فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

تولد شمشیر شیطانی

قسمت: 42

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت ۴۲: دوری

«دوباره برام توضیح بده.»

نوآ در اتاقی در ساختمان نگهبانان با نقشه بزرگی روی میز بود.

ویلیام با چهره‌ای خشن روبه‌روی او بود و با دقت به شاگردش نگاه می‌کرد.

نوآ به نقشه اشاره کرده و با لحنی آرام صحبت کرد: «من دنبال سایه‌های خاکستری، داخل جنگل همیشه سبز رفتم. بعد از دو هفته جست‌وجو، هیچ اثری ازشون پیدا نکردم، پس تصمیم گرفتم اعماق جنگل رو بگردم. بعد چند روز سفر، نشونه‌هایی از حیات داخل یه غار کوچیک احساس کردم و به همین ترتیب تحقیق رو شروع کردم. گروه راهزن‌ها داشتن وسایلشون رو مرتب می‌کردن، پس اونا رو کشتم و با لباس‌هاشون کالاها رو به عمارت برگردوندم. اطراف جنگل، کوین، یه تاجر رو پیدا کردم و اون با کمال میل به من پیشنهاد داد که با کالسکه‌ش من رو به اینجا بیاره.»

نوآ در حالی که وقایع ماموریت را توصیف می‌کرد، مسیر خود را روی نقشه نشان می‌داد.

ویلیام مدتی قبل از حرف زدن به او خیره شد: «بازرگان گفت که بین کالاها یه قرص با تصویر زمین وجود داشت. مطمئنی همه چیز رو برداشتی؟»

نوآ شانه‌هایش را بالا انداخته و با حالتی معصومانه گفت: «مطمئنم که همه چیز رو از غار برداشتم، ولی مطمئن نیستم که همه‌شون تو جعبه‌شون موندن وقتی که داشتم می‌کِشیدمشون... قرص زمین چیه؟ چیز خوبیه؟ می‌تونم برم و دوباره دنبالش بگردم، اگه بذارین نگه‌ش دارم.»

نوآ رفتار همیشگیِ حرص قدرت خود را داشت که فقط باعث آه ویلیام شد، و سرش را تکان داد: «مهم نیست، تو می‌تونی بری. وقتی که همه چیز به حلقه داخلی تحویل داده شد، پاداشی رو که خواستی بهت می‌دم.»

نوآ به آرامی تعظیم کرد و از اتاق خارج شد.

در آن لحظه، چهره‌ای پشت ویلیام ظاهر شد: «بهش اعتماد داری؟»

ویلیام دوباره به سمتی که نوآ رفت نگاه کرد و با صداقت جواب داد: «فکر می‌کنم که اون حقیقت رو گفت، به هر حال، کاملا غیرممکنه که همچین قرص خوبی رو از ما پنهان کنه. و کاپیتان، به نظر می‌رسه فراموش کردی که اون حتی دفعه قبل سعی نکرد سنگ «نفس» رو پنهون کنه، حتی اگه برای به‌دست آوردنش جون خودش رو به خطر انداخت.»

کاپیتان گارد، قبل از برگشتن فقط به ویلیام نگاه کرد: «تو خیلی نسبت به اون بچه محبت می‌کنی، یادت باشه که وظیفه ما نسبت به حلقه درونی چیه و چه کارهایی برای انجام دادن داریم...»

چهره ویلیام با شنیدن این کلمات تیره شد.

او به وضوح می‌توانست در ذهنش، کودکی را تصور کند که هر روز به تنهایی در اتاقش تکنیک‌ها را تکرار می‌کند تا کمی قوی‌تر شود. تمام عزم او را در طول مدت درمانش به یاد می‌آورد، که حتی با وجود بدن شکسته، ذهنش هنوز کاملا متمرکز بود و تلاش می‌کرد گامی کوچک به سمت سطح بالاتری در جاده تزکیه بردارد.

برای اولین بار پس از چندین سال، ویلیام احساس کرد که زندگی ناعادلانه است و به افکار خود صدا داد: «یعنی بهشت ​​و زمین واقعا عادلن؟»

کاپیتان برای آخرین بار قدم‌هایش را متوقف کرد: «بهشت و زمین هستن، اما انسان‌ها نیستن...» سپس او را ترک کرد و ویلیام را با حالتی بد در اتاق تنها گذاشت.

در همین حین، نوآ به ساختمان خود بازگشت. او می‌خواست مادرش را ملاقات کند و به او اطمینان دهد که حالش خوب است. با این حال، اتاق او بسته بود و فقط صداهای ضعیفی از داخل آن می‌آمد.

