تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 83
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت ۸۳ - معامله
سخنان تندر عجیب و غریب، نوآ را متوجه چیزی کرد.
نقشه زمین ارثیه رو میشه به عنوان پاداش در نظر گرفت درسته؟ اگه قوانین باید به شدت رعایت میشد، دادن اون به من باید غیرممکن میبود.
نوآ از دنیای متفاوتی آمده بود، بنابراین در مورد همه چیز دو دیدگاه داشت. اگر بعد جداگانه را بتوان به عنوان یک برنامه در نظر گرفت، به این معنی است که راههایی برای تقلب نیز وجود دارد.
او به حفرههای بالقوهای فکر کرد که میتوانست در قوانین بعد وجود داشته باشد و سخنان تهذیبگر ایدههایی به او داد.
نوآ جلوی او رسید و با قانع کننده ترین صدایی که می توانست جمع کند پرسید: «پدربزرگ تندر، اگه میتونستی، حاضر بودی به من جوایز بیشتری بدی؟»
تندر عجیب و غریب کمی شوکه شده بود. رونها نبرد نوآ را به او نشان داده بودند و لبخندی که در آن زمان داشت کاملاً برعکس بیان سردی بود که هنگام مبارزه داشت.
«هوم، خوب، بله، اما همونطور که بهت گفتم: قانون قانونه، من نمیتونم در این مورد به تو کمکی بکنم.»
دستانش را روی سینهاش گذاشت و نگاهش را از نوآ گرفت.
نوآ به حرفهای خود ادامه داد: «اگه قبل از اینکه به مرحله اول برگردم آزمونهای بیشتری به من بدی چطور؟»
تندر عجیب و غریب لحظهای فکر کرد و سپس به آرامی سر تکان داد.
«بله، ممکنه کارساز باشه. اما نمودار طلسم تو در زمانی که یک چوب برای سوختن لازم داره آماده میشه، تو هرگز نمیتونی یکی از آزمایشها رو توی این مدت زمان کوتاه تموم کنی.»
«پنج دقیقه.»
نوآ بعد از کمی فکر، فقط یک راه حل پیدا کرد. «همم، چی میشه اگه یک آزمون جدید شامل سوالات ساده تنظیم کنید؟ من معتقدم که فرد قدرتمندی مثل شما میتونه بدون تلاش زیاد این کار رو انجام بده...»
پیرمرد خرخر کرد. «البته که میتونم این کار رو انجام بدم، اما اینکار مثل اینکه رایگان بهت پاداش بدم و این غیر اخلاقیه! یک تهذیبگر باید با قدرت جوایزش رو به دست بیاره...»
او سرش را تا سقف بلند کرد تا پاک و با فضیلت به نظر برسد، اما کلاه عظیم او صحنه را کمی مضحک نشان میداد.
با این حال، سخنان بعدی نوآ باعث شد که ناگهان با چشمانی گشاد شده نظرش برگردد.
«اگه من برای شما یک وارث شایسته پیدا کنم چی؟»
تندر عجیب و غریب به مرد جوان خیره شد و آب دهانش را قورت داد.
«کسی رو میشناسی که این شرایط رو برآورده کنه؟»
نوآ نگاهش را روی زمین برد و سرش را تکان داد.
«خب، در حال حاضر نه. اما باید بدونید که من قصد دارم به یک سازمان مشهور و پر از استعدادهای جوان حتی قویتر از خودم بپیوندم.»
شانههایش را بالا انداخت و در حالی که آه بلندی میکشید یکی از شمشیرهایش را بیرون آورد.
«با این حال، این سفر طولانی و سختیه. برای الان باید از دست نگهبانایی که بیرون واستادن فرار کنم. بعد باید چندین ماه به تنهایی سفر کنم و اگه این کار رو نکنم همه اینا بیفایده میشه اگه بعدش نتونم توی آزمون اون سازمان قبول بشم.»
شمشیر را روی دستانش گذاشت و به تهذیب کننده نشان داد.
«ببین، شمشیرهای من پر از فرورفتگیهاییه که نشان از نبردهاییـه که پشت سر گذاشتم. تکنیک تهذیب من یک تکنیک ضعیف رتبه 1 هست که هیچ الزامات عنصری نداره و حتی همدم خونیمم برای من مناسب نیست! اما حدس میزنم که بعد از همه این کارها باید تسلیم بشم، من فکر نمیکنم که بتونم در مأموریتم فقط با یه طلسم جدید موفق بشم.»
