فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

تولد شمشیر شیطانی

قسمت: 85

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت 85: نافرمانی

درون دریای آگاهی نوآ.

ریشه‌های سیاه، خود را روی شکل اولین رون کسیر در هم می‌پیچند.

یک نمودار پیچیده با ریشه‌ها به عنوان خطوط آن ظاهر شد.

سپس ریشه‌ها سعی کردند روی شکل ضعیف رون کسیر دوم گسترش یابند، اما تصویر آن بیش از حد اثیری بود و پس از اینکه نتوانستند آن را درک کنند، عقب‌نشینی کردند.

این روند امواجی از درد را بر ذهن نوآ گذاشت.

با این حال، با آن دانشی در مورد طلسم نیز بدست آورد.

تأثیرات، کاربرد، نقاط قوت و ضعف آن، همه چیز در یک لحظه توسط نوآ شناخته شد.

وقتی گفت که این یک طلسم درجه بالاعه، لاف نمیزد.

درحالی که ذهنش از درد رها شد و چشمانش را باز کرد، این اولین فکرش بود...

گروهی از خانواده بالوان با چشمانی درشت به او خیره شده بودند.

نمی‌توانستند بفهمند که نوآ چطور این همه مدت در مرحله دوم مانده و سالم بیرون آمد!

او حدود یک ساعت بیشتر از لنا در آزمون مانده بود و قرار بود که او قویتر از بقیه گروه آنها باشد.

نوآ هاله سردی را از خود بیرون داد و دید که توجه‌ها به او معطوف شده است. شمشیرها را روی شانه‌هایش گذاشت و به تروور و لنا خیره شد.

منتظر حرکت آنها بود.

لنا بلند شد و تروور هم همین کار را کرد، بقیه پشت سرشان دقیقاً دلیل چنین تنشی را درک نکردند.

لنا صحبت کرد:

«پاداش گرفتی؟»

نوآ پاسخ کوتاهی داد.

«بله.»

«چی داری؟»

«برای چی باید بهت بگم؟»

چشمان لنا تیز شد و سربازان پشت سر او ایستادند، در میان نگهبانان یک خانواده اصیل کوچکترین اجازه نافرمانی وجود نداشت.

لنا ادامه داد:

«چون من مافوق توام، تو به من خدمت می‌کنی.»

نوآ به آسمان جعلی نگاهی کرد، فقط یک رنگ نارنجی دیدش را پر کرده بود.

او صحبت کرد:

«من معتقدم که نمیشه در مورد اسرار یک تهذیب کننده سوال کرد. استاد من یک بار به من گفت که این یک قانون ناگفته در دنیای تهذیبه.»

لنا خرخر کرد...

«اما تو یک تهذیب کننده نیستی، تو فقط یک حرومزاده هستی که این شانس رو داشته که چند ترفند یاد بگیره، چون مادرش پاهاش رو به روی یک نجیب زاده باز کرده...»

نوآ به سخنان او لبخند کمرنگی زد و نگاهش را به او برگرداند.

«و این باعث میشه کمتر از یک تهذیب کننده باشم؟ من معتقد بودم که فقط یک راه برای قضاوت در این مورد وجود داره...»

لنا هم لبخند زد.

«و اون راه دقیقا چیه؟»

چهره نوآ خشن شد.

«قدرت.»

لنا خندید و دستش را به سمت او گرفت.

«تو خیلی ساده لوح هستی! قدرت معنایی نداره! پس اگه کسی قدرتمند باشد چی؟ قدرت اون بر اساس اعداد مشخص میشه که اون اعداد یعنی ثروت. زودباش جایزه‌ات رو بده به‌ من تا برات مجازات سبکی در نظر بگیرم...»

نوآ سرش را تکان داد.

«این اتفاق نمی‌افته.»

لنا خونسردی خود را از دست داد.

«چی، فکر می‌کنی که تو عمارت به تو اجازه میدن که اون رو برای خودت نگه داری؟ پدرسالار شخصاً دریای آگاهی تو رو باز می‌کنه تا چیزی رو که یادگرفتی رو بازیابی کنه و به خانواده شوستی بده.»

می‌خواست بیشتر صحبت کند که تروور جلوی او آمد.

«اون برنمی‌گرده...»

به عنوان یک نگهبان، تروور نیز تمایل به فرار داشت.

او ممتاز بود، اما همچنان سگ اربابانش بود.

