فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

تولد شمشیر شیطانی

قسمت: 93

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت ۹۳: بال‌ها

نوآ با چشمان بسته روی زمین ایستاده بود.

نیم تنه‌اش برهنه و روی پشتش، دو جفت بال مشکی به حالت کاملاً باز قرار گرفته بودند.

دود سیاه بال‌ها را فرا گرفت و با ریتمی یکنواخت شروع به تکان خوردن کردند. بدن نوآ به آرامی در هوا بلند شد تا اینکه به ارتفاع پنج متری رسید. نوآ مدتی در هوا ماند و با احتیاط دوباره روی زمین فرود آمد و در حالی که بال‌هایش را جمع می‌کرد، نفسی عمیق کشید.

فعلا این آخرین حدیه که می‌تونم بالا برم، انگار انسان‌ها برای پرواز ساخته نشدن.

در این مدت، او سفر خود را متوقف کرد تا به آزمایش توانایی خود در پرواز ادامه دهد. با این حال، حتی اگر می‌توانست از زمین فاصله بگیرد، در کنترل بال‌ها نقص داشت.

انسان‌ها موجوداتی بودند که روی زمین راه می‌رفتند و آسمان قلمرو آنها نبود.

آنها غرایز ذاتی یک جانور پرنده را نداشتند، بنابراین نوآ فقط می‌توانست با تمرین بیشتر جوابی برای این مشکل پیدا کند.

«مشکل مصرف انرژی ذهنی هم هست. لعنتی، اگه بیشتر از یک سال تمریناتم رو به‌خاطر گیر کردن توی حلقه‌ی درونی از دست نمی‌دادم، الان همه چیز راحت‌تر بود.»

سرش را تکان داد و به موقعیت خود روی شاخه درخت برگشت. از آنجایی که نمی‌توانست زمان تلف شده‌ی خود را دوباره به دست آورد، مجبور بود که حالا بیشتر تمرین کند!

افزایش انرژی ذهنی به تمرکز اصلی‌اش تبدیل شده بود زیرا قوی‌ترین طلسم او به شدت به آن انرژی وابسته بود.

نوآ تصمیم گرفت با برنامه تمرینی سخت‌تری سفر خود را از سر بگیرد.

شب‌های او کاملاً به مدیتیشن اختصاص داشت، و در طول صبح محدودیت‌های خود را بر روی دومین رون کسیر اعمال می‌کرد.

سپس چند ساعتی می‌خوابید و وقتی از خواب بیدار می‌شد پرواز را تمرین می‌کرد. بقیه زمانش را صرف راهپیمایی به سمت کوه شلفان می‌کرد.

به همین منوال هفته‌ها سپری شد و از فرار نوآ تقریباً دو ماه می‌گذشت.

در این یک ماه و نیم تمرین سخت، تمام مراکز قدرت او به جز بدنش قوی‌تر شده بود.

او هاله‌ای سرد و تیز از خود بیرون می‌داد که بر خلاف حالت قبلی‌اش متراکم‌تر به نظر می‌رسید. تصمیم گرفت سلاح‌های خود را در داخل حلقه ایی فضایی قرار دهد تا از هر گونه شباهت با چهره قبلی خود جلوگیری کند.

سرش را با کلاه سیاهی پوشانده و به شیب سنگی کوه خیره شد. ایستاد و دانشی را که هنگام تعیین راه‌های فرار به دست آورده بود مرور کرد.

«از طرف دیگه، شهر ایبونرست رو داریم. قله‌ی کوه به عنوان منطقه خطر طبقه‌بندی شده، اما مسیرش محل سکونت روستاهای کوچکیه که از معادن مواد معدنی گران‌بها پر شده. حتی باید یه بازار عمومی در طول مسیر وجود داشته باشه، شاید قبل از رسیدن به شهر کمی پول جمع کردم.»

او سلاح‌های زیادی داشت که هیچ استفاده‌ای از آنها نمی‌کرد و از آنجایی که هرگز نگران خرید چیزی نبود، از قیمت‌های این دنیا اطلاعی نداشت. پس از مدتی فکر کردن، نوآ شروع به بالا رفتن از کوه کرد.

در طی حرکت در مسیر، خانه‌های ساده‌ی زیادی در اطرافش ظاهر شدند.

ساکنان اکثراً مردانی با بدنی لاغر بودند که کلنگ‌های سنگین را بر روی شانه‌های خود حمل می‌کردند. از ظاهر بعضی از آن‌ها به‌نظر می‌رسید در آستانه‌ی مردن از سر گرسنگی باشند.

