فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

تولد شمشیر شیطانی

قسمت: 69

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

داخل ساختمان مهمانان، در اتاق لیلی....

لیلی آینه کوچکی در دست داشت و آرایشش را چک می­کرد.

هر بار که احساس می­کرد که ریس در حال آمدن بود این کار را انجام می­داد.

«اون خودشو روی من خالی می­کنه، اون همیشه همینطوره...»

لیلی به دلیل این­که از خانواده­ای فقیر بود، هرگز فرصتی برای دریافت آموزش نداشت.

با این­حال، زیبایی او مشهور بود به حدی که توجه بزرگان و اشرافی ها را به خود جلب می­کرد.

به این ترتیب او با ریس آشنا شد و توانست در عمارت بالوان زندگی کند.

از دیدگاه عوام، او یک برکت داشت، و قبل از تولد نوآ نیز این احساس را داشت.

فکر کردن به این ­که چنین شادی­­­ای می­تونه به درد زیادی تبدیل بشه...

او می­دانست که پسرش شگفت انگیز بود.

او ممکن بود چیزی در مورد تهذیب نداند، اما مطمئن بود که نوآ در آینده به فردی مهم تبدیل خواهد شد.

هنوز اون زمانی رو که نوا خیلی تلاش کرد تا راه رفتن رو یاد بگیره یادمه. چطوری یک نوزاد می­تونه همچین اراده­ای داشته باشه؟

وقتی صحنه­های نوجوانی او را به یاد آورد، لبخند زد.

تو خیلی سخت کار کردی و می­دونم که خیلی چیزها رو از من پنهان کردی. تو حتی یک مرد هم نیستی، اما می‌خوای از من محافظت کنی.

سرش را تکان داد.

او می‌دانست که نوآ به او اهمیت می داد، زیرا همیشه بدن او را در ملاقات بررسی می­کرد...

لیلی می‌دانست که بخشی از شخصیت سخت‌کوش نوآ به خاطر موقعیت خودش بود.

سپس اولین شبی که نوآ با رون کسیر تمرین می­کرد را دید و صورت رنگ پریده و چشمان خون آلودش را به یاد آورد.

چندتا شب اینطوری شدی؟ چند بار از این بدتر شدی؟ خدایا، چه پسر بی­پروایی دارم.

آینه را حرکت داد تا به گونه راستش اشاره کند، کبودی هایی روی آن نقطه هنوز در حال بهبود بودند.

من هرگز به تو نگفتم که پدرت منو می­زنه تا تو رو اذیت نکنم. کارایی که اون انجام می­ده برای خراب کردن زندگی توهستن، من فقط ابزاری برای این هدف هستم و به نظر می­رسه که روش های اون دارن جواب می­دن...

آهی کشید.

چیزی که او از زمانی که به عمارت آمده بود بیشتر از همه یاد گرفته بود، شخصیت ریس بود.

او تقریباً می‌توانست پیش‌بینی کند که هر عمل او چه خواهد بود.

امروز واقعا نگران به نظر می­رسیدی وگرنه به چیزی من نمی­گفتی. این به این معناست که واکنش ریس سخت­تر از اینم می­شه. هر چند نگران نباش، ممکنه من به عنوان یک مادر، بی­فایده باشم، اما بالاخره شهامت اونو دارم که باری روی دوش تو نباشم...

آینه را روی زمین انداخت و آن را کوبید.

سپس دو خرده تیزی از آن برداشت و در آستین خود پنهان کرد.

امیدوارم درک کنی و به موقعش منو ببخشی.

سپس با چشمانی مصمم روی تخت منتظر آمدن معشوقش شد.

ریس او را زیاد منتظر نگذاشت و تنها چند ساعت بعد به اتاقش رسید.

وقتی به داخل رفت، متوجه شد که در قیافه لیلی مشکلی وجود داشت، اما بعد نقشه خود را به یاد آورد و لبخندی بر لبانش نشست.

لیلی قبل از اینکه بتواند صحبت کند ابتکار عمل را به دست گرفت.