تندر عجیب و غریب میخواست پاسخی دهد اما نوآ ادامه داد: «امیدوارم شما موفق باشید پدربزرگ تندر. حتی اگه زمین وراثت شما در اختیار خانواده شوستی و ورودی تحت کنترل اونا باشه، من معتقدم که دیر یا زود وارثی شایسته در این روستای دورافتاده ظاهر میشه. بهشت و زمین نمیتونن اینقدر به تو بیانصافی کنن...»
نوآ وقتی در مورد وضعیت دنیای بیرون صحبت کرد، باعث افزایش نگرانی مرد سالخورده شد و او واقعاً ناامید به نظر میرسید.
سالها گذشته بود و تندر عجیب و غریب هیچ شناختی از محیط خارج از بُعد خود نداشت.
او ورودیهای زیادی برای آزمونش تعیین کرده بود، اما تا کنون تنها یکی از آنها کشف شده و خانواده شوستی آن را به بزرگترین منبع درآمد خود تبدیل کرده بودند.
با این حال، اگر آنها ورود را محدود کنند چه؟
اگر وارث مقدر او از جمله کسانی بود که نمیتوانست به زمین ارثیه دسترسی داشته باشند چه؟
تندر عجیب غریب زمان زیادی برای فکر کردن در مورد آن نداشت زیرا نوآ در آستانه اعزام به مرحله اول بود.
چند ثانیه گذشت تا مرد قاطعانه صحبت کرد.
«پسرک، دستت رو به من بده، این معامله انجام شدنیه.»
نوآ فوراً دست راستش را به طرف او بلند کرد، چون شرایطش خوب بود انتظار رضایت او را داشت.
تندر عجیب و غریب بازوی او را گرفت و نور نارنجی روی دست آنها شروع به تابیدن کرد.
«به دانتیان خودت قسم بخور که هر کاری از دستت بر میآد انجام میدی تا یک تهذیب کننده جوان و شایستهی عنصر رعد رو تو یکی از ورودیهایی که روی نقشهای که به تو دادم، بفرستی.»
لبخند نوآ ناپدید شد و با حالت سرد همیشگی او جایگزین شد و او هم شرطی تعیین کرد.
«و حتماً تهذیب کنندهای خواهد بود که مطمئن باشم در آینده به من آسیبی نمیرسونه.»
تندر عجیب و غریب برای لحظهای عمیقاً در چشمان مرد جوان نگاه کرد و از سرش را تکان داد.
اوم مطمئناً نگرش لازم برای رسیدن به سطح بالایی رو داره.
«باشه.»
نوآ دوباره لبخند زد.
«قسم میخورم!»
نور نارنجی متراکم شد و رونی را روی بازوی نوآ حک کرد که پس از لحظهای در پوست او جذب شد.
اطلاعاتی در مورد جزئیات قرارداد و نحوه اجرای آن به ذهنش رسید و از آنها احساس رضایت کرد.
تندر عجیب دستش را رها کرد و قبل از اینکه رونی جلوی او ظاهر شود لحظهای فکر کرد.
او میخواست صحبت کند که نوآ دوباره رشتهی کلام را از او گرفت.
«اگه میشه سوالات واقعا سادهای بپرسین، دانش من واقعا کمه.»
پیرمرد سری تکان داد و دستش را روی رون فشار داد.
«بهترین عنصر کدومه؟»
«عهه؟؟»
نوآ کمی تعجب کرد.
او با صدایی مردد جواب داد.
«رعد؟»
تندر عجیب و غریب لبخند زد و رون برای مدت کوتاهی درخشید.
«خوبه خوبه، از اونجایی که تو تونستی به این سوال دشوار پاسخ بدی، شایسته این تکنیک تهذیب عنصر خودت در رتبه 2 هستی.»
طوماری در مقابل نوآ ظاهر شد و او با عجله آن را در حلقه فضایی خود گذاشت.
من نمیتونم صبر کنم تا بفهمم که این قدرت جدید چطوری کار میکنه.
{پایان چپتر 83.}
کتابهای تصادفی