مهم نیست که چقدر با او خوب رفتار می‌شد، موقعیت او همچنان بندگی بود. او میتوانست افکار نوآ را بهتر از لنا درک کند.

در ذهن او، سربازان هرگز نمی‌توانستند به شورش یا فرار به دلیل قدرت خانواده اشرافی فکر کنند.

در حالی که چشمانش از درک گشاد شد، نوآ به سمت جلوتر پرید.

بیست ضربه برشِ سیاه به سمت تروور و لنا فرستاده شد.

به جز لنا که بیشتر به لطف منابع خود بهبود یافته بود، گروه خسته و مجروح بودند در حالی که نوآ در اوج قدرت خود بود.

لنا دیواری از آب ایجاد کرد و تروور شمشیر خود را بلند کرد تا مقداری از نیروی برش را دفع کند.

نیازی به انجام این کار نبود زیرا طلسم لنا این حملات را کاملاً جذب کرد.

با این حال، نوآ از دید آنها ناپدید شده بود.

آنها با شنیدن صدای جیغ یکی از سربازان گروه خود برگشتند.

نوآ آزادانه شمشیرهای خود را بر سر سربازان خسته تاب می‌داد.

آنها در آزمون نهایت تلاش خود را کرده بودند و حتی اگر زمان داشتند تا مقداری از «نفس» خود را بازگردانند و بدن خود را تثبیت کنند، قدرت نبرد آنها به نیمی از توانایی‌های نوآ نمی‌رسید...

سرها در هوا پرواز می‌کردند و خون روی زمین می‌ریخت و نگهبانان یکی یکی بی‌جان می‌افتادند.

تروور تامین امنیت فرزندان را در اولویت قرار داد و به سمت نیل و فابیان دوید و آنها را در جایی که لنا ایستاده بود و دستش را بالا برده بود برد.

لنا سعی می‌کرد با گلوله‌های آب خود، به سمت نوآ نشانه بگیرد، اما او همیشه پشت یک سرباز بود و او هرگز شلیک راحتی نداشت.

در پایان، آنها فقط توانستند شاهد کشته شدن بیست نگهبان باشند.

لنا درنگ نکرد، وقتی آخرین نگهبان روی زمین افتاد و چهره نوآ در فضای باز ظاهر شد، پنج گلوله مستقیم به او شلیک کرد.

نوآ تیغه‌هایش را تاب داد و ده ضربه برشی هوا ایجاد کرد تا با طلسم روبرو شود.

گلوله‌ها، ضربات نوآ را سوراخ کردند اما آنقدر آهسته بودند که به نوآ فرصت دادند تا جاخالی بدهد.

او به سرعت به سمت چهار عضو باقی مانده از گروه بالوان حمله کرد.

تروور خود را بین او و فرزندان قرار داد و آماده بود تا اولین حرکت را انجام دهد.

نوآ با او درگیر شد، دو شمشیر او به شمشیر تروور برخورد کردند، قدرت بدنی آنها برابر بود.

لنا لبخندی زد و دستش را بلند کرد تا به سمت نوآ نشانه بگیرد اما بعد قطره‌ای از مایع قرمز گرم روی گونه‌اش افتاد.

وقتی متوجه شد که یک چهره سیاه رنگ در پهلویش ظاهر شده است، چشمانش گرد شد.

در یک طرف بدن سیاه، پای نوآ قرار داشت.

انتهای دیگر پشت سر لنا بود و با یک سر خزنده‌ای شکل بود.

بین دندان‌های نیش او، بدن نیل در حال له شدن بود و زخم‌های متعددی روی بدنش ظاهر شده بود.

با این حال، یک غشای نامرئی از او محافظت می‌کرد و مانع از ضربه زدن دندان‌های آسه آ به عمق گوشت او می‌شد.

لنا فریاد زد و برگشت تا به مار حمله کند.

توجه تروور به جانور معطوف شد، اما وقتی سعی کرد به آن نگاه کند، بدنش قبلاً ناپدید شده بود.

او درد شدیدی در کمرش احساس کرد و متوجه شد که دهان مار قبلاً او را گاز گرفته...

«چطوری؟؟»

او نتوانست حرفش را تمام کند زیرا نوآ شمشیرهای خود را کج کرده بود و آنها را در سینه تروور فرو کرده بود...

{پایان چپتر 85.}

کتاب‌های تصادفی