فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

تولد شمشیر شیطانی

قسمت: 72

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت 72: زمین‌های ارثیه

ویلیام مخفیانه دومین رون کسیر را درست قبل از اینکه نگهبان حلقه داخلی او را بردارد به او داده بود.

تکه کاغذی که داخل لباسش فرو کرده بود، دقیقا همان بود.

نوآ در حالی که به رون روی دیوار خیره شده بود به تهذیب کردن ادامه داد.

فشار عظیمی از درون دریای آگاهی او وارد شد و امواجی را به طور مداوم بر حوزه ذهنی­اش می­کوبید و آن را بزرگ می­کرد.

از آن­جایی که هم­زمان در حال تهذیب و نگاه کردن به رون بود، انرژی ذهنی او با سرعت بیشتری مصرف می­شد و مجبور بود که پس از تنها یک ساعت از خیره شدن به رون، از آن کار دست بردارد.

سپس، بقیه‌ی شب را روی بزرگ‌ کردن دانتیان خود صرف می­کرد و تنها زمانی که اولین نور روز دیده می­شد، می­ایستاد و روی تخت دراز می­کشید.

حتی با خوابیدن، فقط در هر دو روز یک بار، تمرین من در مقایسه با زمانی که توی حلقه بیرونی بودم کندتره.

او به لنا و گلوله های آب او فکر کرد.

اون استعداد خاصی نداره و با این حال تونسته در سن هفده سالگی به مقام جادوگر رتبه 1 برسه. مزیتی که همه معجون‌ها و قرص‌ها دارن می‌تونن بر هر فرد با استعدادی غلبه کنن...

او به وضعیت خود فکر کرد.

من می‌تونم در رون دوم سخت‌تر تمرین کنم، اما این باعث افزایش فوری قدرت من نمی­شه. از طرف دیگه، رسیدن به مرحله مایع می­تونه هم هنر رزمی و هم بدن من رو تقویت کنه.

{مرحله مایع جزو مراحلی بود که ویلیام در قسمت دانتیان براش توضیح داد.}

این راه حلی بود که او در ماه­های اقامت در آن­جا پیدا کرده بود.

او بیشتر بر روی تکنیک تهذیب تمرکز می­کرد زیرا نمی­توانست چیز دیگری به دست آورد.

با این حال، هر چه زمان بیشتری رو در اینجا بگذرونم، مزیت اولیه خودمو بیشتر از دست می­دم. من باید به زودی راهی برای فرار پیدا کنم.

فرار او چیزی بود که به صورت کاملا جدی در ذهن او وجود داشت.

حالا که مادرش مرده بود، او واقعاً دلیل دیگری برای تردید نداشت.

من باید در هر زمانی آماده باشم. آکادمی مطمئناً منتظر نیست که من درهاش رو بزنم.

روز­ها به سرعت می­گذشت اما هیچ­ گونه تغییری در روتین روزانه او ایجاد نمی­شد.

هر روز در سحر از خواب بیدار می­شد و به حضور خواهر و برادر می­رفت و پس از یک روز کامل تحمل کردن رفتار­های آن­ها، به اتاق خود برمی­گشت تا تمام شب را تمرین کند.

رنگ او از هر رنگی پریده­تر شده بود، زیرا شروع به خوابیدن فقط در هر سه روز یک بار کرده بود تا زمان صرف شده برای تمرینش را افزایش دهد.

تهذیب، حالش را تازه می­کرد، اما نمی‌توانست جایگزین خواب شود، او برای همگام شدن با برنامه‌اش بر سرزندگی بدن رتبه 3 خود تکیه می‌کرد.

گاهی ریس ظاهر می­شد و از دور به او نگاه می­کرد.

هر بار که به پسر حرامزاده­اش نگاه می­کرد که به عنوان یک آدمک آموزشی برای جادوهای لنا استفاده می­شد، لبخندی از خود راضی می­زد، اما بانداژ روی چشم چپش باعث می­شد که غرورش پایمال شود.

نوآ به تحمل خود ادامه داد و فقط چهره سرد­­­ش را به هر کس نشان می­داد، در حالی که حوزه ذهنی او با گذشت زمان قوی­تر و محکم­تر می­شد.

تجربیات بیرونی می‌توانست حالت روحی فرد را تقویت کند و در آن محیط، ذهن نوآ داشت به شدت سخت می‌شد.

