فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

تولد شمشیر شیطانی

قسمت: 68

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت 69: لیلی

«خب حالا باید چیکار کنم؟»

ویلیام سرش را تکان داد و لبخند پیچیده ای زد.

«خبر دانتیان و عنصر تو خیلی‌ها رو در حلقه داخلی شگفت‌زده می‌کنه. به هر حال تو یک تهذیب‌‌کننده کمتر از چهارده سال هستی و یکی از کمیاب‌ترین عناصر رو داری. اگه مردم تو رو اعجوبه خطاب کنن تعجب نمی کنم.»

نوآ از سخنان استادش سری تکان داد.

«و این چیز بدیه... درست میگم؟»

ویلیام پاسخ داد: «بله، اونا قبلاً سعی کرده بودن که تو رو با مأموریت اسکورت توی یک تله بفرستن و می‌ترسم از این به بعد از روش های مستقیم‌تری برای آسیب رسوندن به تو استفاده کنن. خوب، شاید در انتخاب نقش تو بین خانواده دو دستگی ایجاد بشه. اما به هر حال بهتره مراقب باشی. مثل همیشه، زمان زیادی رو در عمارت نگذرون و فقط برای جانورای جادویی به ماموریت برو. من در این مدت وضعیت رو کاملا بررسی میکنم تا ببینم میتونم اطلاعات خوبی بدست بیارم یا نه.»

نوآ برخاست و تعظیم کرد و سپس از اتاق خارج شد.

ویلیام مدتی قبل از اینکه آهی بکشد در اتاق ایستاد.

«متاسفم، استاد تو گاهی اوقات واقعاً بی‌فایده‌اس.»

نوآ به دیدن مادرش رفت و ماجرا را برای او تعریف کرد.

او چیز زیادی از تهذیب نمی دانست، اما وقتی گفت که احتمالاً به دلیل استعدادش در خطر بود، در فرستادن او تردیدی نکرد.

«اگه عمارت امن نیست پس برو، به من اهمیت نده!»

اینها کلماتی بود که او گفت و نوآ نتوانست به هنگام خروج به غیر از جزم کردن عزم خود کار دیگری انجام دهد...

او اولین مأموریتی را که پیدا کرد انجام داد و به مکان تعیین شده‌ای رفت که در آن گزارش آمده بود که جانوران جادویی در حال جمع شدن بودند...

جانوران همه در رتبه 2 بودند، کمتر از پنج دقیقه طول کشید تا نوآ دسته آنها را نابود کند.

«جانورای رتبه 2 واقعاً نمی‌تونن کاری انجام بدن. بدن من خیلی پیشرفت کرده و "نفس" موجود در اون در همون سطحیه که در دانتیان من وجود داره. به نظر می رسه که سخت‌ترین بخش در پرورش دانتیان، "نفس" لازم برای بزرگ کردن اونه، در حالی که پر کردن دوباره اون زمان زیادی نمی بره.»

او در حال آزمایش قدرت جدیدش بود و کاملا راضی بود.

دانتیان او هنوز کوچک بود اما می‌توانست احساس کند که حداکثر ظرفیت آن بسیار بالاتر از ظرفیت بدنش است و این بدون در نظر گرفتن مرحله‌ای که در آن قرار داشت بود.

«واقعاً تفاوت زیادی وجود داره، اگه من در جعل هفت جهنم تمرین نمی‌کردم، میشه گفت که نمی‌تونستم توی بیشتر از پنج درگیری با یک تزکیه‌کننده واقعی دووم بیارم. الان ضعف من از بین رفته، فقط باید تهذیب کنم و می‌تونم برای مدت طولانی بجنگم.»

مزایای داشتن دانتیان به این‌ها ختم نمی شد، اما بدن نوآ آنقدر قوی بود که نمی‌توانست تغییر مثبت دیگری را احساس کند.

نوآ تصمیم گرفت چند شب را بیرون از عمارت بگذراند تا روی اندام جدید خود تمرکز کند، مأموریت ها، بهانه ای عالی برای غیبت او بودند.

در همین حال، ویلیام روی زمین یک سالن مجلل زانو زده بود.

سالن بزرگ بود، به اندازه یک طبقه کل ساختمان نگهبانان، و بسیاری از نقاشی‌ها و وسایل رنگارنگ بر روی دیوارهای آن نمایان بود.

