فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

تولد شمشیر شیطانی

قسمت: 74

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت 74: گردهمایی

سه کالسکه مجلل به سمت شهر ماسگروو حرکت کردند که توسط 30 یا تعداد بیشتری از محافظان با زره قرمز احاطه شده بودند.

نشان قرمز خانواده بالوان در کناره‌های کالسکه‌ها ترسیم شده بود که به آن‌ها نشانی از وقار می‌داد.

نوآ پیاده در میان نگهبانان بود، چشمانش متمرکز بود و به دقت ترکیب کاروان را برسی می‌کرد.

بیست نگهبان زیر بیست سال سن دارن، پس اینا وارد میدان ارثیه میشن، ده نفر دیگه همگی نخبه‌هایی هستند که در ورودی منتظر می‌مونند، دارم همون احساس خطری رو حس میکنم که وقتی کوئین رو برسی کردم حسش کردم. اونا باید در همون سطح اون باشن یا یکمی پایین‌تر از اون. در آخر، من باید از اون ده نفر اجتناب کنم.

{کوئین همون محافظ باسیل لانسای بود.}

تمرکز او روی بیست نگهبان جوان معطوف شد.

همه اونا باید در سطح من و تهذیب کننده‌های رتبه 1 باشن، با آسه آ در کنارم مطمئنم که در برابر هر یک از اونا پیروز میشم، اما همه در کنار هم مشکل سازند. همچنین بحث کاپیتان منصوب شده هم هست.

کاپیتان منصوب برای مأموریت در زمین ارثیه، مردی نوزده ساله با موهای کوتاه مشکی و هیکلی درشت بود.

نام او ترور بود و پسر یکی از محافظان نخبه حلقه داخلی بود.

موقعیت او به دلیل موقعیت پدرش در بین نگهبانان کاملاً ممتاز بود و وفاداری او به خانواده، بی چون و چرا بود؛ بنابراین رفتار بهتری با او تا نوآ می‌شد.

مطمئنم که اگه طلسم نداشته باشه می‌تونم اونو شکست بدم، اما اگه داشته باشه...

سپس توجه نوآ به سه کالسکه رفت.

نیل، لنا و فابیان هر کالسکه را اشغال می‌کنند و وارد زمین ارثیه میشند. نیل و فابیان قوی نیستن، اما من باید مراقب ابزار خاصی باشم که خانواده ممکنه به اونا داده باشه. در مورد لنا...

لنا به سن نوزده سالگی نزدیک شده بود و با تمام تربیت خانواده و آموزش مداوم او با نوآ، قدرتش چیزی شده بود که نوآ باید مراقب آن می‌بود.

به طور خلاصه: ده نگهبان نخبه رو باید به هر قیمتی که شده ازشون اجتناب کنم. ترور و لنا باید فقط در صورت لزوم باهاشون مبارزه بشه. با بقیه هم باید حداکثر دو نفر یکبارمبارزه کنم و باید مراقب اقدامات احتیاطی خانواده برای فرزنداشون باشم...

نوآ در حالی که با سربازان دیگر به راهپیمایی خود ادامه می‌داد، همه چیز را در ذهنش مرتب کرد.

اگه زمین ارثیه آنقدر غیرقابل پیش‌بینی نبود، برنامه‌ریزی چیزها آسون‌تر بود.

زمین ارثیه به دو مرحله تقسیم می‌شد.

اولی ثابت بود و زمینی خشک پر از جانوران جادویی بود.

هر گروه باید یک دسته از جانوران را شکست داده و رهبر آنها را می‌کشت تا مختصات ورودی مرحله دوم را بدست آورد.

هر ورودی منجر به آزمایشی متفاوت از دیگر ورودی‌ها می‌شد.

در طول تلاش‌های فراوان برای کشف ابعاد جداگانه، انواع آزمایش‌هایی که ثبت شده بود بی‌شمار بود.

بازیابی یک آیتم در یک منطقه خطرناک، فرار از تهدید تحت محدودیت زمانی، مبارزه انفرادی با عروسک‌ها، مسابقاتی در برابر یک خانواده متفاوت. چطوری یک انسان می‌تونه چیزی به این بزرگی رو تنظیم کنه؟

نوآ اطلاعات مربوط به بعد جداگانه را مرور کرد و احساس شگفتی کرد.

