تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 65
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
کالسکه ای با نشان خانواده وینفورد به سمت عمارت بالوان حرکت می کرد.
وقتی نوآ از زمین بیرون آمد، نگهبان می خواست او خسارتی را که در زمین وارد کرده بود بازپرداخت کند، اما کافی بود تا نوآ نام "بالوان" را بگوید تا عذر خود را دریافت کند و به خانه برگردد.
این کار و البته یک تهدید کوچک...
سواری با خوشحالی توسط نوآ پذیرفته شد زیرا او هنوز به طور کامل از جراحات خود بهبود نیافته بود.
او تصمیم گرفته بود به محض اینکه توانست حرکت کند از ترس غرش دیگری از سوی شاه، از گذرگاه دره خارج شود.
خانواده وینفورد حتی یک سری لباس جدید به او دادند تا بتواند حلقه فضایی خود را دوباره در آنجا پنهان کند.
در طول سفر، او بیشتر بر روی درمان شکل ترک خورده آسه آ در دریای هوشیاری خود تمرکز کرد و وقتی به عمارت رسید با قدرت کامل بازگشت.
با نگاهی به خانه اش نمی توانست لبخند کوچکی نزند.
بالاخره برگشتم!
کمی به عقب برگردیم، حدود دو هفته پس از سقوط نوآ در دره.
ویلیام در ساختمان نگهبانان در حال خواندن گزارش ها بود.
در حالی که به خواندن ادامه می داد، دستانش شروع به لرزیدن کردند و حالتی عصبانی در چهره اش شکل گرفت.
سپس خواندن متوقف شد و برگه ای که در دست داشت متلاشی شد.
اشراف لعنتی، نوآ رو به دام انداختن!
او با عجله به بیرون از عمارت رفت و به سمت صخره تویلبویا دوید.
یک هفته طول کشید تا به تنگه رسید، اما تنها چیزی که دید اجساد و بقایای نبرد بود.
او تمام اجساد را جست و جو کرد اما جسد نوآ را پیدا نکرد.
در این گزارش اومده که کاروان در اینجا مورد حمله قرار گرفته اما اون در میان اجساد نیست...
وقتی اوضاع را تحلیل می کرد در فکر فرو رفت.
بعیده که اون توسط خانواده لانسای گروگان گرفته شده باشه، اون هیچ فایده ای برای اونا نداره. با این حال اون کجاس؟
نگاهش در نهایت به صخره افتاد و چشمانش گرد شد.
به من نگو که اون تصمیم گرفته که از دره فرار کنه! این یکی از مناطق خطرناک این منطقه اس...
به صخره نزدیک شد و به فضای زیر آن خیره شد، فقط مه میدان دید او را اشغال کرده بود.
اگه واقعاً اینجا هستی، امیدوارم که بهشت به تو رحم کنه، شاگرد عزیزم.
او یک روز تمام در آن موقعیت ماند و برای سلامتی نوآ دعا کرد.
سپس سرش را تکان داد و آهی کشید و برای عمارتش به جاده برگشت.
بهتره این خبر از مادرش پنهان بشه.
ماه ها گذشت و نگرانی او به درماندگی تبدیل شد.
او هر نگهبانی را از صحبت در مورد حادثه منع کرد اما در نهایت شایعاتی در مورد وضعیت نوآ منتشر شد.
بسیاری بر این باور بودند که او در ازای دریافت منابع تهذیب، فرار کرده و به خانواده لانسای پیوسته بود.
{منابع تهذیب همون نوشیدنی ها و قرص های مخصوصه...}
برخی دیگر میگفتن که او را به اسارت بردند تا با خانواده بالوان تجارت کنند.
لیلی اما احساس بدی در مورد وضعیت نوآ داشت زیرا متوجه تغییر نگرش ریس شده بود.
{رییس پدر نوآ.}
او کمتر به ملاقاتش می رفت و در طول شب هایی که با هم می گذراندند خشونت کمتری داشت.
نگرانی های او جمع شده بود، اما کاری از دستش بر نمی آمد جز اینکه ویلیام را با سوالات آزار دهد.
با این وجود، او به زودی فهمید که حتی ویلیام نیز از وضعیت پسرش چیزی نمیدانست.
