فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

تولد شمشیر شیطانی

قسمت: 71

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت 71: سوء‌استفاده

توماس بالوان سه پسر داشت: آدریان، ایوان و ریس.

همسر او یک نجیب­زاده از یک خانواده اصیل کوچک بود که با تولد ریس درگذشت.

آدریان بالوان اولین پسر او و دومین نفر از اعضای خانواده بود.

او مسئول قدرت نظامی خانواده بود و به خاطر ازدواج با گیلیان لانسای روابط دوستانه­ای با خانواده آن­ها داشت.

کیث تنها فرزند آدریان که به عنوان جانشین او به عنوان رئیس ارتش بالوان تربیت شده بود.

ایوان بالوان مسئول امور اقتصادی خانواده بود.

وی توانسته بود با دختر یکی از اشراف خاندان شوستی به نام سیبیل شوستی ازدواج کند. بیشتر کمک­های مالی خانواده بالوان از طرف او تامین می­شد.

او دو پسر و دو دختر به نام‌های مکسول، نیل، والری و لنا داشت.

نیل و لنا تقریباً همسن نوآ بودند در حالی که دو نفر دیگر بیش از بیست سال داشتند.

ریس مسئولیت مدیریت عمارت را برعهده داشت، اما به ندرت به خود زحمت این کار را می­داد و تمام وظایف خود را به نگهبان مورد اعتماد خود، وین واگذار کرده بود.

او یک پسر و یک دختر به نام های فابین و رز داشت که رز بزرگ­ترین آن­ها بود.

هر یک از پسران توماس گروهی از نگهبانان شخصی داشتند که همیشه در کنار آن­ها حضور داشتند.

نوآ به عنوان نگهبان برای ایوان بالوان منصوب شده بود و ایوان به او دستور داده بود تا به پیش فرزندان کوچکترش برود.

روزهای او با اسکورت نیل و لنا در اطراف و برآوردن هر درخواستی که داشتند سپری می­شد.

موقعیت او به عنوان نگهبان حلقه داخلی به او امکان دسترسی به بسیاری از راهنماها و روش های اصلاح بدن رتبه 3 را می­داد، اما او قبلاً آن­ها را داشت.

برای آیتم­های رتبه 4، او باید شایستگی­های بیشتری را جمع می­کرد و موقعیت معتبرتری را به دست می­آورد.

برای روش‌های بهتر تهذیب خانواده همیشه درخواست او را رد می‌کردند و این امر باعث می‌شد که نوآ نیت آنها را بفهمد.

اونا می­خوان رشد من رو کند کنن.

حتی اگر به او اجازه دسترسی به حلقه درونی داده می­شد، خانواده، هنوز او را به عنوان یک نسل واقعی نمی­شناختند، بنابراین مجبور بودند او را سرکوب کنند.

آنها نمی­توانستند اجازه دهند که یک خارجی قوی تر از اعضای واقعی خانواده خودشان شود...

از نظر آنها، نوآ هنوز جوان بود، از دست دادن چند سال آموزش برای تعیین شخصیت او کاملاً ارزشش را داشت.

با این حال، از دیدگاه نوآ، این فقط راهی برای طولانی کردن شکنجه او بود.

پدرسالار اعلام کرده بود که اجازه ندهند او به هر نقشه­ای نزدیک باشد، اما نمی­توانست رفتار تک تک اعضای خانواده، به ویژه کوچک­ترین آنها را کنترل کند.

{یعنی براش نقشه ای نکشیده بود، مخصوصا ریس...}

هر نواده واقعی نسبت به یک حرامزاده احساس برتری می­کرد، به خصوص به دلیل اینکه از بدو تولد به عنوان نجیب زاده خود عادت کرده بود...

نیل و لنا نیز از این قاعده مستثنی نبودند و همیشه سعی می­کردند به گارد جوان جدید خود واکنش نشان دهند.

چند ماه پس از ورود به حلقه درونی، نوآ به آزار روزانه آنها عادت کرده بود.

«هی پسر عمو، من می­دونستم که مادرت توی کتک خوردن مهارت داره، مطمئناً این رو از اون به ارث بردی...»

نیل وقتی که به جوانی که در مقابلش در حال خونریزی بود نگاه می­کرد، این را گفت.