در مقابل او، بسیاری از صندلی‌های جادار بر روی پله‌های مرمری کوتاه قرار داده شده بود که باعث می‌شد کسانی که روی آن‌ها می‌نشستند، به کسانی که در حضورشان بودند از بالا به پایین نگاه کنند...

توماس بالوان روی صندلی مرکزی نشسته بود و سنگ سیاه را به دقت بررسی می کرد.

پس از مدتی سنگ را پایین آورد و به نائب کاپیتان زانو زده نگاه کرد.

«یعنی میگی که اون حرومزاده ریس نه تنها قبل از چهارده سالگی دانتیانشو ایجاد کرده، بلکه از عنصر تاریکی هم برخوردار شده؟»

پاسخ ویلیام فوری و بلند بود.

«بله، ارباب پدرسالار، من وقتی اون آزمایش سنگ فاروس رو انجام داد اونجا بودم...»

توماس کمی فکر کرد و بعد سرش را تکان داد.

«تصمیمم رو گرفتم، هیچ کس اجازه نداره کاری با اون بچه داشته باشه، میخوام ببینیم اون چطوری رشد میکنه. منو میفهمی، ریس؟ من نمی خوام ببینم که نقشه دیگه ای پشت سرم انجام شده باشه...»

ریس روی یکی از صندلی‌های کنار توماس نشسته بود و با صحبت های او، بلند شد و تعظیم کرد.

«من درک می‌کنم پدر.»

سپس توماس به طور معمولی دستش را تکان داد.

«جلسه به اتمام رسیده، می تونید برید.»

با سخنان او همه برخاستند، تعظیم کردند و بر سر وظایف خود بازگشتند.

ویلیام وقتی به حلقه بیرونی برگشت از سخنان پدرسالار آسوده شد.

با این حال، همه اعضای خانواده بالوان از این منش راضی نبودند.

در اتاق دیگری در داخل حلقه داخلی...

کررررش!

یک میز بزرگ و به ظاهر گران‌قیمت با ضربه ریس خراب شد.

«لعنتی، اون پسر منه، من می‌تونم هر کاری که بخوام با اون انجام بدم.»

به میز شکسته نگاه کرد و نگاهش را روی آن متمرکز کرد.

سفره روی آن سوخت و خاکستر شد.

کمی عرق روی صورت ریس ظاهر شد که او را بیشتر عصبانی می‌کرد.

«لعنتی، آخه کی فکر می‌کرد که اون اینقدر سریع رشد کنه. پسر اون فاحشه باید همیشه، همیشه ضعیف تر از پسر و دختری باشه که ربکا به من داده...»

روی بالشی روی زمین نشست تا آرام شود.

ریس بالوان ضعیف ترین فرد در خانواده اش بود.

از آنجایی که او هر چیزی را که می‌خواست داشت، هرگز به تمرین اهمیت نمی داد.

با این حال، فرزندانی که او با همسر مرده‌اش، ربکا به وجود آورد بود، بی‌خیالانه رفتار او را اتخاذ کرده بودند و حاضر نبودند زمان زیادی را صرف تهذیب کنند.

ریس قبلاً از ایده جانشینی پدرش چشم پوشی کرده بود زیرا دو برادر بزرگترش کاندید های بهتری بودند، با این حال او نمی‌توانست بپذیرد که پسر حرامزاده‌اش می توانست به فردی مهم در خانواده تبدیل شود در حالی که سایرین فرزندان او نمی‌توانستند.

قبل از اینکه از چشمانش نور سردی ساطع شود، مدتی فکر کرد.

«من نمی‌تونم به تو صدمه بزنم، اما می‌تونم مطمئن بشم که هرگز به خانواده وفادار نمی‌مونی و بعد صبورانه منتظر اشتباهاتت می‌مونم. من نمی تونم صبر کنم تا ببینم چهره متأسف تو توسط محافظان شخصی ما تعقیب بشه.»

او بلند شد و به ظاهر برای کسی فریاد زد.

«وین، من به حلقه بیرونی میرم، مراقب بچه هام باش.»

نگهبانی یک‌دفعه ظاهر شد و روی زمین زانو زد.

«بله سرور من.»

{پایان چپتر 68.}

کتاب‌های تصادفی