فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

تولد شمشیر شیطانی

قسمت: 88

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت 88: سفر

جنگل همیشه سبز وسیع بود و تا کیلومترها به شکلی ناهموار ادامه داشت.

در داخل آن، مناطق خطرناک زیادی وجود داشتند و در اعماق آن، یافتن جانوران رتبه 3، جانور جادویی یا دسته‌های بزرگ جانوری غیرعادی نبود.

انسان‌ها فرمانروای جهان بودند، اما جانوران جادویی در فرآیند تکامل، به شکل مشخصی از انسان‌ها جلوتر بودند. از طرفی انسان‌ها قابلیت زندگی در تمام نقاط را نداشتند ولی جانوران جادویی حتی در خطرناک‌ترین نقاط هم زندگی و تولید مثل می‌کردند.

صخره تویلبویا یکی از آن همناطق بود و موارد مشابه دیگری هم در دنیا وجود داشت.

به طور کلی، مناطقی که انسان‌ها در آن زندگی می‌کردند اغلب باید ایمن می‌شدند تا از رشد جانوران جادویی جلوگیری شود. بیشتر مأموریت‌های نوآ در عمارت هم همین هدف را داشت.

حالا هم او در اعماق جنگل، در یک غار خالی که در طول راه پیدا کرد پنهان شده بود.

یک هفته از وقایع میدان ارثیه گذشته بود و تنها کاری که نوآ کرد این بود که در یک خط مستقیم و دور از حوزه شوستی بدود.

نوآ در آن لحظه مشغول بررسی نقشه بود، لباس‌هایش مثل همیشه مشکی کامل بود و موهایش را دم اسبی بسته بود.

آزمون ورودی آکادمی چهار ماه دیگه برگزار میشه. مناسب‌ترین شهری که آزمون داخلش برگزار میشه، شهر ایبونرسنه که از موقعیت من تا اونجا دو ماه راهه. این شهر خیلی از ماسگرووه دوره و ارتباطاتش با خانواده شوستی به دلیل کوه شفلان ناچیزه...

نوآ راه‌های فرار خود را از مدت‌ها قبل آماده کرده بود. حلقه فضایی او پر از آذوقه‌ بادوام، لباس‌های نو و همه وسایل مفید برای یک سفر طولانی بود.

بیشتر لباس‌هایش ساده بود و اکثر آنها را توانسته بود از خدمتکاران بدزدد، او نباید با زره و لباس‌های خانواده بالوان دیده می‌شد.

اگه با سرعت مناسب سفر کنم، می‌تونم در کمتر از یک ماه به اونجا برسم، اما سریع رسیدن به اونجا کاملا بی فایده‌ست. ترجیح می‌دم که از زمانم برای بالا بردن مهارت‌هام برای آزمون استفاده کنم.

او هنوز باید جوایز رعد دیوانه را مرتب می‌کرد و اجساد گروه خانواده بالوان هنوز در فضای حلقه دیگر او بودند.

او یک پروسه طولانی برای چیدمان وسایلش در پیش داشت و باید اجساد را از بین می‌برد، اما فرار خود را در آن هفته در اولویت قرار داد.

نوآ سری تکان و نقشه را در حلقه‌اش قرار داد.

یک هفته دیگه رو کاملا روی سفر تمرکز میکنم و در این مدت فقط برای رون کسیر وقت می‌ذارم. بعد از اون، سرعت مسافرت خودم رو به میزان قابل توجهی کاهش می‌دم، وسایل رو مرتب می‌کنم و به برنامه تمرینی کاملم بر میگردم.

او احساس امنیت نمی‌کرد. حتی اگر هیچ مدرکی از نبرد باقی نگذاشته بود، باز هم ترجیح می‌داد تا جایی که می‌توانست از حوزه نفوذ خانواده‌اش دور باشد.

اگرچه، بررسی وضعیت توی بُعد جداگانه باید خیلی سخت باشه. شرط می‌بندم که اوضاع در عمارت چندان خوب نیست.

او سفر خود را با سرعتی سریع به سمت شهر ایبونرست از سر گرفت، او مراقب بود که از هر گونه جانور جادویی در جاده دوری کند، چرا که او نمی‌خواست هیچ نشانه‌ای از عبور خود باقی بگذارد.

این واقعیت وجود داره که حتی اگه به این نتیجه برسن که گروه ما مردن، احتمالاً نمی‌تونن به من مشکوک بشن. در ذهن اونا من فقط یک بچه با استعداد و بدون طلسمم، هرگز نمی‌تونن تصور کنن که من دو نفر از اونا رو که فوق العاده قوی بودن رو بکشم...

