به طور تصادفی بر روی اجسادشان زخم‌هایی هم ایجاد کرد تا اینکه از نمایش صحنه راضی شد.

می خواست سرش را از روی رضایت تکان دهد که فکری به ذهنش خطور کرد که باعث شد لبخند پیچیده‌ای را نشان دهد.

فکر می‌کنم کمتر از دو سال پیش بود که برای اولین بار یه انسان رو کشتم، ولی منِ الان رو ببین، دارم برای یه‌ْسری قتل و سود بردن از ماجرا صحنه‌سازی می‌کنم.

از زمان اتفاقات بالور، او هرگز در کشتن هیچ یک از دشمنان خود تردید نکرده بود.

او هرگز زیاد به آن فکر نمی کرد چرا که زمانی برای فکر کردن در مورد آن نداشت، اما اکنون وضعیت متفاوت بود.

او به طور فعال ردپای‌های خودش را مخفی می‌کرد تا در آینده بتواند بهترین جایگاه را داشته باشد، اما چیزی که او را افسرده می‌کرد چیز دیگری بود.

من چیزی احساس نمی کنم.

او همچنان به اجساد تکه شده نگاه می‌کرد، اما نمی توانست ذره ای انزجار یا احساس گناه در درونش پیدا کند.

«ماموریت من این بود که اونارا بکشم، پس به سادگی این کار رو انجام دادم، الان وسایل اونا رو بدون عواقب جانبی خاصی می‌خوام، پس منم مجبور شدم با اجسادشون چنین کاری انجام بدم.»

چند لحظه دیگر خیره شد تا جوابی که دنبالش بود را پیدا کند.

«زندگی هیچ معنایی نداره، هم زندگی انسان‌ها و هم جانوران جادویی. با این حال، در جهانی که یک موجود می‌تونه در راس همه چیز بایسته، معنای زندگی ممکنه در قدرت مطلق پیدا بشه. اگه تو یک مورچه باشی، می‌تونی توسط اژدهایی که به سادگی از اونجا عبور می‌کرده نابود بشی. اگه تو یک اژدها باشی، ممکنه با یک حرکت دست تهذیب‌گرها از خوردن غذا محروم بشی. قدرت واقعی بالاتر از هر خیر و شره. و برای به‌دست آوردن قدرت...»

چشمان نوآ در این لحظه به شدت تاریک و سرد شد.

«من باید قادر باشم تا کوهی از اجساد به‌جا بذارم[1]

خنده خفیفی از دهانش بیرون آمد.

«حدس می‌زنم که من مرد بدی هستم.»

در پایان لبخندی زد، این روند پذیرش کامل، ذهنش را از شک و تردید دور کرد و از همیشه بیشتر احساس آزادی به او داد.

«حالا بیا وسایل رو بررسی کنیم.»

نوآ به انبوه وسایل دزدیده شده روی زمین نزدیک شد و شروع به مرتب کردن آن کرد.

او ابتدا تمام اعضای بدن جانوران جادویی را نگاه کرد.

دم‌های گرگ‌های تندر، پاها و چنگک عنکبوت‌های آهنی و بسیاری چیزهای دیگر وجود داشت که نوآ آنها را نمی‌شناخت، اما همه آنها در دسته‌ای متفاوت و به دور از توده‌ی جانوران گذشته شده بودند.

من نمی‌تونم اونارو نگه دارم، حتی اگه اونارو توی حلقه فضایی پنهان کنم، استفاده ازش محدوده، چون چیزی در مورد نحوه ساخت سلاح یا فروشنده‌هایی که مایل به خرید اونا هستن نمیدونم.

او از یک چیز مطمئن بود: هر چه کمتر دزدی می‌کرد، احتمال لو رفتنش کمتر می‌شد.

بعد از آن نوبت به اسلحه‌ها رسید.

تعداد آنها زیاد بود و به نظر تازه ساخته شده بودند، اما کیفیت آنها حداکثر با شمشیرهای سیاه خود او برابری می‌کرد.

فکر ‌کنم بتونم بعضی از اینها رو بردارم، لزوماً از اونا استفاده‌ای نمی‌کنم اما میشه اونارو راحت‌تر معامله کرد. اونا می‌تونن پول ذخیره من باشن، 10-12 تای اونا باید عدد مناسبی باشه.