او نمی‌توانست شایستگی‌هایی را جمع کند، زیرا وظایفش صرفاً در داخل عمارت بود، بنابراین صبورانه منتظر بود تا لحظه­ای مناسب فرا برسد.

چند هفته بعد از پانزده سالگی او، آن لحظه فرا رسید...

سحر بود و نوآ می­خواست از اتاقش بیرون برود که یکی در اقامت­گاهش را زد.

نوآ آن را باز کرد و متوجه شد که رئیس نگهبانان شخصی ایوان در مقابل او ایستاده بود.

از آنجایی که او مستقیماً مافوق نوآ بود، او تعظیم کرد و سلامی محترمانه فرستاد.

«صبح بخیر، کاپیتان لوگان.»

لوگان سری به آداب او تکان داد و چند کاغذ به او داد.

نوآ آن­ها را گرفت و نگاهی کوتاه به عنوان صفحه اول انداخت.

زمین ارثیه خانواده شوستی.

لوگان توضیح داد:

«خانواده شوستی از یک ماه دیگه زمین ارثیه رو، به­ روی همه خانواده­های حوزه خودش باز می­کنه. از اونجایی که تو سن و قدرت لازم رو داری، به عنوان یکی از نگهبانای همراه بچه­های بالوان در این رویداد انتخاب شدی. دانش مربوطه در مورد رویداد در اون برگه­ها موجوده و تو تا زمان افتتاح، از وظایف خودت برای آماده سازی جهت این کار آزادی. یادت باشه که برای خانواده بالوان افتخار بیاری...»

نوآ احساس کرد که سخنرانی لوگان به پایان رسیده بود، بنابراین دوباره برای رفتنش تعظیم کرد و سپس در اتاقش را بست.

وقتی روی زمین نشست تا محتویات برگه ها را بخواند، چشمانش تیره شد.

بالاخره یک فرصت لعنتی برای من پیدا شد.

زمین ارثیه شوستی یک بُعد جداگانه­اس که ظاهراً توسط یک تهذیب کننده قدرتمند به جا مونده. گفته می­شه که آنچه که خانواده شوستی رو به یک خانواده اصیل بزرگ تبدیل کرده، کشف این مکان بوده. با این حال، برای اکتشاف اون به افرادی در سن زیر بیست سال نیازه تا شوستی­ها هیچ گزینه دیگری جز مشارکت دادن سایر خانواده های نجیب در اکتشاف اون نداشته باشن. اونا بعد از این به هر خانواده­ای که فرزندانشون رو در این کار مشارکت می­دن، پاداش های بزرگی می­دن. این بُعد، هر بیست سال باز می­شه، پس هر نسل فقط یک تلاش برای بازیابی همچین چیزی رو داره.

نوآ مجبور شد خواندن را متوقف کند تا خط اول متن را در ذهنش مرتب کند.

بعد جداگانه؟ چطوری کار می­کنه؟ حتی در دنیای قبلی من، انسان­ها در همچین کاری موفق نبودن!

سپس تمرکز او روی شرایط سنی قرار گرفت.

این تهذیب کننده قدرتمند، یعنی او به دنبال یک وارث بوده؟ همچنین، حرکت خانواده شوستی برای باز کردن اون به روی هر نجیب زاده دیگه­ای هوشمندانه­اس، اونا می­تونن جوایزی رو جمع آوری کنن و در عین حال تصویر خودشون رو برای کسایی که حکومت می­کنن بهبود ببخشن.

{یعنی با این­کار معروف بشن.}

سپس برگه جوایز شناخته شده­ای را که از اولین افتتاحیه بازیابی شده بود، فهرست کرد.

بیشترش منابع تهذیب با کیفیت بالاس، اما سلاح­های جادویی، تکنیک­های رتبه بالا، و جادوهای قدرتمند هم وجود دارن.

نوآ شگفت زده شد.

یعنی تهذیب کننده­ای که اون رو راه‌اندازی کرده، چقدر در جمع‌آوری این همه ثروت قدرتمند بوده؟

در حالی که به خواندن ادامه می­داد، لبخندی بر لبانش نقش بست و چشمانش سردتر شد.

من می­تونم این کار رو انجام بدم، این فرصتی عالی برای فراره حتی اگه چیزی از اونجا به دست نیارم. زمان استفاده از قرص زمین داخل حلقه فضایی من فرا رسیده...

{پایان چپتر 72.}

کتاب‌های تصادفی