فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

تولد شمشیر شیطانی

قسمت: 84

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت ۸۴ – آماده

در اتاق زیرزمینی مرحله دوم.

نوآ و تندر عجیب و غریب به یکدیگر لبخند می‌زدند در حالی که رون بین آنها هر از گاهی می‌درخشید.

«کدوم رنگ زیباتره؟»

«نارنجی!»

«اوه، من می‌بینم که تو یک متخصص هستی. این معرف رو بگیر، به تو کمک می‌کنه تا از رتبه‌ها عبور کنی.»

«در مورد کلاه چطور؟»

«هرچی بزرگتر، جذاب تر!»

«درسته! من فکر می‌کنم این جفت شمشیر به تو می‌آد. اونا یه ویژگی دارن که اونا رو از طریق «نفس» تعمیر می‌کنه.»

«به نظر تو عالی‌ترین شخصیت در تاریخ تهذیب کننده‌ها کیه؟»

«تندر عجیب و غریب ارشد. البته که اون بهترینه.»

«تو اینطور فکر می‌کنی؟ من متواضعانه این تعریف رو می‌پذیرم و یک قرص زمین به تو میدم.»

نوآ هر چیزی را که تندر ظاهر می‌کرد بدون اینکه ذره‌ای به آن نگاه کند به درون حلقه فضایی خود منتقل می‌کرد، او می‌خواست از زمان اندکی که در اختیار داشت بهترین استفاده را ببرد.

«در مورد ریش، همم؟ کدوم یکی در نوع خودش بهترینه؟»

«دراز و شانه شده، درست مثل شما جناب!»

«اوه، تو خیلی بچه باهوشی هستی. بیا، این حلقه فضایی جدید رو بگیر، بیش از پنجاه متر مکعب فضا داره.»

نوآ انگشتری را که تازه ظاهر شده بود روی یکی از انگشتان آزادش گذاشت و با اشتیاق به پیرمرد نگاه کرد.

به نظر می‌رسید که تندر عجیب و غریب دوست دارد کسی را داشته باشد که ظاهر او را تأیید کند و هر بار که نوآ به یکی از سؤالات او پاسخ می‌داد لبخند می‌زد.

نوآ هم به مرور شروع به درک این مورد کرد اینکه چرا او را «عجیب» می‌نامند.

اما بعد از پرسیدن سوال پنجم لحظه‌ای سکوت کرد و در حالی که ابروهایش را می‌بافت چشمانش را بست.

وقتی چشمانش را باز کرد سرش را به سمت نوآ تکان داد.

«متاسفم، به نظر می‌رسه که نمی‌تونم قوانین رو بیشتر از این گسترش بدم، کم‌کم دارم شروع واکنش منفی رو حس میکنم.»

شور و شوق نوآ درهم شکسته شد اما او نتیجه را پذیرفت.

من یه تکنیک تهذیب، سلاح جدید، حلقه فضایی جدید و ابزاری برای رسیدن به رتبه دوم دانتیان به دست آوردم، این در حال حاضر فوق‌العاده خوبه. و طلسم سطح بالاییم وجود داره که اون قبلاً در موردش باهام صحبت کرد.

نوآ پاداش‌ها را در ذهنش مرتب کرد.

«کی من رو می‌فرستی بیرون؟»

تندر عجیب و غریب پاسخ داد: «دو دقیقه مونده.»

«دو دقیقه. پس، من باید عجله کنم.»

شمشیرهای قدیمی خود را در حلقه فضایی گذاشت و شمشیرهای جدید را بیرون آورد.

آنها نقره‌ای بودند و چند علامت سبز روی آنها حک شده بود.

نوآ آنها را چند بار تاب داد و سپس به نشانه رضایت سری تکان داد.

او دوباره زره قرمز را پوشید و غلاف سلاح‌های جدید خود را به پشت بست.

شمشیرها را محکم در دستانش گرفته بود در حالی که در ذهنش مسیری را که برای فرار باید طی می‌کرد مرور می‌کرد، او حاضر بود تا خانواده بالوان را رها کند!

تندر عجیب و غریب با دیدن حالت سرد مرد جوان کمی لبخند زد.

«وقتی نمودار توی دریای هوشیاری تو حک بشه، یکمی درد پیدا میکنه. با این حال، تمام جزئیات مربوط به طلسم هم انتقال پیدا میکنه. بنابراین نیازی به آموزش فعال سازی اون نخواهی داشت.»

نوآ به پیرمرد نگاه کرد و به نشانه شکرگزاری تعظیم کرد.

«قول می‌دم که براتون شاگرد خوبی بیارم.»

