تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 76
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۷۶: ربید مولز
ذهن نوآ برای یک پسر پانزده ساله به سطوح غیرقابل تصوری از سرسختی رسیده بود.
تناسخ، رنج مادرش، قلدری، رفتار جهنم مانند، فشار یک جانور خفته رتبه 5، همه این تجربیات انباشته شده به او یک حوزه ذهنی استوار و محکم داده بود.
تعجبآور نبود که او در آن زمینه از همه پیشی گرفت.
رد و بدل شدن نگاهها برای چند ثانیه ادامه یافت تا اینکه بقیه گروه بهبود یافته و چشمانشان را باز کردند.
نوآ نگاهش را دور کرد و در حالی که شمشیرهایش را از غلاف بیرون میآورد به سمت نیروها رفت.
در حالی که طوری رفتار میکرد که انگار در حال بازرسی منطقه اطراف است او هنوز هم دو جفت نگاه متفاوت را در پشت خود احساس میکرد.
تروور سپس از برانداز کردن او منصرف شد و با صدای بلند شروع به صحبت کرد: «بهتره که دنبال یک دسته جانور بگردیم. ارباب و بانوی من، من به شما توصیه میکنم که در وسط نیروها بمونید.»
در حالی که فابین و نیل مطیعانه در مرکز قرار گرفته بودند، لنا غرغر کرد و نگاه دیگری به سمت نوآ انداخت و سپس درست پشت تروور قرار گرفت.
آرایش نیروها طوری تنظیم شد که تروور یک جهت تصادفی را انتخاب و با اشاره به بقیه، جهت کل نیروها را تغییر دهد.
سرعت آنها نه زیاد بود و نه آهسته، بلکه تروور سرعت آنها را طوری کنترل میکرد که انرژی زیادی را در مسیر هدر ندهند.
با این حال، حتی پس از چند ساعت پیادهروی، تنها چیزی که میدیدند، علفزاری بیپایان بود.
ترور اشاره کرد که متوقف شوند و نوادگان را جمع کرد تا صحبت کنند. نوآ میتوانست به طور مبهمی موضوع مورد بحث را حدس بزند. او احتمالا میپرسید آیا اطلاعات پنهانی در مورد این مکان وجود دارد یا خیر.
گزارش به وضوح میگفت که این منطقه میبایست پر از جانوران جادویی باشد، بنابراین عجیب بود که آنها در تمام این مدت هیچ چیزی ندیده بودند.
تنها گزینه این بود که یکسری اطلاعات سری وجود داشت که خانواده یا نگهبانان فاش نکرده بودند. با این حال، حتی فرزندان از آن وضعیت بیخبر به نظر میرسیدند.
در حالی که همه منتظر بودند، افراد سیاه و سفیدپوش کوچکی از دور نمایان شدند.
گروهی از خانواده بالوان با دیدن آنها کمی هیجانزده شدند، اما وقتی متوجه شدند که افراد سیاهپوش فقط سربازان خانواده نورج هستند که به سمت آنها میدوند، ناامید شدند.
مردی که رهبر آنها بود از گروه خود جدا شد و به سمت تروور فریاد زد: «چیزی طرف شما نیست؟»
ترور فقط سرش را در پاسخ تکان داد که باعث شد کاپیتان خانواده نورج کمی شروع به بد دهنی کند.
نوآ هنگامی که لرزش خفیفی را در زمین احساس کرد، به اطراف خود نگاهی انداخت.
او سعی کرد منطقه را بررسی کند اما آن بُعد از "نفس" ساخته شده بود، بنابراین زمانی که او از انرژی ذهنی خود استفاده میکرد، تداخل شدیدی رخ میداد.
نوآ تصمیم گرفت روی زمین زانو بزند تا گوشش را روی آن بگذارد.
دو کاپیتان منصوب متوجه رفتار او شدند و چشمانشان روشن شد و با دقت به زمین خیره شدند.
نوآ صدای خزیدن چیزی را از زمین شنید.
صدا در حال حرکت بود و به موقعیت آنها نزدیک میشد.
