فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

تولد شمشیر شیطانی

قسمت: 70

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت 70: حلقه داخلی

ریس زخم روی چشمش را پوشانده بود و برگشت تا به پدرش نگاه کند.

توماس در حالی که به پسرش نگاه می­کرد حالت ناامیدانه­ای در چهره­اش داشت.

«نه تنها که تو از من نافرمانی کردی، حتی به یک زن معمولی اجازه دادی به تو صدمه بزنه. به عنوان یک تهذیب کننده، تو واقعاً یک شکستی...»

ریس شروع به شکایت کرد.

«اما پدر، اون فاحشه به من حمله کرد.»

او نمی­توانست به صحبت ادامه دهد زیرا فشار بیشتری توسط توماس اعمال شده بود.

اگر او نمی­خواست پسرش صحبت کند، ریس نمی­توانست صحبت کند.

«به من بگو، چه چیزی باعث میشه یک خانواده، یک خانواده­ی نجیب بشه؟»

ریس سال ها تحصیل کرده بود، بنابراین می­دانست پدرش چه می­خواست بگوید.

سرش را پایین انداخت و با صدای آرام جواب داد.

« قدرت.»

توماس سر تکان داد.

«درسته. برادرای تو این رو فهمیدن و برای قوی شدن سخت تلاش کردن. اونا حتی فرزندای خودشون رو مجبور کردن که برای حفظ قدرت خانواده تمرین کنن. اما تو در عوض...»

سرش را تکان داد و ادامه داد.

«تو بچه­هات رو خیلی لوس کردی، اما مشکلی نبود، در واقع تو به خانواده صدمه­ای وارد نکردی. با این­حال، الان ما رو مجبور کردی تنها رابطه­ای که با یک تهذیب کننده آینده­دار داشتیم رو از دست بدیم.»

با صحبت های او، ریس دوباره عصبانی شد، او واقعاً تحمل دیدن تمجید از پسر حرامزاده­اش را نداشت.

با این حال مجبور بود احساساتش را حفظ کند و در حین پرسیدن کمی خم شد.

«میخواین من چه کاری براتون انجام بدم؟»

توماس شقیقه هایش را ماساژ داد و آهی کشید.

«امکانش هست که بتونم چشم تو رو درمان کنم، اما نمی­کنم. اون بچه به مدرکی نیاز داره تا بدونه که مجازات شدی. در مورد سایر ترتیبات، من خودم کاراش رو انجام می­دم. علاوه بر این، توی این طبقه، هیچ کس اجازه نداره به چیزی دست بزنه. بذار نوه­ی من تصمیم بگیره که چطوری وضعیت رو تفسیر کنه.»

نوآ از اتفاقات در عمارت چیزی نمی­دانست و به تمرین و مبارزه ادامه داد.

یک هفته از بیرون رفتنش گذشته بود و بالاخره احساس کرد که به نیروی جدیدش عادت کرده است.

دانتیان او کمی بزرگ شده بود اما احساس می­کرد که خیلی زود بود که قدرت خود را نشان دهد.

هر چند یک چیز او را آزار می داد.

من واقعا می­خوام همراه خونیم رو عوض کنم!

حالا بدن او هم سطح آ سه آ بود، اما این محدودیت تکنیک او نبود.

اگر او می­توانست یک جانور جادویی عنصر تاریکی رتبه 3 را پیدا کند، توانایی نبرد او بسیار افزایش می­یافت...

متأسفانه من واقعاً نمی­دونم کجا باید یکی از اونا رو پیدا کنم. اینطوری نیست که جانورای جادویی رتبه 3 به راحتی پیدا بشن...

او حلقه فضایی­اش را در لباس­هایش پنهان کرد، پس از اتفاقات دره، همیشه آن را همراه خود داشت...

زمان برگشت.

وقتی به عمارت نزدیک شد دید که نگهبانان گشت زنی داشتن از نگاه او دوری می­کردند...

احساس شومی در درون نوآ شکل گرفت و وقتی که دید ویلیام در دروازه اصلی منتظر او بود به اوج خود رسید.

نوآ با عجله به طرف او رفت و پرسید:

«چی شده؟»

ویلیام سرش را تکان داد و جواب داد.