دانش من از دنیای تهذیب فقط در مورد سبک‌های مبارزه‌ست، برای چیزهایی مثل فرم‌ها و موارد مشابه، من واقعا نادونم.

عزم او برای فرار بیشتر شد.

به همین دلیله که باید به آکادمی برسم، بنیان من در خانواده بالوان فقط راکد میشه.

کاروان به راه خود ادامه داد تا به دیوارهای خارجی شهر ماسگروو رسید.

در آنجا پرچمی با نشان خانواده شوستی روی زمین کاشته شده بود و در هوا تکان می‌خورد.

طبق سنت خود، خانواده شوستی تمام خانواده‌های اصیل متوسط ​​و کوچک را جمع کرده و سپس آنها را به در ورودی هدایت می‌کردند.

خانواده بالوان یکی از اولین گروه‌هایی بودند که رسیدند. تنها چند کاروان کوچک دیگر در آنجا منتظر بودند...

هنگامی که آنها رسیدند، یکی از محافظان نخبه به گروه اشاره کرد که استراحت کنند و منتظر باشند تا همه گروه‌ها جمع شوند.

نوآ دید که بسیاری از کاروان‌ها با نشان‌های رنگارنگ بر روی کالسکه‌های خود وارد شدند و قدرت مؤثر یک خانواده نجیب‌زاده بزرگ را بهتر درک کرد...

او نشان‌های آشنای خانواده‌های مرگر و لانسای را دید، اما روی دومی، هیچ نشانه‌ای از کوئین یا باسیل وجود نداشت.

به نظرم که اونا واقعاً در اون زمان مردن...

کمی سرش را تکان داد.

او به باسیل اهمیتی نمی‌داد، اما تحول بدنی را که کوئین با استفاده از تمام توانش پشت سر گذاشت، به یاد آورد.

اون خیلی قوی بود و با این حال در برابر چندتا جادو مرد. اگه واقعاً بخوام ریس رو بکشم، چقدر باید قدرتمند بشم؟

او پاسخ دقیق آن سوالش را نمی‌دانست اما می‌دانست که رسیدن به آن سطح زمان زیادی نیاز داشت...

وقتی حدود پانزده کاروان زیر پرچم جمع شدند، چهره‌ای از دیوارهای شهر پایین پرید و به آرامی بالای عصای بنر فرود آمد.

بسیاری از نگهبانان جوان وقتی دیدند که او با چه زیبایی توانست از سقوطی بیش از بیست متری فرود بیاید، تعجب دهان خود را باز کردند...

{این شخص یک دختره.}

«من ویرجینیا شوستی هستم و این وظیفه منه که همه شما رو در زمینه ارثیه خانواده‌ام همراهی کنم.»

«همونطور که همه می‌دونید، فرزندای خانواده من قبلاً در روزهای گذشته داخل زمین ارثیه خیلی تلاش کردن، پس نمی‌تونند به استقبال‌تون بیان. امیدوارم حضور من به نمایندگی خانواده‌ام در مقابل شما کافی باشه.»

ویرجینیا شوستی یکی از زیباترین زنانی بود که نوآ تا به حال دیده بود.

او حدوداً 20 ساله بود، با موهای طلایی و چشمان سبز درخشان.

شکل او با انحناهای کوچکی که با یک لباس سفید مجلل سفت شده بود، برازنده بود.

او به آرامی به نشانه احترام به گروه زیرش تعظیم کرد در حالی که همه سربازان و فرزندان تقریباً تا زاویه 90 درجه تعظیم کردند تا نماد تسلیم بودن را داشته باشند.

ویرجینیا با مشاهده این منظره سرش را تکان داد و لبخندی درخشان نشان داد که همه کسانی را که آن را دیدند مسحور خود کرد.

«از اونجایی که همه اینجا هستند، می‌تونیم حرکت کنیم. دنبال من بیایید، تا نیم روز دیگه به ورودی می‌رسیم.»

{پایان چپتر 74.}

کتاب‌های تصادفی