فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

تولد شمشیر شیطانی

قسمت: 66

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت 66: سیاه

نوآ در اتاق شکنجه زیر ساختمان نگهبانان و به میز فلزی بسته شده بود.

هنگامی که "نفس" اش را در نقطه ای که زمانی نقطه انرژی اش بود جذب می کرد، مایعی سیاه و بدبو از بدنش خارج شد.

نوآ قبلاً آن وضعیت را پیش‌بینی کرده بود، بنابراین در طول فرآیند آرام بود، حتی اگر گهگاه فریادهایی بلندی میزد ذهنش آرامش داشت.

هیکل آسه آ زیر لباس، در پایین تنه اش پنهان شده بود و صبورانه منتظر بود تا این روند به پایان برسد.

حجم عظیمی از "نفس" داشت در بدن نوآ جمع می شد و آن را تقویت و تصفیه می کرد.

این پروسه حدود ده دقیقه طول کشید تا اینکه سرانجام او توانست نقاط جدید را تشکیل دهد.

این نقاط انرژی، تیز و کریستالی بودند و فوق العاده محکم به نظر می رسیدند.

آنها "نفس" را با سرعتی غیرقابل تصور جذب کردند و نوآ احساس کرد که نیروی عظیمی به بدنش می آمد...

او با سر به ویلیام که در کنارش بود اشاره ای کرد و ویلیام برای آزاد کردن نوآ، بندها را باز کرد.

وقتی ویلیام دید که شاگردش بالاخره از آن تکنیک خطرناک رها شده بود، لبخندی بر لبان نشست.

«تو واقعا این کار رو کردی.»

او بدون توجه به کثیفی، دستش را بر روی شانه نوآ زد.

نوآ دوباره با خوشحالی سری تکان داد، او می خواست فوراً قدرت جدید خود را آزمایش کند اما انرژی ذهنی او تقریباً به طور کامل تحلیل رفته بود و نمی توانست چیزها را دقیقاً حس کند.

با این حال، قبل از اینکه بتواند به استادش تعظیم کند، اتفاقی غیر منتظره رخ داد.

حس عجیبی به کمرش برخورد کرد و یک توپ خالی کوچک در آنجا شکل گرفت.

نوآ آن نقطه را لمس کرد اما از داشتن این اندام جدید احساس ناراحتی نکرد.

ویلیام متوجه رفتار او شد و نقطه ای را که اشاره می کرد بررسی کرد.

دهانش باز شد و چشمانش گشاد، یک دستش را روی سرش گذاشت و با صدای آرامی فریاد زد.

«این امکان نداره...»

نوآ به قیافه استادش نگاه کرد و گیج شد، سپس فکری به ذهنش خطور کرد و او نیز چشمانش را گشاد کرد.

«به من نگو که؟»

ویلیام سری تکان داد و دوباره با دقت محل را بررسی کرد.

«دانتیان تو شکل گرفته...»

نوآ مات و مبهوت شد اما بعد با صدای بلند شادی کرد.

موجی از درد از سر خسته اش خارج شد که او را مجبور به آرامش کرد.

«اما استاد، من فقط سیزده و نیم سال دارم.»

ویلیام قبل از پاسخ دادن کمی با خودش زمزمه کرد.

«رتبه 1 جادوگری، رتبه 2 بدن برای بیشترین قسمت رشدت و الان رتبه 3 بدن... من به تو گفتم که مراکز قدرت به هم مرتبط ان، اما هرگز فکر نمی کردم که می تونن اینقدر همدیگرو تحت تاثیر قرار بدن.»

افکار نوآ آرام بود، زیرا او به تازگی درمان را انجام داده بود و نمی توانست با استدلال استاد خود همراه شود.

هنوز داشت اندام جدیدش را بررسی می کرد که به چیزی فکر کرد.

«این به این معناس که الان می تونم عنصر خودمو بشناسم؟»

ویلیام سرش را تکان داد اما بعد از آن قیافه‌ای سخت گرفت.

«اول برو خودتو بشور و استراحت کن، من در همین حین آماده سازی لازم رو انجام میدم. فردا صبح اینجا با من ملاقات کن.»

نوآ تمایلی به رفتن نداشت و می خواست بیشتر سوال بپرسد اما موج دیگری از درد به او رسید، بنابراین تصمیم گرفت دستور استادش را اجرا کند.

