تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 87
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 87: فرار
شکل شیطانی، رتبه بر اساس سطح ذهنی کاربر، عنصر تاریکی. زرهی از دود خورنده ایجاد میکنه که بدن کاربر رو تقویت میکنه. دود سیاه میتونه حملات کاربر رو در بر بگیره تا هرگونه دفاعی رو در مسیر اون از بین ببره. این دود بسیار کشندهاس و از اونجایی که کاربر رو میپوشونه، هر گونه تهدیدی که به اون نزدیک بشه رو هم تضعیف میکنه...
این دانشی بود که با طلسم همراه و مشخصات فعالسازی آن همراه بود.
این طلسم بسیار انعطافپذیر بود، میشد آن را به طور جداگانه در هر قسمت از بدن یا به صورت کامل استفاده کرد و چهرهای شیطانی را ایجاد کرد. چهرهای که لنا بسیار مبهوت آن بود.
این اطلاعات باعث شد که نوآ فکر کند که میتواند آن را حتی به همراه خونیاش نیز تعمیم بدهد. اما او هنوز فرصتی برای آزمایش روی آن نداشت.
تنها ایرادش این بود که مصرف انرژی ذهنیاش بسیار زیاد بود.
اما این با قدرتش توجیه میشه!
نوآ به این فکر کرد و دادههایی را که با طلسم به دست آورده بود بررسی کرد.
لنا متحیر شده بود.
تمام حسیهایی که داشت دیوانه وار پیامهای هشدار دهندهای به ذهنش میفرستادند.
او میخواست یک قدم به عقب برود که آسه آ خودش را دور او حلقه کرد.
«تو اونجا بمون، من اول از همه حواسم به برادرشونه.»
وقتی نوآ به سمت فابیان حرکت کرد، صدای خشن و ضعیفی دوباره به گوش رسید.
با هر قدمی که او برمیداشت، دود روی زمین منتشر میشد و رونهایی را که آن را تشکیل میدادند بهگونهای متزلزل میکرد که گویی میخواستند در برابر خوردگی خاصی مقاومت کنند.
وقتی نوا مقابل آن نجیب زاده قرار گرفت، با یکی از شمشیرهایش به سادگی او را قیچی کرد.
سپر سفید ظاهر شد اما در اثر شدت ضربه از بین رفت!
سپس تیغه به غشای مایل به آبی برخورد کرد و به طور مکرر نوسانی ایجاد کرد و در نقطهای که برخورد اتفاق افتاد ترکی ایجاد کرد...
با این حال، سپر به دفاع ادامه داد و مانع از حمله نوآ شد.
«اوه، میبینم که پدرت واقعاً به تو اهمیت میده.»
نوآ زیاد از این اذیت نشد و شمشیرش را در حالی که دست آزادش را به بیرون شلیک میکرد تا گلوی فابیان را بگیرد، رها کرد...
نوآ بدن او را در حالی که دود کاملاً دورش پیچیده شده بود، در هوا بلند کرد...
فریادهای غیرانسانی از داخل دود طنین انداز شد تا اینکه فقط سکوت در منطقه ایجاد شد.
نوآ دستش را پس گرفت و شمشیر را برداشت.
دود پراکنده شد و فقط جای خالی را نشان داد.
از جسد فابیان اثری نبود.
لنا با وحشت به وقایع در حال وقوع خیره شد و تنها زمانی به واقعیت بازگشت که نوآ به سمت او برگشته بود...
قیافهاش رنگ پریدهتر شد و مقداری خون از بینیاش بیرون آمد.
بووووم!
انفجاری رخ داد و بدن آسه آ به طور کامل متلاشی شد، حتی شکل آن در حوزه ذهنی نوآ نیز بر اثر انفجار کمی ترک خورد.
لنا از گرد و غباری که برخاست بیرون آمد و دیوانه وار به سمت ورودی زمین ارثیه شروع به دویدن کرد.
دست راستش تکه تکه شده بود و فقط مقداری گوشت به شانهاش چسبیده بود.
با این حال، به نظر میرسید که او اهمیتی نمیدهد...
فقط یک فکر در ذهنش بود.
من باید به نگهبانای بیرون برسم!
