تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 69
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
داخل ساختمان مهمانان، در اتاق لیلی....
لیلی آینه کوچکی در دست داشت و آرایشش را چک میکرد.
هر بار که احساس میکرد که ریس در حال آمدن بود این کار را انجام میداد.
«اون خودشو روی من خالی میکنه، اون همیشه همینطوره...»
لیلی به دلیل اینکه از خانوادهای فقیر بود، هرگز فرصتی برای دریافت آموزش نداشت.
با اینحال، زیبایی او مشهور بود به حدی که توجه بزرگان و اشرافی ها را به خود جلب میکرد.
به این ترتیب او با ریس آشنا شد و توانست در عمارت بالوان زندگی کند.
از دیدگاه عوام، او یک برکت داشت، و قبل از تولد نوآ نیز این احساس را داشت.
فکر کردن به این که چنین شادیای میتونه به درد زیادی تبدیل بشه...
او میدانست که پسرش شگفت انگیز بود.
او ممکن بود چیزی در مورد تهذیب نداند، اما مطمئن بود که نوآ در آینده به فردی مهم تبدیل خواهد شد.
هنوز اون زمانی رو که نوا خیلی تلاش کرد تا راه رفتن رو یاد بگیره یادمه. چطوری یک نوزاد میتونه همچین ارادهای داشته باشه؟
وقتی صحنههای نوجوانی او را به یاد آورد، لبخند زد.
تو خیلی سخت کار کردی و میدونم که خیلی چیزها رو از من پنهان کردی. تو حتی یک مرد هم نیستی، اما میخوای از من محافظت کنی.
سرش را تکان داد.
او میدانست که نوآ به او اهمیت می داد، زیرا همیشه بدن او را در ملاقات بررسی میکرد...
لیلی میدانست که بخشی از شخصیت سختکوش نوآ به خاطر موقعیت خودش بود.
سپس اولین شبی که نوآ با رون کسیر تمرین میکرد را دید و صورت رنگ پریده و چشمان خون آلودش را به یاد آورد.
چندتا شب اینطوری شدی؟ چند بار از این بدتر شدی؟ خدایا، چه پسر بیپروایی دارم.
آینه را حرکت داد تا به گونه راستش اشاره کند، کبودی هایی روی آن نقطه هنوز در حال بهبود بودند.
من هرگز به تو نگفتم که پدرت منو میزنه تا تو رو اذیت نکنم. کارایی که اون انجام میده برای خراب کردن زندگی توهستن، من فقط ابزاری برای این هدف هستم و به نظر میرسه که روش های اون دارن جواب میدن...
آهی کشید.
چیزی که او از زمانی که به عمارت آمده بود بیشتر از همه یاد گرفته بود، شخصیت ریس بود.
او تقریباً میتوانست پیشبینی کند که هر عمل او چه خواهد بود.
امروز واقعا نگران به نظر میرسیدی وگرنه به چیزی من نمیگفتی. این به این معناست که واکنش ریس سختتر از اینم میشه. هر چند نگران نباش، ممکنه من به عنوان یک مادر، بیفایده باشم، اما بالاخره شهامت اونو دارم که باری روی دوش تو نباشم...
آینه را روی زمین انداخت و آن را کوبید.
سپس دو خرده تیزی از آن برداشت و در آستین خود پنهان کرد.
امیدوارم درک کنی و به موقعش منو ببخشی.
سپس با چشمانی مصمم روی تخت منتظر آمدن معشوقش شد.
ریس او را زیاد منتظر نگذاشت و تنها چند ساعت بعد به اتاقش رسید.
وقتی به داخل رفت، متوجه شد که در قیافه لیلی مشکلی وجود داشت، اما بعد نقشه خود را به یاد آورد و لبخندی بر لبانش نشست.
لیلی قبل از اینکه بتواند صحبت کند ابتکار عمل را به دست گرفت.
«اومدی منو بکشی؟»
آنها برای مدت طولانی با هم بودند، ریس میدانست که لیلی فقط یک زن احمق نیست.