مدتی از اینکه نوآ کاملا می‌توانست هر اتفاقی که در اتاق می‌افتاد را بشنود می‌گذشت، اما خودش را مجبور کرد که این کار را نکند، زیرا فقط روحیه‌اش را خراب می‌کرد. وارد اتاقش شده و شمشیر را از غلاف بیرون آورد، سپس تمام هنرهای رزمی خود را تمرین کرد تا اینکه خود را آرام کرد.

سپس رون کسیر را برداشت و یک تمرین شبانه کامل را در آن آغاز کرد.

حوالی ظهر بود که مجبور شد تمرین را متوقف کند زیرا کسی درب خانه‌اش را زد.

حالا حتی اگر ۸ ساعت تمرین، انرژی ذهنی زیادی مصرف و او را خسته و خواب‌آلود می‌کرد، باز هم می‌توانست خود را مجبور به انجام اعمال اولیه و استدلال ساده کند.

او در را باز کرد و لیلی را دید که در آن طرف ایستاده و جعبه کوچکی در دست داشت.

ظاهر او بسیار ضعیف و رنگ‌پریده به نظر می‌رسید، او به وضوح خسته بود زیرا دستانش کمی می‌لرزیدند و کبودی بزرگی روی فکش بود.

«استادت این رو برات فرستاده، اون گفت که تو خدمات شگفت‌انگیزی برای خانواده انجام دادی...» او با افتخار به تنها پسرش لبخند می‌زد.

نوآ جعبه را از دستانش گرفت و به آرامی محل کبودی را نوازش کرد.

لیلی فقط سرش را تکان داد: «همه چیز خوبه، نگران نباش. پدرت فقط اینکه نمی‌تونه تحمل کنه که تو در مقایسه با پسر و دختر دیگه‌ش چقدر شگفت‌انگیزتری!»

سپس به نوآ نزدیک شد، صورتش را بین دستانش گرفت و با جدیت به او نگاه کرد: «بهم قول بده که هیچ کار بی پروایی نکنی، تو باید در امان باشی! نگران من نباش، فقط روی آینده خودت تمرکز کن!»

نوآ به مادرش نگاه کرد و با لبخندی ضعیف سر تکان داد، اما در ذهنش فقط می‌توانست به این فکر کند که دستان لیلی چقدر سرد است.

لیلی از پاسخ او راضی به نظر می‌رسید و قبل از رفتن او را در آغوش گرفت، در حالی که نوآ قبل از اینکه در را ببندد و روی زمین بنشیند مدتی ثابت ایستاد.

نوآ از این واقعه که مادرش توسط پدرش آنقدر بی رحمانه آسیب می‌دید ناراحت بود و خیلی دوست داشت که کمکی به مادرش بکند، زیرا او بی وقفه برای نوآ تلاش کرده بود.

جعبه‌ای که در دستش بود از فشاری که بر اثر فشار نوآ وارد شد شکست و دو بطری روی پاهایش افتاد.

«همونطور که انتظار می‌رفت، این فقط معجون انرژی درونیه. مهم نیست، باید کافی باشه...»

او مستقیماً بطری‌ای را باز کرده و تمام محتویات آن را نوشید.

حس فوق‌العاده قوی شدن از درون بدن نوآ را فرا گرفت، اما او اهمیتی نداد، او از قبل به رون کسیر در مقابل خود نگاه می‌کرد و به تمرین خود ادامه داد.

یک ماه و نیم گذشت و نوآ در این مدت به سختی از اتاقش بیرون رفت.

او فقط در مسابقه هفتگی با استادش و ناهار با مادرش شرکت می‌کرد، او حتی دیگر برای مأموریت بیرون نمی‌رفت.

اکنون در اتاقش ایستاده بود، صورتش رنگ‌پریده و کیسه‌هایی بزرگ زیر چشمش بود، اما پلک‌هایش کاملا باز بود.

به نظر می‌رسید که منبعی از نور در داخل مردمک چشمانش وجود دارد که چشمانش را در تاریکی اتاق می‌درخشاند. او در این مدت به شدت در حال تمرین تکنیک‌هایش بود.

بنابراین، این همان چیزیست که احساس می‌شود.

او رون کسیر را در دست راست جلوی صورتش گرفته بود، با این حال به نظر می‌رسید هیچ مشکلی در نگاه کردن به آن نداشت.

گویی در حال خواندن هر کتاب ساده دیگری است.

لبخندی زد و بعد رون را کنار گذاشت.

«بعدی ششمین درمانه...»

{پایان چپتر 42.}

کتاب‌های تصادفی