او عمیقاً تعظیم کرد، تنها تقدیر و شکرگذاری نسبت به مرد مقابلش داشت!

«فقط به لطف شماس که من تا این حد رشد کردم. پس از شما متشکرم، استاد!»

ویلیام به مرد جوان پوشیده از کثیفی نگاه کرد و در ذهنش خاطراتی درباره او پدیدار شد.

اولین باری که دستور به شاگرد گرفتن او را دریافت کرد، فکر می کرد که او به نوعی دایه تبدیل خواهد شد، اما نوآ از هر انتظاری که از او داشت فراتر رفته بود...

او باید اعتراف می کرد که شاگردش باعث افتخار او حتی فراتر از منطق بود!

ویلیام موهای کثیف نوآ را کمی به هم زد و لبخندی زد.

«فقط برو، فردا بیشتر صحبت میکنیم.»

نوآ رفت و حالتی خوشحال در چهره ویلیام به حالتی نگران تبدیل شد.

«این بار من واقعا نمی تونم تورو پوشش بدم.»

وقتی نوآ روز بعد از خواب بیدار شد، به وضوح تغییرات بدن خود را احساس کرد.

او احساس نشاط باورنکردنی از بدنش کرد و وقتی میزان "نفس" را بررسی کرد، شگفت زده شد.

«این برای بیش از صد حمله کافیه!»

سپس او رویداد دانتیان را به یاد آورد و هیجان او افزایش یافت.

«من کنجکاوم که چطوری آموزش کار میکنه و حتی این سوال در مورد عنصر من هم وجود داره...»

او با عجله به داخل ساختمان نگهبانان و سپس در زندان زیرزمینی رفت.

ویلیام با یک کتاب کوچک و یک سنگ شفاف به اندازه یک مشت منتظر او بود.

«این رو بخون، این یک تکنیک تهذیب رتبه 1 برای دانتیانه، هیچ محدودیتی برای عنصر کاربر نداره، بنابراین برای تعیین استعداد تزکیه کننده عالیه. هر خانواده ای از اون استفاده می کنه.»

نوآ کتاب را گرفت و با عجله خواند.

این یک روش ساده تنفسی بود که در یک موقعیت ثابت انجام می شد، با وضعیت خود به عنوان یک جادوگر رتبه 1 فوراً آن را حفظ کرد.

ویلیام پرسید:

«آماده ای؟»

نوآ در جواب سرش را تکان داد.

«نمیتونم جلوی اشتیاقمو بگیرم!»

سپس ویلیام سنگ را به نوآ داد و توضیحی داد.

«این یک سنگ فاروسه. این ویژگی عجیب و غریب تغییر رنگ، بر اساس عنصر "نفس" هر فردی که از اون استفاده میکنه رو داره. اونو روی کمر خودت قرار بده و در روش تهذیب شروع به مراقبه کن، بدن تو به طور طبیعی عنصر "نفس" رو جذب می کنه. رنگ این سنگ نسبت به استعداد تو تغییر میکنه.»

نوآ وقتش را تلف نکرد و در حالت چهار زانو که در تکنیک مشخص شده بود روی زمین نشست.

سنگ را روی کمرش گذاشت و شروع به تمرین کرد.

"نفس" به سمت بدن او حرکت کرد و وارد دانتیان کوچک خالی اش شد و آن را با یک ماده گازی پر کرد.

همانطور که "نفس" گازی وارد دانتیان شد، روی سطح آن فشار آورد و آن را بزرگ کرد.

سرعت آهسته بود اما در عین حال آرامش بخش بود، نوآ هر بار که دانتیانش شارژ می شد کمی سرحال تر می شد.

بعد از اینهمه مدت صبر کردن بلاخره دارم قدرت واقعی یک تهذیب کننده رو حس میکنم.

بعد از حدود یک ساعت صدای ویلیام به گوش رسید.

«الان میتونی متوفقش کنی.»

نوآ به چهره استادش نگاه کرد و دید که حالتی نگران دارد.

سپس نگاهش را به سنگ روی کمرش انداخت.

سنگ فاروس کاملا سیاه بود.

{پایان چپتر 66.}

کتاب‌های تصادفی