«اومدی منو بکشی؟»

آنها برای مدت طولانی با هم بودند، ریس می­دانست که لیلی فقط یک زن احمق نیست.

«تو رو بکشم؟ اصلاً، احتمالاً نمی‌دونی اما انجام این کار خلاف دستور مستقیم پدرمه. پسر ما قبلاً کاملاً مشهور شده...»

سرش را بالا گرفت تا درست در چشمان ریس نگاه کند.

«پس چیکار می­کنی؟»

ریس لبخندی از خود ­راضی زد و جواب داد.

«خب، همه در مورد رفتاری که من با تو می­کنم، اطلاع دارن. من فقط به این فکر می­کردم که ممکنه این بار یک علامت دائمی باقی بذارم. ممکنه شانس کشتن تورو از دست داده باشم، اما این به این معنا نیست که نمی­تونم میزان نفرت اونو به این خانواده بیشتر کنم.»

لیلی به حرفش لبخند زد.

اگه اون تا این حد از پسرم متنفره، به این معنیه که بچه من واقعاً خارق­العاده­اس.

«خب، تو توی فکر چه کاری بودی؟»

ریس ژست متفکرانه­ای گرفت و بعد به طور معمولی جواب داد.

«من به این فکر می‌کردم که اگه چهره‌ی تو رو از بین ببرم، هر بار که به تو نگاه می‌کنه، نفرت اون از خانواده بیشتر نمیشه؟ مطمئناً پدرسالار بزرگ شخصاً برای چند بریدگی روی صورت یک فاحشه دخالت نمی‌کنه.»

لیلی به لبخند زدن ادامه داد و دستانش را پشت سرش گذاشت و ایستاد.

سپس با حالتی جادوگرانه به ریس نزدیک شد و دستانش را دور گردن او انداخت.

«نمی­خوای قبل از انجام این کار برای آخرین بار از چهره من لذت ببری؟»

هیجان ریس بیشتر شد و لیلی را محکم به کمرش گرفت و او را به کشاله ران خود نزدیک کرد.

«تو حتما یک فاحشه­ای، هه.»

می­خواست او را ببوسد که لیلی یکی از خرده­های آینه را از آستین خود بیرون آورد و به چشم چپ ریس زد.

ریس به طور غریزی او را با قدرت کامل پرت کرد و لیلی به دیوار اتاق کوبیده شد و سپس روی زمین افتاد.

ریس ضعیف بود اما همچنان یک تهذیب کننده بود، ضربه‌اش دنده‌های لیلی را شکست.

او دیوانه وار شروع به فریاد زدن بر سر لیلی که روی زمین بود کرد...

«ای زن دیوونه! حالا هیچ چیز نمی­تونه تورو نجات بده، حتی پدرسالار! من آهسته آهسته شکنجه­ات می­کنم و مطمئن می­شم که پسر حرومزاده­ات وقتی این­ کارو می­کنم، تماشا می­کنه!!!»

خون از حدقه چشمش جاری شد، تیکه آینه عمیقاً او را سوراخ کرده بود، او مطمئن نبود که جراحتش قابل درمان بود یا خیر.

با این حال، لیلی از قبل خرده مخفی دیگرش را نگه داشته بود و آن را به گلوی خودش زد.

وقتی زندگی را ترک می­کرد لبخندی درخشان نشان می­داد و از اینکه می­دانست نقشه­اش موفق شده بود خوشحال بود.

پسر عزیزم، حالا اون دستی به تو نمیزنه. بعدش تو فکر می­کنی که مادرت فقط یک زن ضعیف بوده... امیدوارم اینطوری تو خانواده بالوان قوی بشی و کارای بی­تدبیرانه نکنی.سلامت باشی عزیزم.

سپس او درگذشت.

ریس هنوز فریاد می­زد و می­خواست به جسد لیلی نزدیک شود که فشار خفه کننده­ای اتاق را فرا گرفت.

«ای پسر احمق، یعنی دستورات من فقط توی گوش تو مثل گوزه؟»

توماس بالوان در اتاق ظاهر شد و ریس را از برداشتن هر قدم دیگری باز داشت.

{پایان چپتر 69.}

کتاب‌های تصادفی