تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 70
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 70: حلقه داخلی
ریس زخم روی چشمش را پوشانده بود و برگشت تا به پدرش نگاه کند.
توماس در حالی که به پسرش نگاه میکرد حالت ناامیدانهای در چهرهاش داشت.
«نه تنها که تو از من نافرمانی کردی، حتی به یک زن معمولی اجازه دادی به تو صدمه بزنه. به عنوان یک تهذیب کننده، تو واقعاً یک شکستی...»
ریس شروع به شکایت کرد.
«اما پدر، اون فاحشه به من حمله کرد.»
او نمیتوانست به صحبت ادامه دهد زیرا فشار بیشتری توسط توماس اعمال شده بود.
اگر او نمیخواست پسرش صحبت کند، ریس نمیتوانست صحبت کند.
«به من بگو، چه چیزی باعث میشه یک خانواده، یک خانوادهی نجیب بشه؟»
ریس سال ها تحصیل کرده بود، بنابراین میدانست پدرش چه میخواست بگوید.
سرش را پایین انداخت و با صدای آرام جواب داد.
« قدرت.»
توماس سر تکان داد.
«درسته. برادرای تو این رو فهمیدن و برای قوی شدن سخت تلاش کردن. اونا حتی فرزندای خودشون رو مجبور کردن که برای حفظ قدرت خانواده تمرین کنن. اما تو در عوض...»
سرش را تکان داد و ادامه داد.
«تو بچههات رو خیلی لوس کردی، اما مشکلی نبود، در واقع تو به خانواده صدمهای وارد نکردی. با اینحال، الان ما رو مجبور کردی تنها رابطهای که با یک تهذیب کننده آیندهدار داشتیم رو از دست بدیم.»
با صحبت های او، ریس دوباره عصبانی شد، او واقعاً تحمل دیدن تمجید از پسر حرامزادهاش را نداشت.
با این حال مجبور بود احساساتش را حفظ کند و در حین پرسیدن کمی خم شد.
«میخواین من چه کاری براتون انجام بدم؟»
توماس شقیقه هایش را ماساژ داد و آهی کشید.
«امکانش هست که بتونم چشم تو رو درمان کنم، اما نمیکنم. اون بچه به مدرکی نیاز داره تا بدونه که مجازات شدی. در مورد سایر ترتیبات، من خودم کاراش رو انجام میدم. علاوه بر این، توی این طبقه، هیچ کس اجازه نداره به چیزی دست بزنه. بذار نوهی من تصمیم بگیره که چطوری وضعیت رو تفسیر کنه.»
نوآ از اتفاقات در عمارت چیزی نمیدانست و به تمرین و مبارزه ادامه داد.
یک هفته از بیرون رفتنش گذشته بود و بالاخره احساس کرد که به نیروی جدیدش عادت کرده است.
دانتیان او کمی بزرگ شده بود اما احساس میکرد که خیلی زود بود که قدرت خود را نشان دهد.
هر چند یک چیز او را آزار می داد.
من واقعا میخوام همراه خونیم رو عوض کنم!
حالا بدن او هم سطح آ سه آ بود، اما این محدودیت تکنیک او نبود.
اگر او میتوانست یک جانور جادویی عنصر تاریکی رتبه 3 را پیدا کند، توانایی نبرد او بسیار افزایش مییافت...
متأسفانه من واقعاً نمیدونم کجا باید یکی از اونا رو پیدا کنم. اینطوری نیست که جانورای جادویی رتبه 3 به راحتی پیدا بشن...
او حلقه فضاییاش را در لباسهایش پنهان کرد، پس از اتفاقات دره، همیشه آن را همراه خود داشت...
زمان برگشت.
وقتی به عمارت نزدیک شد دید که نگهبانان گشت زنی داشتن از نگاه او دوری میکردند...
احساس شومی در درون نوآ شکل گرفت و وقتی که دید ویلیام در دروازه اصلی منتظر او بود به اوج خود رسید.
نوآ با عجله به طرف او رفت و پرسید:
«چی شده؟»
ویلیام سرش را تکان داد و جواب داد.