تندر عجیب خرخر کرد اما با خوشحالی لبخند زد.

«البته که میاری، معامله با من رو نمی‌تونی به این راحتی بشکنی.»

با نگاه به هم لبخند زدند.

نوآ سپس فشار محیط را احساس کرد و از مرحله دوم ناپدید شد.

تندر عجیب و غریب در حالی که به آرامی زمزمه می‌کرد سرش را تکان داد: «بچه‌های این دوره زمونه بیش از حد حیله‌گر شدن...»

چند ساعت قبل، در مرحله اول.

سربازان خانواده بالوان یکی یکی حاضر شدند و شروع به بحث در مورد محتوای آزمون کردند.

آنها خسته شده بودند و روی زمین استراحت و شرط بندی می‌کردند که چه کسی می تواند در آزمون دوام بیشتری داشته باشد.

نیل و فابیان تقریباً همزمان وارد و باعث ایجاد سکوت بین نگهبانان شدند.

رنگ آنها کمی پریده بود اما آسیبی ندیده بودند، سربازان فهمیدند که قبل از اینکه اوضاع خیلی سخت شود عقب نشینی کرده‌اند.

زمان گذشت و در مرحله دوم فقط تروور، لنا و نوآ باقی ماندند.

سپس، تروور ظاهر شد، او زخم بزرگی روی سینه داشت و زرهش شکسته بود، اما بازوانش نیزه‌ای را با چند حکاکی روی آن محکم گرفته بود.

از آنجایی که موفق به دریافت چند جایزه شده بود لبخند می ‌زد، اما وقتی دید که چه کسی در جمع حاضر نیست، قیافه‌اش یخ کرد.

{هرکی دیرتر بیاد یعنی مقاومتش بیشتر بوده.}

من یکی از دو حیوان جادویی رو کشتم، اما برای انجام این کار باید آسیب جدی می‌دیدم. من می‌دونم که بانو لنا می‌تونه بهتر از من کارش رو انجام بده، اما چطوری ممکنه که نوآ اینجا نباشه؟

او روی زمین نشست تا بدنش را آرام کند اما نگاهش اغلب به ورودی صحنه بود.

شخص دیگری از راه رسید و هنگامی که نور تله‌پورت ناپدید شد، چهره تقریباً برهنه لنا به گروه نشان داده شد.

تروور با عجله برخاست و به سمت او پرید و تعدادی از لباس هایش را پاره کرد تا او را بپوشاند.

او خیلی اهمیتی نمی‌داد و فقط روی زمین ‌نشست و قرص‌ها و معجون‌ها را می‌بلعید تا آسیب‌های شدید بدنش را التیام بخشد.

وقتی جراحاتش تثبیت شد، به تروور لبخند زد و طومار کوچکی را به او نشان داد.

«من انجامش دادم، یک طلسم به دست آوردم. متأسفانه نتونستم دور پی‌در‌پی رو پشت سر بزارم، اما این کافیه. بعد از درمانم می‌تونیم حرکت کنیم.»

قیافه تروور پیچیده شد و سرش را پایین انداخت تا با صدایی آرام صحبت کند.

«بانوی من، یه چیزی هست... اممم، نوآ هنوز داخل آزمونه...»

چشمان لنا گرد شد و نگاهش در میان گروه جابه‌جا شد، اما نتوانست پسر عموی حرامزاده‌اش را پیدا کند.

دوباره به تروور نگاه کرد.

«چطور ممکنه؟ دور بعدی چهار حیوان اوج رتبه 3 داشت در حالی که اون حتی یه طلسم هم نداره! شرط می‌بندم که اون الان داره از دست رتبه 3 ها فرار میکنه و منتظره که ما فکر کنیم که اون اونجا مرده. همف، اگه فکر می‌کنه به همین راحتی اونو رها می‌کنم، اشتباه می‌کنه.»

تروور به تئوری او سر تکان داد اما در ذهنش کمی تردید داشت.

اون قطعاً می تونه به تنهایی یک جانور در اوج رتبه 3 رو بکشه، یعنی واقعاً بیکار یه گوشه منتظر مونده؟ با این حال، تنها یک ورودی برای اینجا وجود داره...

او کنار لنا نشست و با آرامش منتظر ظاهر شدن نوآ بود.

کمی بیشتر از یک ساعت گذشت و نور تله پورت دوباره چشمک زد.

نوآ در حالی که دو شمشیر نقره‌ای در دست داشت ظاهر شد.

چشمانش بسته بود و مقداری عرق روی پیشانی‌اش جاری بود.

او به نظر میرسید که درد دارد.

{پایان چپتر 84.}

کتاب‌های تصادفی