تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 57
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۵۷: آمادهسازی
نوآ به آرامی به طرف دیگر دره رفت.
او مکرراً توقف میکرد تا از نوشتههایی که در دفتر خاطرات اوریا نشان داده شده بود آموزش ببیند و جزئیات طلسم را مرور کند.
از اونجایی که بدن همراه، با خون آمیخته شده با "نفس" کاربر ساخته شده، سطح قدرتش ثابته. خب، از نظر تئوری امکان ارتقا اون وجود داره، اما شما به یه تکنیک دیگه نیاز دارید و همچنین خطر مرگ همراه هم زیاد میشه... زمانی که قدرت لازم برای مهار اونو داشتید، بهتره که فقط سراغ یک همراه قویتر برید...
او در حالی که کتاب را در دست دیگرش گرفته بود با شمشیر خود شکل مار را روی زمین میکشید.
نمی دونم من خیلی حریصم که فوراً برای رتبه 3 نقشه میکشم یا چی. اگه اونو بکشم، باید مزایایی در رام کردنش داشته باشم، اما یعنی میتونم اونو حفظ کنم؟ خوب، داشتن یک همراه رتبه 2 در سطح من به هر حال بی فایدهست...
طعمه او یک مار شاخدار درجه 3 بود در حالی که او فقط یک جادوگر درجه 1 بود، طبیعی بود که در این باره شک داشته باشد.
در مورد ساختن بیش از یک همراه هم چیزی نمیگه، حدس میزنم بستگی به فشاری داره که میتونم با دریای هوشیاری خودم تحمل کنم...
دلیل دیگری هم داشت که آرام حرکت میکرد و آن تراکم "نفس" بود.
تراکم آن چنان زیاد بود که تأثیراتش بر بدن او شبیه برکت نفسی بود که در جریان رویداد عنکبوتهای آهنین پیدا کرده بود...
نوآ این حس ضعیف را داشت که به نوعی در حال نزدیک شدن به محدودیتش بود.
اگه چند ماه اینجا بمونم باید به پایان حلقهی ششم برسم، اونم بهخاطر تراکم در این منطقهست. اگه بیشتر در دره پیش برم، حتی زمان کمتری ازم میبره...
او عمداً سفر خود را به عمارت کند کرد تا از کیفیت این مکان استفاده کند.
مشکل اون جانور پادشاه هم وجود داره، اما من واقعاً در مورد هر چیزی که به اون مرتبط باشه ناتوانم.
نقاشی انجام شد و نوآ با نگاه به آن سری تکان داد و از نتیجه راضی بود.
حالا اون مار کجا میتونه باشه؟
مار شاخدار درجه 3 روی رودخانه دراز کشیده بود تا آب پر از "نفس"، وارد بدنش شود.
زخمهای زیادی روی بدنش وجود داشت که احتمالاً به دلیل نبرد با دسته مارهای زمینی بود و هیچ مار درجه 2ای از گلهاش در آنجا وجود نداشت.
مار خواب بود اما درست در فضای باز قرار داشت و هیچ راهی برای غافلگیر کردنش نبود.
نوآ پشت صخرهای مخفی شده و نگاهش میکرد، با شمشیری که در دستش داشت شکل مار را روی زمین میکشید.
به نظر میرسه که مجروحه، این خیلی خوبه، اما راهی برای غافلگیری اون وجود نداره...
نقاشی تمام شد، شکل مار، این بار سه شاخ کوچک روی سرش داشت.
زمان به دست آوردن عنصر اصلیه.
نوآ ناخودآگاه لبخند زد، احتمال داشتن اولین طلسم، او را به وجد میآورد.
او دو شمشیر خود را از غلاف بیرون آورد و از مقابل او عبور کرد.
مار از خواب بیدار شد و احساس کرد که چیزی به سمت او میآید و با دیدن دوباره انسان حقیری که باعث حادثه با مارهای زمین بود، عصبانی شد.