«میتونی خودت قضاوت کنی. پدرسالار به کسی اجازه نداد صحنه رو تغییر بده.»
نگهبانانی با زره قرمز جلوی ساختمان مهمانان بودند و راهی برای نوآ و استادش باز کردند.
نوآ سرعتش را زیاد کرد و در یک لحظه به طبقه اول رسید.
وقتی صحنه نمایش داده شده را دید، احساس کرد که از هر قدرتی کاملاً بیبهره شده بود.
جسد مادرش روی زمین بود، گلویش تکه تکه شده بود و یک خرده آینه در آن بود.
نزدیک بود عصبانی شود و چیزی بپرسد که لبخند روی صورت مادرش را دید.
بیاعتنا به بوی هولناکی که بر اثر تجزیه آن جسد به راه افتاده بود، به جسد نزدیک شد و در مقابل آن زانو زد.
ویلیام در آن لحظه شروع به صحبت کرد.
«اون یک هفته پیش با پدر تو ملاقات کرد. طبق گزارش، اون به چشم پدرت ضربه زده و پدرت گلوی اون رو بریده. پدرسالار برای ابراز تسلیت، لرد ریس رو از التیام زخمی که مادرت روش ایجاد کرده بود منع کرده.»
نوآ زیاد به حرفهایش توجهی نکرد و به آرامی صورت مادرش را نوازش کرد.
تو این کار را برای من انجام دادی، نه؟
نوآ یک بچه معمولی سیزده ساله نبود.
بعد از اینکه لبخند او را دید، بلافاصله قصد مادرش را فهمید.
چرا؟ فقط باید یکمی بیشتر صبر میکردی و بعد من تو رو از این مکان بیرون میبردم. من هم خیلی بهش نزدیک بودم...
دستش را روی صورتش گذاشت و چشمانش را بست تا با انرژی ذهنیاش تمام جزئیات صورت مادرش را به خاطر بسپارد.
من درک میکنم، من حالا هیچ کار بیپروایی انجام نمیدم...
نوآ از جایش برخاست، قلبش سرد شد، در حالی که با خود عهد میکرد، ذهنش فشار کمی را از خود خارج میکرد:
با این حال، یک روز، من قطعا پدرم رو میکشم.
هر چه بیشتر به جسد مادرش خیره میشد، ذهنش تیزتر میشد.
صدای ترک خوردن از اثاثیه اطرافش شنیده میشد، زیرا او داشت کنترل حالت ذهنی خود را از دست میداد...
ویلیام به این نکته توجه کرد و دستش را روی شانه نوا گذاشت.
سپس دهانش را به گوش شاگردش نزدیک کرد و به آرامی زمزمه کرد.
«از این به بعد باید خودت رو کنترل کنی، به یاد داشته باش که هرگز تحت هیچ تحریکی قرار نگیری. اونا تو رو سرکوب میکنن اما تو به صورت پنهان همیشه از اونا جلوتر خواهی بود. تحمل کن، قطعا زمان اون فرا میرسه و تو میتونی قدرتتو به اونا نشون بدی.»
یک تکه کاغذ در لباسش فرو کرد.
وقتی نوآ برگشت با حالتی گیج به استادش نگاه کرد، نگهبانی با زره قرمز رنگ به جایگاه آنها رسید.
ویلیام با دیدن او به آرامی تعظیم کرد و به نوآ اشاره کرد که همین کار را انجام دهد.
نوآ همچنان گیج بود، اما به استادش اعتماد داشت، بنابراین از او الگو گرفت.
نگهبان سرش را تکان داد و قبل از اینکه حرفی بزند، حالتی تند نشان داد.
«به دستور پدرسالار خانواده بلوان، نوآ بالوان باید فوراً به حلقه داخلی منتقل بشه تا به نگهبانای شخصی خانواده بپیونده. لطفاً منو تا اقامتگاه جدید خودتون دنبال کنید.»
ویلیام به نوآ نگاه کرد و کمی لبخند زد.
موهایش را کمی به هم زد و با لحنی گرم صحبت کرد.
«برو و یادت باشه که مواظب باشی...»
{پایان چپتر 70.}
کتابهای تصادفی