نوآ آنها را نادیده گرفت و آنها نیز با او همین کار را کردند، صمیمیت زیادی در اطراف آن مکان وجود نداشت.

در ادامه‌ی مسیر با بسیاری از این آبادی‌ها مواجه شد و وضعیت ساکنان همیشه یکسان بود.

«فکر کنم خانواده‌ای که مدیریت بازار رو داره به اونا ظلم می‌کنه، حضور هیچ تهذیب‌گری رو هم بینشون احساس نمی‌کنم، پس فقط میشه ازشون به عنوان کارگر استفاده کرد. فکر نکنم بیشترشون مدت زیادی زنده بمونن.»

جامعه‌ی آینده نیز درست مانند خانواده‌های نجیب فعلی کار می‌کرد: افراد ضعیف برای غنی سازی افراد قدرتمند مورد سوء استفاده قرار می‌گرفتند.

وقتی نوآ به بازار نزدیک شد، با انرژی ذهنی خود دید که چند مرد سالم به او خیره شده و بین خود چیزی را زمزمه می‌کنند.

با توجه به شانسی که من دارم، مطمعنا قراره این پچ‌پچ‌هاشون منجر به دردسر بشه...

و البته که حق با او بود.

به محض چند کیلومتر دور شدن از آخرین روستایی که از آن عبور کرد، گروهی از مردان با چند سلاح زنگ زده راهش را بستند.

نوآ یکی از اهالی روستا را در میان گروه شناسایی کرد و متوجه شد که چند کشاورز در بین آنها وجود دارد.

با این حال، با نگاه کردن به آنها اصلا احساس خطر نمی‌کرد.

مرد وسط گروه که قد بلندی هم داشت و با هر دو دستش چکش بزرگی را حمل می‌کرد به سمت نوآ رفت و با صدایی‌ترسناک شروع به صحبت کرد: «هی تو، هر چیز با ارزشی که داری رو بذار زمین و در عوض می‌ذاریم زنده بمونی...»

نوآ آهی کشید و سرش را تکان داد، دستش را داخل لباسش فرو کرد و یکی از سلاح‌های خانواده لانسای را به فرم فیزیکی درآورد.

پس از بیرون آوردنش، آن را در هوا بلند کرد تا به سارقان نشان دهد.

«هی، می‌خواستم بپرسم این یکی چقدر می‌ارزه؟»

مردها از صدای جوان او کمی متعجب شدند اما بعد از دیدن ساخت خوب سلاح چشمانشان روشن شد.

«هاها! تیغه خوبی داره! دیگه چی داری؟»

یعنی واقعا احمقن یا فقط از شدت گرسنگی کور شدن؟؟ با خودشون نمیگن که چطور ممکنه که در این فصل یک مرد جوان به تنهایی اونم در این قسمت از کوه سفر کنه؟ فکر می‌کردم حداقل از صدام یه چیزی بفهمن و عقب بکشن...

نوآ دوباره سرش را تکان داد.

«گوش کن، من برای بازار به یه راهنما نیاز دارم. اگه کارتون رو خوب انجام بدین، می‌تونم قول بدم که پاداش خوبیم بهتون می‌رسه. پس چطوره نقش بازی کردنو بذارین کنار؟ با این قدرت ناچیزتون، در بهترین حالت می‌تونین یه جانور جادویی رتبه 2 رو شکست بدین...»

چشمان مردان با شنیدن سخنان او دوباره گرد شد. آن‌ها یکی‌ یکی شروع به خندیدن کردند، اما نگاهی نگران بین‌شان رد و بدل شد.

نوآ قدرت آنها را کاملاً دقیق ارزیابی کرده بود و این باعث شد تهذیب‌گران در مقابل مرد جوان گارد بگیرند. آن‌ها در سکوت به نوآ خیره شدند و سعی کردند تصمیم درست و مشخصی بگیرند.

هرچند نوآ دیگه به مرزهای صبر خود رسیده بود. اگر شرایط عادی بود، از دادن درسی به یاد ماندنی به این افراد ضعیف‌ تردید نمی‌کرد، اما در عین حال تمام تلاشش را می‌کرد تا اثری از گذرش ایجاد نشود.

او تمرکز کرد و فشاری که از چهره‌اش ساطع شد، دزدانی را که از‌ترس سلاح‌های خود را بالا می‌بردند را ساکت کرد.

{پایان چپتر 93}

کتاب‌های تصادفی