«نه، او در این کار مهارت نداشت. اون تصمیم گرفت که خودشو به خاطر این بکشه، یادته؟»

لنا با کمی عرق روی پیشانی­اش جواب برادرش را داد.

نوآ جلوی آن­ها بدون پیراهن بود و بریدگی کوچکی روی سینه­اش داشت.

از آن­جایی که او دارای بدن رتبه 3 بود، اعضای خانواده می­توانستند از او به عنوان یک موش آزمایشی برای جادوهای ضعیف­تر خود استفاده کنند.

تقریباً همه نگهبانان حلقه درونی بدنی قوی داشتند اما این برادر و خواهر همیشه او را برای تمرین انتخاب می­کردند.

«پس فقط به خاطر بدنشه، درسته؟ من نمی­تونم برای ارتقای بدنم به رتبه 3 صبر کنم. شاید در اون زمان با نوآ یه مبارزه­ای بکنم...»

با گفتن این جملات لبخند شیطنت آمیزی بر لبان جوان نقش بست.

«این به این دلیله که تو همیشه وقت خودتو برای بازی کردن تلف می­کنی. تو هم سن اونی اما هرگز تمرین نمی­کنی. یعنی می­خوای با اجازه دادن به قوی­تر شدن یک حرومزاده از تو، خانواده مارو شرمنده کنی؟»

خواهر در حالی که دوباره تمرکز کرده بود پاسخ داد و یک گلوله آب کوچک به نوآ شلیک کرد.

نوآ بدون حرکت ضربه را دریافت کرد، گلوله به پوست او نفوذ کرد و ماهیچه­های زیرین، گلوله را متوقف کردند.

فقط یک حالت سرد در چهره­اش دیده می­شد.

لنا با دیدن خونی که از سینه اش بیرون می­آمد، سرش را تکان داد و با خوشحالی لبخند زد.

«هم، این کار انجام شدنیه، کنترل من بر طلسم واقعاً در حال افزایشه. حالا می‌تونی بری پسر عمو، من دیگه از چهره‌ات خسته شدم.»

در حالی که او زره قرمز خود را پس گرفت، آن­­­­­ها حتی به او نگاه هم نکردند، نوآ تعظیم کرد و به سمت اقامتگاهش حرکت کرد.

وقتی به اتاقش برگشت، زرهش را برداشت و روی زمین انداخت.

تمام روز لعنتی رو برای اون بچه‌های لعنتی گذروندم. چطوری میگه که جادوش در حال رشده؟ من می­تونستم اون عوضی رو با یک فکر کردن بکشم!

نیل و لنا هر روزشان را با او سپری می­کردند تا او نتواند تمرین یا مبارزه کند.

با اضافه کردن تمسخر مداوم، عصبانیت نوآ روز به روز بیشتر می­شد.

نوآ روی زمین نشست و یک ورقه تا شده را از حلقه فضایی که به دیوار روبرویش چسبانده بود بیرون آورد.

او با چشمان بسته شروع به مدیتیشن در تکنیک تهذیب رتبه 1 کرد.

«نفس» شروع به ورود به دانتیان او کرد و به آرامی آن را بزرگ کرد.

سپس رشته‌های «نفس» از بدن او به سمت پایین کمر او حرکت کردند و به قسمت جمع‌آوری شده این تکنیک پیوستند.

«نفس»، بیشتر آن نتوانست با تکنیک ترکیب شود و پراکنده شد، اما بخش کوچکی از آن همچنان با تکنیک ترکیب شد و وارد دانتیان شد.

از آنجایی که کیفیت «نفس» در بدن او مانند کیفیت داخل دانتیانش بود، نوآ متوجه شد که می­تواند در طول فرآیند جذب، از آن استفاده کند.

با این حال، تنها یک «نفس» عنصر تاریکی واقعی می‌توانست وارد دانتیان او شود، در حالی که بخش های دیگر پراکنده بودند.

با این وجود، هنوز سرعت تهذیب او در حال افزایش بود و نوآ از استفاده مداوم از این روش دریغ نمی­کرد، زیرا «نفس» در بدن او به طور مستقل پر می شد.

سپس، چشمانش را باز کرد تا به برگه روی دیوار نگاه کند، رون پیچیده­ای روی آن نوشته شده بود...

{پایان چپتر 71.}

کتاب‌های تصادفی