فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

تولد شمشیر شیطانی

قسمت: 75

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

گروه کاروان‌ها به رهبری ویرجینیا حرکت کردند.

در ابتدا، سربازان پیاده به یکدیگر نگاه نفرت آمیزی کردند، اما سپس توسط چهره ویرجینیا که جلوتر از آنها راه می‌رفت مسحور شدند.

نوآ نیز چشمانش را به او دوخته بود، اما به دلیلی متفاوت از دیگران…

واقعا نمی‌تونم بفهمم که اون چقدر قویه.

هر چقدر هم که او را بررسی کرد، نتوانست درک روشنی از سطح او داشته باشد.

به نظر می‌رسید که او در غشای نامرئی غوطه‌ور شده بود و انرژی ذهنی را که به سمت او می‌آمد را نفی می‌کرد.

یعنی انقدر قدرتمنده که من نمیتونم برسیش کنم؟ یا این فقط یک روش خانواده شوستی برای محافظت از خودشونه؟

البته او از ترس کشف شدن از طرف مقابل، تمام توانش را پشت انرژی ذهنی‌اش نمی گذاشت.

پس از نیم روز سفر، به حیاط متروکی رسیدند که در محاصره نگهبانانی با زره‌های سفید قرار داشت.

گاردهای سفید با دیدن ویرجینیا که در حال آمدن بود تعظیم کردند و گذرگاهی را برای ورود کاروان‌ها به حیاط باز کردند.

کاروان‌ها خود را به شیوه‌ای معمولی مرتب کردند و همه فرزندان از آنها پریدند و به گروه‌های محافظ مربوطه خود پیوستند.

ویرجینیا به انتهای حیاط نزدیک شد و یک جواهر براق را از جایی بیرون آورد.

جوانترین نگهبانان شگفت زده شدند اما نوآ می‌دانست چه اتفاقی افتاده است.

حلقه فضایی!

با این حال، آنچه پس از آن اتفاق افتاد حتی او را شوکه کرد.

گزارش به طور مختصر رویداد باز شدن بعد جداگانه را شرح داده بود، اما بسیاری از اوقات کلمات، نمی‌توانستند زیبایی واقعی چیزی را بیان کنند.

ویرجینیا جواهر را روی زمین گذاشت و بلافاصله مقدار زیادی رون، روی زمین روشن شد.

حیاطی که بیش از دویست متر مربع بود، کاملاً پوشیده از رون‌های نارنجی خیره کننده شد.

سپس رون‌ها درخشش خود را بر روی گوهری در زمین جمع کردند که پرتوی عمودی از نور نارنجی را در هوا پرتاب کرد که در ارتفاع پنج متری متوقف شد.

پرتو قبل از اینکه شروع به بزرگ شدن کند برای لحظه‌ای ایستاد و شکل نارنجی مستطیلی شکلی گرفت.

دری ساخته شده از نور ایجاد شد!

همه آنقدر مبهوت این صحنه بودند که تقریباً حرف بعدی ویرجینیا را نشنیدند.

«دروازه باز شده. من اسم یک خانواده رو صدا می زنم و گروه اونا وارد میشن. این دستور بر اساس کمک‌هاییه که در بیست سال گذشته به خانواده شوستی داده شده.»

اولین خوانده شدن، نه تنها به خانواده‌ای در انتخاب دسته جانوران آسان‌تر برای حمله مزیت می‌داد، بلکه نشانه افتخار در محیط اجتماعی خانواده‌های اصیل‌زاده بود.

با توجه به تست‌های انجام شده در سال‌های گذشته، اکثر مراحل دوم در صورتی که زمان صرف شده در بعد جداگانه کمتر از میانگین معین می‌بود، پاداش های اضافی می‌دادند...

«خانواده ساولر، جلو بیایید.»

ویرجینیا این را اعلام کرد و گروهی از مردان و زنان با لباس آبی به دری که از نور ساخته شده بود نزدیک شدند.

سپس کاپیتان منصوب آن‌ها حرکت کرد و نوری را که در یک لحظه ناپدید می‌شد لمس کرد.

نگهبانان و فرزندان پشت سر او به دنبالش رفتند و آنها نیز ناپدید شدند و اثری از حضورشان باقی نگذاشتند.

این اساسا یک تلپورته!!