نوآ اسلحه‌های مختلفی از انواع مختلف برداشت و آنها را داخل حلقه فضایی قرار داد و سپس حدود 40 تای باقی مانده را در گروه با اعضای بدن جانوران جابه جا کرد.

در انبوه اصلی اقلام، فقط جعبه‌هایی حاوی قرص یا بطری با مایعات عجیب و غریب باقی مانده بود.

«یعنی اینا دارو هستنن؟ اگه همراه با سایر اقلام ذخیره شده باشن، تأثیر اونا باید خوب باشه...»

چند قرص در دستانش گرفت و یکی یکی آنها را استشمام کرد، گاهی بوی تهوع‌آوری حس می‌کرد که تقریباً به‌خاطرش غش می‌کرد، گاهی بوی ضعیفی که «نفس» را در بدنش بی‌قرار می‌کرد.

این چیزها قدرتمندن! نمی‌تونم نادیده‌شون بگیرم، بیا فعلاً بزاریمشون کنار و روی اونایی که دارای توضیحات هستن تمرکز کنیم.

فقط سه دارو وجود داشت که توضیحاتی روی آنها ضمیمه شده بود، اولین موردی که او انتخاب کرد جعبه‌ای بود که بطری‌های تیره در آن بود.

«جوهر جانوری، خون غلیظ جانوران جادویی است که برای استفاده انسان‌ها تصفیه شده است. آن را روی نقاط مهم تکنیک تغذیه بدن بمالید تا نسبت جذب "نفس" را افزایش دهد. اثرات آن شبیه توانایی جذب ذاتی جانوران جادویی برای افزایش سرعت پرورش بدن است. اگر بارها و بارها استفاده شود، اثرات آن کاهش می‌یابد.»

12 بطری در جعبه وجود داشت، اما هنگامی که نوآ خواندن توضیحات آنها را به پایان رساند، فوراً در داخل حلقه فضایی ناپدید شدند.

او حتی یک لحظه در تصمیم خود برای سرقت آنها تردید نکرد.

سپس جعبه کوچکی را برداشت که حاوی 3 قرص قرمز بود.

«قرص آتش درونی، خوردن آن احساس سوزشی ایجاد می‌کند که مرکز دریای آگاهی را تقویت می‌کند. به تثبیت ذهن در آموزش سطح 1 کمک می‌کند.»

نوآ قبل از اینکه تصمیم بگیر آنها را در کنار انبوهی از اقلام روی زمین بگذارد، کمی به آن 3 قرص نگاه کرد.

«انرژی ذهنی من در حال حاضر به سطح 1 نزدیک شده و فشار ثابتی که در طول درمان متحمل میشم همون تأثیرات رو داره. حتی اگه بتونم یک افزایش جزئی در ثبات ذهنی داشته باشم، ارزش ریسک کردن رو نداره.»

نگرانی دائمی در ذهن نوآ این بود که اگر اقلام زیادی را به سرقت ببرد، می‌تواند یکی از مظنونان ماجرا شود.

از آنجایی که این کالاها حدود یک سال است که در دست سایه‌های خاکستری بوده، طبیعی بود که فکر کنیم از برخی از آنها استفاده کرده باشند. با این حال نوآ همچنان می‌خواست که ریسک‌های غیر ضروری را انجام ندهد.

«اینم آخریشون...»

او یک جعبه کوچک را انتخاب کرد که از بقیه تمیزتر به نظر می‌رسید، فقط یک قرص قهوه ای بزرگ داخل آن بود.

«قرص زمین، تراکم "نفس" را در دانتیان افزایش می‌دهد. این به شکستن مراحل در یک سطح کامل به تهذیب‌گر کمک می‌کند. موفقیت 100 درصدی در عبور از مرحله مایع و 80 درصد موفقیت برای مرحله جامد. اگر در سطح 2 دانتیان استفاده شود، میزان موفقیت به 60٪ کاهش می‌یابد.»

این اولین باری بود که نوآ در مورد وجود سطوحی در دانتیان می‌شنید، در واقع اولین بار بود که اصلاً اطلاعاتی در مورد پرورش دانتین به‌دست می‌آورد!

امروز روز شانس منه!

{پایان چپتر 39.}

[1] مترجم: میگن که قدرت در نهایت مال اونایی نمیشه که از بچگی باهش یا قوی بدنیا اومدن، بلکه مال اونایی میشه که حاضرن براش هرکاری بکنن...

کتاب‌های تصادفی