لحظهای سکوت برقرار شد و زمانی صدا درست زیر او رسیده بود، دوباره با سرعتی بسیار بیشتر به سطح زمین نزدیک شد.
نوآ تقریبا غافلگیر شده بود و با چهار دست و پایش روی زمین فشار آورد تا به ارتفاع بیش از دو متری زمین بپرد.
در همین حین یک میخ تیز زمین را سوراخ و به سمت او حرکت کرد.
نوآ شمشیرهایش را مقابلش گرفت و در هوا با نیش خاکستری درگیر شد.
ضربات، نوآ را بیشتر و بیشتر به هوا بالا میبردند و او با یک چرخش برگشتی، نزدیک گروهش فرود آمد.
چشمانش همچنان به تیغه ای که از درون زمین بیرون آمده بود دوخته شده و در حالی که در ذهنش با آرامش قدرت حمله را قضاوت میکرد گفت: «رتبه 3.»
نگهبانان جوان در آستانه فریاد زدن بودند که غرش تروور باعث شد آنها به حالت اولیه برگردند.
«ربید مولز! آرایش بگیرید! از اشراف محافظت کنید!»
ربید مولز نوعی جانور جادویی بود که در زیر زمین زندگی میکرد.
آنها از نیشهای قابل رشد خود برای ایجاد لانههای زیرزمینی و غافلگیری دشمنان خود استفاده میکردند.
به محض اینکه ترور فریاد زد، تیغهای بیشتری از زمین بیرون زدند و سربازان گروه بالوان را مجروح کردند.
سربازان خانواده نورج با چشمانی حریص به جانوران جادویی که در حال خزیدن از زمین بودند خیره شدند و برای پیوستن به گروه دیگر حرکت کردند.
اولین کسی که دسته و رهبرشان را میکشت، زودتر از همه به سطح دوم میرسید.
تروور بیامان دستوراتش را فریاد میزد: «مبارزه کنید، آرایش رو حفظ کنید! رهبرشون رو پیدا کنید! باید با تمام وجود مبارزه کنیم!»
سربازانی که برای این مأموریت انتخاب شدند، اکثرا جوان بودند، اما همچنان قویترین سربازان زیر بیست سال بودند.
به همین خاطر هم پس از چیره شدن بر ترسشان، آنها هم شروع به حمله به جانورانی با پوست قهوهای رنگی کردند که از زمین بیرون آمده بودند.
نوآ هم از قبل به سمت جانور رتبه 3 که به او حمله کرده بود پرید و مبارزهی زیادی بین او و جانور رخ داد.
نوآ همچنان چهره سرد خود را بر صورت داشت، اما از درون به وجد آمده بود.
بالاخره یه مبارزهی واقعی!
قدرت او از آخرین باری که مبارزه کرده بود افزایش یافته بود. اثرات مرحله مایع در قدرت ضربات او به وضوح نشان داده میشد.
نوآ بیوقفه حمله کرد و با رفع مشکل وجود مقدار کمی "نفس"، با قدرت کامل و بدون ذخیره انرژی میجنگید.
پس از بیش از بیست برخورد و ضربه، نوآ باد سیاهی را به سمت جانور فرستاد.
جانور جادویی سعی کرد با نیشهایش جلوی حمله را بگیرد اما در اثر ضربه نیش هایش شکستند.
تنها در چند ضربه، سلاحهای یک هیولای جادویی درجه 3 دیگر نتوانست شمشیرهای سیاه مرد جوان را تحمل کند.
ضربات به بدن جانور اصابت کرد و عمیقاً آن را پاره کردند، اما خونی از زخم خارج نشد.
ربید مولز از درد فریاد زد و میخواست بهجای دیگری حرکت کند که نوآ در کنارش ظاهر شد و سر بیدفاعش را برید.
جسد جانور روی زمین افتاد و سپس به دودی تبدیل شد که در ابعاد جداگانه پخش شد.
«که اینطور، پس اونا فقط مخلوقات این جهان هستن. هر چی بیشتر در مورد این مکان یاد میگیرم، بیشر من رو شگفتزده میکنه.»
{پایان چپتر 76.}
کتابهای تصادفی