نوآ از زمانی که رون ظاهر شده بود، دهانش باز بود.

فکر کردن به اینکه که با استفاده از "نفس"... انسان‌های این جهان می‌تونستن توی دنیای قبلی من فقط به تئوری این چیزا دست بیابند...

«بعدی، خانواده نورج.»

این بار گروهی بودند که زره سیاه پوشیده بودند و بیرون آمدند و وارد زمین ارثیه شدند.

«خانواده بالوان.»

نوآ پس از شنیدن نام خانواده‌اش به واقعیت بازگشت.

تروور رهبری گروه را با لباس قرمز بر عهده گرفت و به دنبال نگهبانان و فرزندان دیگر به سمت در حرکت کرد.

وقتی جلوی در بودند، نوآ می‌توانست فشار تمام "نفسی" را که برای باز نگه داشتن در ورودی استفاده می‌شد، احساس کند.

گزارش گفت که مصرف "نفس" زیاده، اما فکر می‌کنم که در واقع خیلی خیلی زیاده. جای تعجب نیست که در هفته‌ای که زمین ارثیه بازه، فقط یک فرصت برای ورود داریم، هزینه این کار خیلی زیاده.

جواهری که ویرجینیا از آن استفاده کرد، تمرکزی از "نفس" با ارزش بود.

از آنجایی که آزمایش‌ها در بعد جداگانه سخت و خطرناک بودند، یک گروه معمولاً باید بیش از یک هفته پس از یک تلاش استراحت می‌کرد، اما تا آن زمان دروازه برای بیست سال دیگر بسته می‌شد.

به همین دلیل بود که خانواده شوستی ترجیح دادند هر بیست سال از دو عدد از آن جواهرها استفاده کنند، یکی برای خانواده خود و دیگری برای کسانی که تحت فرمان آن‌ها هستند تا شانس به دست آوردن چیزی ارزشمندتر از یک ثروت ساده را افزایش دهند.

طلسم‌ها، سلاح‌های جادویی و تکنیک‌ها، ارزش بسیار زیادی داشتند و به افزایش بنیان خانواده‌ها کمک می‌کردند، پول در مقایسه با این موارد چه ارزشی داشت؟

تروور نتوانست انرژی زیادی را از این جواهر هدر دهد و از لبه ساخته شده از نور عبور کرد.

بقیه او را دنبال کردند.

وقتی نوآ در را لمس کرد، احساس کرد که بینایی‌اش می‌چرخید ​​و فشار زیادی به دریای هوشیاری او وارد شد.

با وجود سختی کره‌اش، او فقط باید برای یک لحظه چشمانش را می‌بست تا قبل از باز کردن دوباره آنها در برابر نیرو مقاومت کند.

چیزی که او در آن زمان دید، یک علفزار عظیم بود.

چشمانش پر از رنگ سبز بود و افق، انگار پایانی نداشت.

به بالای سرش نگاه کرد و دید که آسمان نارنجی شده است و خورشید و ستاره‌ای در آن نیست.

غلظت "نفس" کمی بیشتر از بیرون بود اما به سختی قابل توجه بود.

پس این یک بعد جداگانه‌ست، اگه آسمان اینجوری نبود و این واقعیت که من نمی‌تونم چیزی جز دشت رو در هر جهت ببینم، وجود نداشت، قسم میخوردم که هنوز در دنیای بیرون‌ام.

هنوز داشت به اطرافش نگاه می‌کرد که نگاهی روی او دوخته شد.

نوآ برگشت تا به آن سمت نگاه کند و تروور را دید که با چشمانی درشت به او خیره شده بود.

نوآ گیج شد اما بعد متوجه شد که تمام اعضای گروهش هنوز چشمانشان را بسته بودند تا در برابر فشار تله پورت مقاومت کنند.

نفر بعدی که چشمانش را باز کرد لنا بود و با دیدن نگاه تروور متوجه شد که نوآ اولین کسی بود که بهبود یافته بود و در نگاه متعجب به نوآ به کاپیتان منصوب پیوست.

انگار که از قبل مشکل نداشتم، حالا اینم روش.

نوآ به این فکر کرد و با نگاه سرد همیشگی خود به نگاه‌های آنها پاسخ داد.

{پایان چپتر 75.}

کتاب‌های تصادفی