«می­تونی خودت قضاوت کنی. پدرسالار به کسی اجازه نداد صحنه رو تغییر بده.»

نگهبانانی با زره قرمز جلوی ساختمان مهمانان بودند و راهی برای نوآ و استادش باز کردند.

نوآ سرعتش را زیاد کرد و در یک لحظه به طبقه اول رسید.

وقتی صحنه نمایش داده شده را دید، احساس کرد که از هر قدرتی کاملاً بی­بهره شده بود.

جسد مادرش روی زمین بود، گلویش تکه تکه شده بود و یک خرده آینه در آن بود.

نزدیک بود عصبانی شود و چیزی بپرسد که لبخند روی صورت مادرش را دید.

بی‌اعتنا به بوی هولناکی که بر اثر تجزیه آن جسد به راه افتاده بود، به جسد نزدیک شد و در مقابل آن زانو زد.

ویلیام در آن لحظه شروع به صحبت کرد.

«اون یک هفته پیش با پدر تو ملاقات کرد. طبق گزارش، اون به چشم پدرت ضربه زده و پدرت گلوی اون رو بریده. پدرسالار برای ابراز تسلیت، لرد ریس رو از التیام زخمی که مادرت روش ایجاد کرده بود منع کرده.»

نوآ زیاد به حرف­هایش توجهی نکرد و به آرامی صورت مادرش را نوازش کرد.

تو این کار را برای من انجام دادی، نه؟

نوآ یک بچه معمولی سیزده ساله نبود.

بعد از این­که لبخند او را دید، بلافاصله قصد مادرش را فهمید.

چرا؟ فقط باید یکمی بیشتر صبر می­کردی و بعد من تو رو از این مکان بیرون می­بردم. من هم خیلی بهش نزدیک بودم...

دستش را روی صورتش گذاشت و چشمانش را بست تا با انرژی ذهنی­اش تمام جزئیات صورت مادرش را به خاطر بسپارد.

من درک می­کنم، من حالا هیچ کار بی­پروایی انجام نمی­دم...

نوآ از جایش برخاست، قلبش سرد شد، در حالی که با خود عهد می­کرد، ذهنش فشار کمی را از خود خارج می­کرد:

با این حال، یک روز، من قطعا پدرم رو می­کشم.

هر چه بیشتر به جسد مادرش خیره می­شد، ذهنش تیزتر می­شد.

صدای ترک خوردن از اثاثیه اطرافش شنیده می­شد، زیرا او داشت کنترل حالت ذهنی خود را از دست می­داد...

ویلیام به این نکته توجه کرد و دستش را روی شانه ­نوا گذاشت.

سپس دهانش را به گوش شاگردش نزدیک کرد و به آرامی زمزمه کرد.

«از این به بعد باید خودت رو کنترل کنی، به یاد داشته باش که هرگز تحت هیچ تحریکی قرار نگیری. اونا تو رو سرکوب می­کنن اما تو به صورت پنهان همیشه از اونا جلوتر خواهی بود. تحمل کن، قطعا زمان اون فرا می­رسه و تو می­تونی قدرتتو به اونا نشون بدی.»

یک تکه کاغذ در لباسش فرو کرد.

وقتی نوآ برگشت با حالتی گیج به استادش نگاه کرد، نگهبانی با زره قرمز رنگ به جایگاه آنها رسید.

ویلیام با دیدن او به آرامی تعظیم کرد و به نوآ اشاره کرد که همین کار را انجام دهد.

نوآ همچنان گیج بود، اما به استادش اعتماد داشت، بنابراین از او الگو گرفت.

نگهبان سرش را تکان داد و قبل از اینکه حرفی بزند، حالتی تند نشان داد.

«به دستور پدرسالار خانواده بلوان، نوآ بالوان باید فوراً به حلقه داخلی منتقل بشه تا به نگهبانای شخصی خانواده بپیونده. لطفاً منو تا اقامت­گاه جدید خودتون دنبال کنید.»

ویلیام به نوآ نگاه کرد و کمی لبخند زد.

موهایش را کمی به هم زد و با لحنی گرم صحبت کرد.

«برو و یادت باشه که مواظب باشی...»

{پایان چپتر 70.}

کتاب‌های تصادفی