انتظار داشت اورا خفه میکرد اما کاری نمی شد کرد.
سپس پس از گذشت بیش از چهار ماه از رفتن نوآ، خبر خوشی آمد.
نوآ به عمارت برگشته بود!
لیلی و ویلیام بلافاصله از ساختمان های مربوطه خود به سمت دروازه جلوی عمارت دویدند.
ویلیام اولین کسی بود که وارد شد و در جای خود ایستاد و به جوان خندان روی کالسکه خانواده ویلفورد نگاه کرد.
جوان موهای بلند مشکی و چشمان آبی درخشانی داشت.
لباس های بزرگی پوشیده بود که برای قدش مناسب نبود و دو شمشیر بر پشتش غلاف کرده بود.
نگاهی بالغ از او تراوش می شد و ویلیام نمیتوانست با آن منظره لبخند درخشانی نزند.
اون بزرگ شده.
قبل از اینکه بتواند به سمت او حرکت کند، چهره لیلی از کنار او گذشت و مستقیماً روی جوان خندان پرید.
«بهت گفتم مواظب باش و با این حال این همه مدت ناپدید شدی! میدونی چقدر نگران بودم؟ بسه، یک ماه تموم نمیذارم تو از اتاقت بیرون بیای، صبر کن، بیا دو ماهش کنیم!»
لیلی نیمی از نوآ را در آغوش گرفته بود و نیم دیگر پسرش را سرزنش می کرد اما مشخص بود که از صمیم قلب خوشحال بود که نوآ را سالم میبیند.
یک روز کامل طول کشید تا نوآ مادرش را آرام کند و به او اطمینان دهد، در حالی که ویلیام فقط میتوانست از دور به جمع خانواده نگاه کند.
لیلی آن روز در اتاق نوآ به خواب رفت، لبخندی بر چهره خوابیده او نقش بسته بود.
روز بعد، او قبل از رفتن به اتاق ویلیام برای ارائه گزارش، تمام صبح خود را با مادرش گذراند.
ویلیام نیز به صورت ناخودآگاه لبخند می زد، اما وقتی نوآ محیط دره را توصیف کرد، چهره او خشن شد.
او چیزی در مورد خانواده آسه آ یا طلسم نگفت اما از زمانی که از دره فرار کرد یک شک داشت.
«استاد، شاه جانورها در چه سطحی بود؟»
ویلیام هنوز در حال هضم سخنان نوآ بود که سوال را شنید و در فکر فرو رفت.
بعد از کمی تردید با صدایی آرام گفت:
«احتمالا رتبه 5. تو گفتی که یک گذرگاه به دره در میدان ایانو باز کردی؟ باید به خانواده شوستی هشدار بدم، اونا اوضاع رو مدیریت میکنن. حل کردن این این شرایط برا یک خانواده متوسط خیلی خطرناکه. اونا فقط باید اونجارو امن و غیر قابل تردد کنن...»
نوآ علاقه مند شد.
«یعنی اونا پادشاه رو میکشن؟»
ویلیام سرش را تکان داد.
«نبرد با موجودی در اون سطح، تمام حوزه قدرت اونا رو متزلزل میکنه، اونا نمیتونن هزینه اون رو بپردازن. همچنین، احتمالاً دره در این روند نابود میشه و اونا تنها مزایایی رو که می تونن به دست بیارن از دست میدن. اونا فقط امنیت خودشونو فراهم میکنن. فقط باید گذرگاهو به یه منطقه ممنوعه تبدیل کنن.»
{یکی از مزایایی که میتونستن بگیرن خود دره بود. اما اگه خراب بشه به هیچ دردی نمیخوره.}
نوآ کمی ناامید شد زیرا می خواست نبردی با این قدرت را ببیند، اما آنچه ویلیام گفت معقول بود.
سپس چیزی به یاد آورد و با بی شرمی به استادش لبخند زد.
«میدونید، سیکل ششم من کامل شده. میشه بلافاصله آخرین درمان رو انجام بدیم.»
با نگاهی به بچه خندان، بخشی از ویلیام می خواست دوباره او را در صخره بیندازد.
{پایان چپتر 65.}
کتابهای تصادفی