«قابل توجهِ، تو برای فرار، شلاق خودت رو منفجر کردی. خانواده بالوان مطمئناً خوب آموزشت دادن.»
صدای شیطانی از کنارش بلند شد و او با حالتی ناباورانه سرش را برگرداند.
او فقط تیغهای را دید که دود سیاهی را به سمت سرش رها میکرد.
صدای تپشش در منطقه طنین انداز شد.
نوآ پایش را روی شکل لنا فشار داد.
یک لایه محافظتی نامرئی جان او را نجات داد اما هنوز نتوانست از سقوط او بر روی زمین جلوگیری کند.
او اسلحه خود را به سمت لنا گرفت و صحبت کرد، دودی که از پای او منبسط میشد، شروع به نابودی سپر میکرد.
«ثروت.»
نوک تیغه را به سمت او چرخاند.
«قدرت.»
چشمان لنا پر از خون بود.
غشای محافظ شکسته شد و دود به بدن او حمله کرد.
دندانهایش را به هم فشار داد و از میان درد، آخرین تهدید را به زبان آورد:
«مطمئن باش که خانواده بالوان ازت نمیگذره.»
نوآ پوزخندی زد، چهرهای که از دود ساخته شده بود، ترکی خورد و دهانش تصویرش را شیطانیتر میکرد.
سرش را به لنا نزدیک کرد.
«نه، من دنبال اونا میرم...»
و سپس دود پیکر او را بلعید.
از گروه خانواده بالوان فقط نوآ زنده ماند...
نوآ شکل شیطانی خود را پراکنده کرد.
رنگش پریده بود و عرق از منافذ بدنش سرازیر میشد، طلسم بیش از نیمی از انرژی ذهنی او را در این مدت کوتاه مصرف کرده بود.
من باید از این به بعد روی دومین رون کسیر سخت کار کنم.
او بقایای بدن لنا را در حلقه فضایی خود جذب کرد و سپس به قسمت ورودی مرحله دوم بازگشت تا بقیه اجساد را در حلقه فضایی خود قرار دهد.
مجموع فضای حلقههای فضایی او تا آن زمان بیش از هشتاد متر مکعب بود.
بعد از اینکه مطمئن شد همه چیز را بازیابی کرده و چیزی روی زمین نمانده است، نقشه بعد جداگانه را بررسی کرد.
دورترین خروجی را از خروجی خانواده شوستی پیدا کرد و به سمت آن دوید.
دشتهای سرسبز بیپایان به نظر میرسیدند و میتوانستند هر کسی را سرگردان کنند.
نوآ یک روز تمام بدون توقف حتی برای یک لحظه، با سرعت کامل حرکت کرد.
نقاط انرژی او به طور مداوم «نفس» جذب میکردند، بنابراین او هرگز مجبور نبود سرعت خود را کاهش دهد.
او به نقطهای که روی نقشه در سرش امضا شده بود رسید اما هیچ چیز متفاوتی در محیط وجود نداشت.
او با دقت زمین را بررسی کرد و متوجه شد که بین چمن ها یک رون وجود دارد.
نوآ درنگ نکرد و آن را لمس کرد
هالهای نارنجی شکل گرفت و فشار تله پورت به ذهن او حمله کرد.
وقتی چشمانش را باز کرد خود را در میان جنگلی دید.
جنگل همیشه سبز!
طبق مسیری که طی کرده بود میدانست که خروجی در جنگل خواهد بود، اما نمیدانست که دریچه تا چه عمقی داخل جنگل است.
نوآ از بلندترین درختی که پیدا کرد بالا رفت و از بالای آن به اطرافش نگاه کرد.
آسمان شفاف بود و در میدان دید او بیشتر درختان وجود داشت.
پیداش کردم!
در فاصلهای نه چندان دور، قله یک برج را کشف کرد.
این شهر ماسگرووه و از اینجا فقط نیم روز فاصله داره. به نظر میرسه که حتی فضا هم در بعد جداگانه کشیده شده...
او حال و حوصلهای نداشت که از موفقیت تندر عجیب و غریب شگفت زده شود و از درخت پرید و دوباره شروع به دویدن کرد.
مسیر او در جهت مخالف شهر بود...
{پایان چپتر 87.}
کتابهای تصادفی