بلافاصله توپی سمی را به سمت او پرتاب کرد و سپس با سرش به جایی که او در حال طفره رفتن بود ضربه زد.
نوآ پرید و به صورت افقی چرخید و مدام ضربات بادی را به سمت بدن مار میفرستاد.
ضربات پوستش را میبریدند، اما فقط زخمهای خفیفی ایجاد شد.
اون واقعا قدرتمنده.
نوآ این اعتراف را کرد و سپس دوباره به حملههایش ادامه داد.
درگیری ادامه داشت و مار شاخدار به شدت میجنگید، اما در هر درگیری زخمهای جدیدی روی بدن او ظاهر میشد و به زخمهای قدیمیاش اضافه میشد که همین هم شروع به تأثیرگذاری بر بدن این جانور عظیم میکرد.
مار شاخدار سعی کرد با حملهای ناامیدانه یک توپ سمی را در محدوده نزدیک نوآ پرتاب کند، اما نوآ از این فرصت استفاده کرد تا از بالای سرش بپرد و با هر دو شمشیر خود سرش را سوراخ کند.
تیغهی شمشیرهایش ضربه عمیقی به جمجمه مار وارد کردند و مار شروع به کوبیدن بدنش به اطراف دره کرد تا انسان را از بالای سرش دور کند!
با این حال، نوآ با تمام قدرت شمشیرهایش را نگه داشته و آنها را به عمق مغز جانور فشار داد...
پس از یک دقیقه کشمکش، سرانجام مار روی زمین افتاد.
نوآ از روی بدنش پرید و نمیتوانست جلوی تعجبش را بگیرد.
چه سرزندگی باورنکردنی! حتی با وجود اینکه تیغههای شمشیرم رو در مغزش فرو کردم، بازم انقدر مقاومت کرد...
او نمیتوانست بدن آن را در حلقه فضایی قرار دهد زیرا خیلی بزرگ بود، بنابراین با عجله یک برش عمیق در امتداد بدن آن ایجاد کرد.
ظرفی را از حلقهاش بیرون آورد و آب داخل آن را دور ریخت، سپس ظرف را زیر بریدگی گذاشت تا خونی که چکه میکرد را جمع کند.
سپس وارد بریدگی شد و داخل بدن مار را بررسی کرد تا اینکه قلب آن را پیدا کرد.
پس از بیرون آمدن از بدنش، لباس را درآورد و آن را در رودخانه شست و شو داد، نمیخواست هیچ گونه آلودگی در زمان ایجاد همراه خود رخ دهد.
نوآ صبورانه منتظر شد تا ظرف پر شود و سپس همه چیز را در حلقه فضایی خود قرار داد و رفت تا درون غاری در آن نزدیکی پنهان شود.
مارهای درجه 2ای داخل آن بودند اما بلافاصله پاکسازی شدند و او مجبور شد برای شستشو دوباره به رودخانه برود.
وقتی تمیز شد و در جای امنی بود، ظرف را بیرون آورد و دستانش را روی آن گذاشت.
"نفس" از بدن او به خون مار در داخل ظرف جاری شد و نقاط انرژی او به طرز دیوانهواری "نفس" اطرافش را جذب میکرد.
یک روز تمام طول کشید تا خون به استانداردهای شرح داده شده در دفترچه خاطرات برسد و وقتی این روند به پایان رسید، خون به مایع غلیظ تیره رنگی تبدیل شده بود.
نوآ مدتی دیگر منتظر ماند تا بدنش دوباره با "نفس" پر شود و پس از اطمینان از اینکه همه چیز آماده بود، یکی از شمشیرهایش را از غلاف بیرون آورد و نوک آن را در مایع فرو برد.
وقتی به تیغه سیاهی که خون تیره از آن میچکید نگاه کرد، چشمانش از هیجان میدرخشید.
زمانشه که کار رو شروع کنم.
{پایان چپتر 57.}
کتابهای تصادفی