«تو رو بکشم؟ اصلاً، احتمالاً نمیدونی اما انجام این کار خلاف دستور مستقیم پدرمه. پسر ما قبلاً کاملاً مشهور شده...»
سرش را بالا گرفت تا درست در چشمان ریس نگاه کند.
«پس چیکار میکنی؟»
ریس لبخندی از خود راضی زد و جواب داد.
«خب، همه در مورد رفتاری که من با تو میکنم، اطلاع دارن. من فقط به این فکر میکردم که ممکنه این بار یک علامت دائمی باقی بذارم. ممکنه شانس کشتن تورو از دست داده باشم، اما این به این معنا نیست که نمیتونم میزان نفرت اونو به این خانواده بیشتر کنم.»
لیلی به حرفش لبخند زد.
اگه اون تا این حد از پسرم متنفره، به این معنیه که بچه من واقعاً خارقالعادهاس.
«خب، تو توی فکر چه کاری بودی؟»
ریس ژست متفکرانهای گرفت و بعد به طور معمولی جواب داد.
«من به این فکر میکردم که اگه چهرهی تو رو از بین ببرم، هر بار که به تو نگاه میکنه، نفرت اون از خانواده بیشتر نمیشه؟ مطمئناً پدرسالار بزرگ شخصاً برای چند بریدگی روی صورت یک فاحشه دخالت نمیکنه.»
لیلی به لبخند زدن ادامه داد و دستانش را پشت سرش گذاشت و ایستاد.
سپس با حالتی جادوگرانه به ریس نزدیک شد و دستانش را دور گردن او انداخت.
«نمیخوای قبل از انجام این کار برای آخرین بار از چهره من لذت ببری؟»
هیجان ریس بیشتر شد و لیلی را محکم به کمرش گرفت و او را به کشاله ران خود نزدیک کرد.
«تو حتما یک فاحشهای، هه.»
میخواست او را ببوسد که لیلی یکی از خردههای آینه را از آستین خود بیرون آورد و به چشم چپ ریس زد.
ریس به طور غریزی او را با قدرت کامل پرت کرد و لیلی به دیوار اتاق کوبیده شد و سپس روی زمین افتاد.
ریس ضعیف بود اما همچنان یک تهذیب کننده بود، ضربهاش دندههای لیلی را شکست.
او دیوانه وار شروع به فریاد زدن بر سر لیلی که روی زمین بود کرد...
«ای زن دیوونه! حالا هیچ چیز نمیتونه تورو نجات بده، حتی پدرسالار! من آهسته آهسته شکنجهات میکنم و مطمئن میشم که پسر حرومزادهات وقتی این کارو میکنم، تماشا میکنه!!!»
خون از حدقه چشمش جاری شد، تیکه آینه عمیقاً او را سوراخ کرده بود، او مطمئن نبود که جراحتش قابل درمان بود یا خیر.
با این حال، لیلی از قبل خرده مخفی دیگرش را نگه داشته بود و آن را به گلوی خودش زد.
وقتی زندگی را ترک میکرد لبخندی درخشان نشان میداد و از اینکه میدانست نقشهاش موفق شده بود خوشحال بود.
پسر عزیزم، حالا اون دستی به تو نمیزنه. بعدش تو فکر میکنی که مادرت فقط یک زن ضعیف بوده... امیدوارم اینطوری تو خانواده بالوان قوی بشی و کارای بیتدبیرانه نکنی.سلامت باشی عزیزم.
سپس او درگذشت.
ریس هنوز فریاد میزد و میخواست به جسد لیلی نزدیک شود که فشار خفه کنندهای اتاق را فرا گرفت.
«ای پسر احمق، یعنی دستورات من فقط توی گوش تو مثل گوزه؟»
توماس بالوان در اتاق ظاهر شد و ریس را از برداشتن هر قدم دیگری باز داشت.
{پایان چپتر 69.}
کتابهای تصادفی