همراه خونی او تا آن زمان ارزش خود را بارها ثابت کرده بود با اینکه حتی برای نوآ عنصری نامناسب بود.

در عوض، شکل شیطانی‌اش حتی برای او نیز خارق‌العاده بود، او واقعاً نمی‌توانست تصور کند که چنین چیزی وجود داشته باشد.

این نه تنها یک طلسم خاص از یک عنصر کمیاب بود که ذاتاً قدرت بیشتری از بقیه عناصر داشت، بلکه در سطح بالایی نیز بود.

جای تعجب نیست که نجیب زاده‌ها از دادن طلسم به بیگانه‌ها تا این حد محتاطن. قدرت نبرد من با یک طلسم تاریکی دو برابر میشه!

او بالاخره مزیت تعلق به یک عنصر کمیاب را درک می‌کرد.

نوآ یک هفته دیگر را صرف سفر با سرعت زیاد کرد. او در طول روز می‌دوید، یک ساعت در رون تمرین می‌کرد و سپس می‌خوابید، در آن دوره هیچ کار دیگری انجام نمی‌داد.

وقتی احساس کرد که به اندازه کافی از حوزه شوستی فاصله گرفته است، به این نتیجه رسید که وقت آن رسیده است که موارد موجود در حلقه‌های فضایی خود را مرتب کند.

او یک غار خالی از سکنه و عمیق را پیدا کرد و داخل آن نشست.

جسدها یکی پس از دیگری در مقابل او ظاهر شده و او آنها را بازرسی کرد و سپس آنها را به گوشه‌ای دور انداخت.

بوی تهوع آور غار را پر کرد اما نوآ به سادگی به کار خود ادامه داد.

نگهبانان هیچ چیز با ارزشی نداشتند، او نمی‌توانست زره آنها را بگیرد، زیرا آنها امضای آنها بودند و هیچ روش نگهداری نداشتند.

فقط سلاح‌های آنها تا حدودی خوب به نظر می‌رسید، بنابراین او ترجیح داد آنها را نگه دارد.

اسلحه تروور و پاداش او از نظر کیفیت یک سطح بالاتر بود، به خصوص نیزه‌ای که روی آن نوشته‌ای درج شده بود، بنابراین نوآ در ذخیره آنها تردیدی نکرد.

حالا وقت بررسی کردن بدن اشراف‌زاده‌هامونه.

چشمان نوآ با دیدن وسایل براق روشن شد.

فابیان و نیل حلقه فضایی نداشتند اما سلاح‌های آنها شگفت انگیز به نظر می‌رسید. او سعی کرد به دنبال موردی بگردد که غشای محافظ را ایجاد کرده است اما چیزی شبیه به آن وجود نداشت.

از آنجایی که او فقط جسد نیل را در اختیار داشت، آن را به دقت بررسی کرد تا زمانی که یک آویز ترک خورده عجیب را پیدا کرد که روی آن رون‌هایی نقش بسته بود.

باید این باشه، اما به نظر شکسته. حالا که در موردش فکر می‌کنم، حلقه لنا از دود سیاه من جون سالم به در برد، پس چرا وسایل محافظش این کار رو نکردن؟

او تئوری‌هایی داشت اما چیزهای کمی در این مورد می‌دانست. او نمی‌توانست در مورد واقعیت قضیه مطمئن باشد.

او دو نیمه بدن و آویز شکسته نیل را به همراه بدن‌های دیگر به گوشه‌ای انداخت و به سمت حلقه فضایی لنا حرکت کرد.

او کاری ‌کرد تا شلاقش منفجر شود و حلقه فضایی او تنها چیز ارزشمندی باشد که از او باقی مانده است.

نوآ از انرژی ذهنی خود برای بررسی فضای داخل آن استفاده کرد اما احساس کرد که دیواری مانع از کاوش او شده و برخی از رون‌ها روی سطح آن روشن می‌شدند.

یعنی محافظت شده‌ست؟ اگه حکاکی‌هاش رو از بین ببرم چی؟

انرژی ذهنی او به دیوارهای حلقه حمله می‌کرد در حالی که دود سیاهی از دستی که این وسیله را نگه می‌داشت بلند می‌شد.

رون‌ها به مرور شروع به محو شدن کردند تا اینکه حلقه به نقطه شکست نزدیک شد. سپس، دیوار فرو ریخت و انرژی ذهنی او آزاد شد تا فضای داخلی آن را بررسی کند.

در داخل حلقه‌ی او، ده‌ها بطری و قرص با یک طومار کوچک و مقداری لباس وجود داشت.

{پایان چپتر 88.}

کتاب‌های تصادفی